روی خط خبر

☆☆● داستان زیبا ●☆☆

لیست مطالب مرتبط با برچسب ☆☆● داستان زیبا ●☆☆ در صفحه ی 1

من.تو.او :: سردرگمم

حتما بخونید خیلی زیباست. نوشته اجتماعی زیبای داستان من تو او . من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم .  تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی .  او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا * من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم .  تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود .  او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت. * معلم گفته بود انشا بنویسید . موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت من نوشته بودم علم بهتر است . مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید .  تو ن...

داستان زیبای پر :: وبلاگ داستان کوتاه born1992

بیدارشده بودم و درحالیکه به سرامیک های کف اتاق خواب زل زده بودم داشتم جروبحث های شب قبل را مرور می کردم دعوای ساده ای که از یک پر شروع شده بود.شب قبل مهمان های ویژه ای داشتیم و در لباس میزبان باید آداب مهمانداری را به بهترین نحو بجا می آوردیم که یک قسمتش و مهمترین آن مربوط می شد به آشپزی بنده، کدبانوی خانه،آن هم در حد یک سرآشپز همه چیز از نظر من خوب پیش رفته بودغافل از اینکه ای دل غافل...درکنار آن همه خانه داری و جارو و رفت و روب و پخت وپزهای ریز و درشت و تهیه ی پیش غذاها و دسرهاو... و چه ...

داستان رفیق بد :: وبلاگ داستان کوتاه born1992

اول بار که وارد کلاس دانشگاه شدم، از خجالت داشتم آب می شدم. آن همه دختر و پسر را هیچ کجا و هیچ وقت یک جا ندیده بودم. آدم چشم و گوش بسته ای بودم، البته به عقیده مادرم.  صدای سفارش های مادرم هنوز داشت در مغزم رژه می رفت. از لابه لای جمعیت عبور کردم تا به روی تنها صندلی خالی ته کلاس آرام بگیرم. هنوز جلوس نکرده بودم که صدایی من را از نشستن بازداشت. - نشین،....شکسته! عین چنار انتهای کلاس ایستاده بودم و مایه ریشخند چند دختر دانشجو شده بودم. پیشانی ام از عرق شرم، خیس شده بود، کم کم داشتم بیرون می ...

داستان زیبای عشق یک روزه :: وبلاگ داستان کوتاه born1992

درسم خوب بود، از همان روزهای اول مدرسه شاگرد خوب و با انضباطی بودم و همیشه بهترین نمره ها را می گرفتم. از حق نگذریم پدر و مادر خوب و دلسوزی هم داشتم. از هیچ کاری برای رفاه و آسایش ما دریغ نمی کردند. پدرم همیشه می گفت: «تو درستو بخون، نگران خرج تحصیل نباش، اگر پول کم بیارم حاضرم لباسمو هم بفروشم» خیلی زحمت می کشید. کارمند ساده یک شرکت تبلیغاتی بود، اما گاهی تا دیر وقت می ماند تا اضافه کاری کند. من هم همیشه دلم می خواست مایه افتخار پدر و مادرم باشم به همین خاطر همچنان درس می خواندم تا...

داستان چله بزرگ و چله کوچک :: تی ان تی ایران

داستان چله بزرگ و چله کوچک یکی از هزاران داستانهای زیبای ایرانی است که اکنون به همت شرکت پست بین الملل تی ان تی ایران در غالب یک کاری هنری آماده و در فضای مجازی انتشار داده شده است. این کار هنری در کانال آپارات شرکت تی ان تی قابل مشاهده است که شما را به دیدن آن دعوت می نماییم . جهت مشاهده اینجا کلیک کنید.

داستانک (ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ) :: پندار

ﺍﻻﻏ، ﻮﺳﺖ ﺷﺮ ﺭﺍ ﺪﺍ ﺮﺩ ﻭ ﻮﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﺮﺩ ، ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺮﺩ.ﺭﻭﺑﺎﻫ ﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺪﺗ ﻣﺚ ﺮﺩﻭﻗﺘ ﺧﻮﺏ ﻮﺵ ﺮﺩﺩﺪ ﺻﺪﺍ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﻨﺪ ...ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻔﺖ :«ﺍﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﺗﺮﺳﺎﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩ ﺍﺣﻤﻖ!» ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺐ ﺩﻫﺪ، اما ﺍﻦ ﺑﺮﺍ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧ ﻧﺴﺖ، ﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﻭﻫﻤﻪ ﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﺩﻫﺪ!

مرحوم مرعشی نجفی از عاشقان آقا امام زمان :: یادِ امـام زمان عج

زندگی نامه سید شهاب الدین مرعشی نجفی  از عاشقان و بزرگانی که مشرف خدمت وجود مقدس حضرت ولی عصر، امام زمان ارواحنا له الفداه شده اند؛ مرحوم آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی می باشند. ایشان تشرفاتی داشته اند که در این مجال به بررسی زندگی نامه ایشان می پردازیم؛او در سال ۱۳۱۵ (قمری) در نجف به دنیا آمد. پدرش سید شمس الدین محمود مرعشی از فقهای دوران خود بودسید شهاب الدین پس از فراگیری مقدمات علوم اسلامی، در نجف، در درس خارج فقه و اصول آقا ضیاء عراقی، شیخ احمد کاشف الغطا حاضر شد و از محضر آنان بهره ه...

مادرِ دروغگـو :: احساس آرامش

مادرِ پسرِ هشت ساله ای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد . یک روز پدرش از او پرسید : « پسرم ، به نظرت فرق بین مادر اولی ات با مادر جدید چیست؟ »پسر با معصومیت جواب داد : « مادر اولی ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است » پدر با تعجب پرسید : « چطور؟ » پسر گفت : « قبلا هر گاه من با شیطانی هایم مادرم را اذیت می کردم ، مادرم می گفت که اگر بیشتر اذیتش کنم از غذا خبری نیست ؛ اما من به شیطنتم ادامه میدادم و با این حال هرگاه وقت غذا می رسید مادرم برای غذا خوردن مرا صدا می کرد و به من غذا می داد . ...

💛دلی مهربان و بزرگ :: سردرگمم

دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟» مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.» دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی با نمک بودند. در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود. مهمان از دخترک پرسید:« کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟» و پیش خودش فکر کرد که دخترک حتما می گوید « باربی»؛ اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:« اینو بیشتر از همه دوست دارم.» مهمان با کنجکاوی پرسید: « این که زیاد خوشگل نیست!» دخترک جواب د...

خدای بزرگ :: داستان کده

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.  هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود .  لذا پس از مدتی از او پرسید چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟مرد جواب داد:  آخر تابه من کوچک است! ...

دلقک شاد :: داستان کده

دکتر روانشناسی بود که هر کس مشکلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می کرد و ایشان با تبحر خاصی بیماران را مداوا می کرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود.  یک روز بیماری به مطب این دکتر آمد که از نظر روحی به شدت دچار مشکل بود.  دکتر بعد از کمی صحبت به ایشان گفت در همین خیابانی که مطب من هست، تئاتری موجود هست که یک دلقک برنامه های شاد و خیلی جالبی اجرا می کند. معمولا بیمارانی که به من مراجعه می کنند و مشکل روحی شدیدی دارند را به آنجا ارجاع می دهم و توصیه می کنم به دیدن برنامه های آن دلقک ب...

شتاب در حقیقت :: داستان کده

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت. اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را. اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی «حقیقت» دوید آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، «حقیقت» شکار من است." او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت . اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود. خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . ام...

درس زن به شیطان :: داستان کده

زنی به شیطان گفت: آیا آن مرد خیاط را می بینی؟ می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد؟ شیطان گفت: آری و این کار بسیار آسان است. پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند. اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد. پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد. سپس زن گفت: اکنون آنچه اتفاق می افتد را تماشا کن! زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت: چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش ه...

گرمای امید بخش :: داستان کده

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از دوستانش که از بزرگان نیشابور بود، میهمان بود.  از هشتی ورودی خانه، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز شخصی بود.  آن شخص به دوست ابوریحان می گفت: «هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید.» دوست ابوریحان او را نصیحت می کرد که: «عمر کوتاهست و عقل تعلل را درست نمی داند. آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سال ها باز می گشت. پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر خویش با...

پادشاه خردمند :: داستان کده

در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازدپادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت:  «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!» شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمیدانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره میکند.  اما پدر در ادامه سخنانش گفت:  وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان میکنی که آنها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند میشوی.  در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در ...

مفهوم مهم زندگی :: داستان کده

در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می زند و بر روی یک خانمی می نشیند.آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زدن می کند. او وحشت زده بلند می شود و سعی می کند با پریدن و تکان دادن دست هایش سوسک را از خود دور کند. واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت زده می شوند.  بالاخره آن خانم موفق می شود سوسک را از خود دور کند.  سوسک پر می زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می شود که همین حرکت ها را تکرار کنند! پیشخدمت به سمت آنها می دود تا کمک کند. ...

پاداش گندم :: داستان کده

در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج، بازی اختراعی خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه ی وی را بسیار پسندید؛ تا آن حد که به او اجازه داد تا هر چه به عنوان پاداش می خواهد، طلب کند.  مخترع کم توقع! نیز خطاب به حاکم گفت: پاداش زیادی نمی خواهم قربان!  دستور فرمایید یک دانه ی گندم در خانه ی اول صفحه ی شطرنج قرار دهند، دو برابر آن را در خانه ی دوم قرار دهند( یعنی فقط دو دانه ی گندم)، دو برابر آن را در خانه ی بعدی و همین طور الی آخر…  حاکم با تعجب به او گفت: فقط همین؟!  می توانستی چیزی بخ...

مصلحت (داستانک) ... :: 🍁ZENDEGI PAEEZI 🍁

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت : هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت : نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد… چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سوا...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست مطالب مرتبط با برچسب ☆☆● داستان زیبا ●☆☆ در صفحه ی 1