روی خط خبر

داستان روح

لیست مطالب مرتبط با برچسب داستان روح در صفحه ی 1

ارسالی از بیتا :: ترسکده-ماگری

سلام من بیتام 20سالمه و بچه شمالم این قضیه که میگم مرگ خودم واقعیه من وقتی 13سالم بود پدر و مادرم و تو یه تصادف از دست دادم و بابرادرم الان زندگی میکنم. اون اوایل که تازه والدینم فوت شده بودن من و داداشم ب اصرار خانواده مون که توخونه تنهانباشیم هرهفته خونه ی یکی از عمه هایاعموهاوخاله هام میموندیم خلاصه سرتونو درد نیارم اون شب جمعه بود و فرداش اول هفته که عمه ی بزرگم زنگ زد گفت این هفته رو بیاید پیش من خونه ی عمه بزرگم کنار دریاست یعنی کنار خونشون یه کوچه ی خاکی و باریک هست که پیاده تا دریا یه د...

جن خدمتکار :: ترسکده-ماگری

داستانی که تعریف میکنم مربوط به خاطره یکی از دوستان دوران مدرسه منه، که راست و دروغش با خودش اما چون جالب بود خواستم شما هم بخونید. اون زمان ما توی محلی زندگی می کردیم که اکثر خونه هاش قدیمی و حالت کاهگلی داشت (از محله های شهر یزد)، دوستم تعریف میکرد که مادربزرگ مومن و با خدایی داشت که اصلا از جن و این جور چیزها نمی ترسید و حتی میگفت توی خونه اش جن دیده. دوستم میگفت یک روز که مثل همیشه رفتم به مادربزرگم سر بزنم دیدم که یک خدمتکار داره توی خونش کار میکنه و مادربزرگم هرچی میگه اونم بدون اینکه حرف...

نگاهے دیگر به عروسک تسخیر شده آنابل :: ترسکده-ماگری

سال 1970، «ماریا کارلوس» به یک مغازه عروسکفروشی رفت، او یک عروسک «راجدی آن» که یک شخصیت معروف کارتونی بود را برای دخترش لوسی که در کالج درس میخواند خرید. لوسی که از این عروسک بسیار خوشش میآمد، آن را با خودش به آپارتمانش برد اما طولی نکشید که او و هماتاقیاش ادعاهای عجیب و غریب و باورنکردنیای را بیان کردند. آنها گفتند که بعد از ورود عروسک با اتفاقاتی وحشتناک روبهرو شدهاند. به گفته آنها، عروسک به خودی خود حرکت میکرد و گاهی اوقات در اتاق دیگری آن را پیدا میکردند در حالیکه هیچکس عروسک را از جایش تکا...

داستان ارسالی.جدیدد :: ترسکده-ماگری

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم درمورد خودمه خونه ای ما تو یه روستایی خیلی قشنگه خونه ای ما کنار راه اهنه که هنوز ساخته نشده خونه پسر داییم کمی از خونه ای مادور تره منو پسر داییم همیشه باهم بودیم من وقتی هشت سالم بود همیشه از تاریکی میترسیدم هنوز هم میترسم طرفایی نه سالم بود که یه شب خواب عجیبی دیدم مثل خواب در بیداری بود ساعت چهارو نیم بامداد بود من همیشه وقت اذان بلند میشدم تا مامانمو بیدار کنم وقتی بلند شدم صدای اذان به گوشم نمیخورد به جایی صدای اذان انگار کسی ظبت صوت روشن کرده بود و درحال...

داستان ترسناکــــجدید :: ترسکده-ماگری

داستان ترسناک سلام دوستان اون موقع ما تو یه خونه ی پارگینک مانند و باریک زندگی میکردم که حیاطش پشت خونه بود و بارکن همسایه طبقه بالامون هم قشنگ معلوم میشد ودستشویی و حمام اخر همین حیاطمون که  باریکو درازه بود وسط همین حیاط از باغچه ای که بود باید رد میشدم خلاصه منو دوتا داداشام عادت داشتیم همش همدیگه رو بترسونیم همیشه یه جایی قایم میشدیم یه دفه همدیگه رو میترسوندیم و میخندیدم چه شب چه روز عادی شده بود برامون چند وقتی گذشت یه شب داداش بزرگ ترم رفت دستشویی منم که شیطنتم گل کرده بود گفتم برم بترسون...

ارسالی از زهرا :: ترسکده-ماگری

داستان ترسناک سلام اسمم زهر است.۲۳ سالمه این داستان که میخوام براتون بگم برای خودم اتفاق افتاده مال دو سال پیش . خونمون خیلی بزرگ بود الان از اونجا رفتیم.من خیلی علاقه دارم به داستانهای ترسناک.اتاقم تو راهروی بود که حماممونم توی همون راهرو بود.شبا تو اتاقم تنها تو اینترنت فقط داستان و فیلم ترسناک می دیدم.نترسی بودم تا اینکه یه روز تو اتاقم تنها بودم خوابیده بودم کسی هم خونمون نبود.من عادت دارم چشام و با چشم بند می بندم.برا همون فقط صدا می شنیدم.دیدم صدای پا میاد بالای سرم.باز اونطرف تر یه نفر عط...

ارسالی اعضا سایت :: ترسکده-ماگری

سلام اسم من محمد هست و داستانی که براتون تعریف میکنم بر میگرده به یک سال پیش ما اون موقع رفته بودیم خراسان برای دیدن فامیلامون تو اونجا میگفتن که تو یکی از روستا های نزدیک شهر یه مکانی هست که از ساعت ١٢:٣٠شب تا ساعت ٣ صبح روح دیده میشه منم که فکر میکردم بچه نترسیم شب ساعت ١٢ماشینو برداشتم و رفتم روستا اون مکان یه جاده بود که از بین باغ های کشاورزا رد میشد خلاصه منم یکی از اهنگای ترسناک  این کانالو رو ضبط ریخته بودمو روشن کردم کم کم که دیگه داشتیم به ته جاده میرسیدیم یه نوری دیدم فکر کردم از کشاو...

گروه ترسناک تلگرامی ما :: ترسکده-ماگری

خوشحال میشم عضو گروه تلگرامی ما باشید!▄داشتن داستان ترسناک ▄داشتن ویدیو ترسناک ▄معرفی فیلم و سریال ترسناک ▄تعریف خاطرات ترسناک به همدیگر ▄ و..... روی لینک زیر کلیک کنید! ▄▄▄ لینک گروه ما: https://t.me/joinchat/GrNy5UmspO9n3Sh9aLI2qw ▄▄▄ ▄▄▄ لینک گروه ما: https://t.me/joinchat/GrNy5UmspO9n3Sh9aLI2qw ▄▄▄ ▄▄▄ لینک گروه ما: https://t.me/joinchat/GrNy5UmspO9n3Sh9aLI2qw ▄▄▄ ▄▄▄ لینک گروه ما: https://t.me/joinchat/GrNy5UmspO9n3Sh9aLI2qw ▄▄▄ ▄▄▄ لینک گروه ما: https://t.me/joinchat/GrNy5UmspO9...

جن احضار نکن :: ترسکده-ماگری

ارسالی از علی  تو خونه تنها بودیم مامان و بابام عموم هام و...به عید دیدنی رفته بودن اونم تو شهر سبزوار که شهرما زیاد فاصله داشت حدود 100کیلومتر خلاصه من از جن و روح و....بدم میاد وخیلی میترسم اما پسر داییم و پسر خالم اصلا نمترسن وجن احضار میکنن ما تو خونه ی مادر بزرگ که تو روستا هست و خیلی بزرگ ترسناکه واونجا یه انباری با یه زیر زمینی هست که خیلی مترو که پسر خالم که بزرگ تر از همس فیلم احضار روح آورد تا تماشا کنیم من خوابیدم و فیلمو ندیدم حدود ساعت3بیدار شدم میخواستم برم دستشویی که متوجه شدم پ...

بچه جن در حمام :: ترسکده-ماگری

ارسالی داستان از اونجایی شروع میشه که من.الان سی سال دارم.حدود بیست سال پیش که تقریبا بچه بودم.یک شوهر عمه داشتم که آدم خوبی بود و بسیار متدین.اون صاحب یک حمام عمومی بود.که کنار خانه اش بود.شبها همه وقت پسر عمه هام می گفتند،از داخل حمام صدا میاد.و می ترسیدند،هر وقت از شوهر عمه ام سوال میکردیم.فقط میخندید.تا اینکه یک شب یکی از پسر عمه هام که شیطون هم بود.دنبال حاجی همون شوهر عمه ام یواشکی می ره داخل حمام تا وارد میشه میشنوه که سر و صدای زیادی میاد.همون طور که میرفته خودش گفت بچه جن ها را دیدم ک...

جن در میانرود :: ترسکده-ماگری

میخوام از شهری جن زده بگم  من همیشه از جن میت رسیدم و خیلی بهش اعتقاد داشتم به طوری که شبا وقتی 14سالم بود بایستی یکی میومد دم دستشویی میموند تا برم و کارم رو کنم و بیام خیلی خسته شده بودم دوست داشتم از شر این ترس ها خلاص شم. دختر داییم بهم میگفت اگه از این چیزا بترسی میان برات. اما من میترسیدم ولی انتظار نداشتم سراغم بیان تا...  یه شب که رفته بودیم میانرود(شهری که همه ازش از شهر جن یاد میکنن )برای عیادت عموم میانرود (شهر اطراف دزفول )خیلی ترسناک بود. یه صحرای خیلی بزرگ داره که اطرافش رو کوه ف...

جن مزاحم :: ترسکده-ماگری

ارسالی از صادق بنده مادربزرگ تنها دارم که چندسال پیش برای اینکه از تنهایی برای مدتی در بیاد به خواسته مادرم یه سال اندی رو باهاش زندگی کردم،از خونه مادربزرگم بگم که یخونه قدیمی که باتوجه به سنات های قدیمی ساخته شده که بعضی ها میدونن منظورم چیه،یخونه که حمامش تو زیرزمینه و چندتا انباری داره و سرداب و زیرزمین که همه میدونن تو اینجور خونه ها شب خوابیدن و یا موندن چقد سخته،بنده هفته های اول بخوبی سر کردم و حتی لذت بخش بود تا تا اینکه مادربزرگم یه شب تقریبا ساعت یک بامداد بود حرف جن رو پیش کشید و ا...

داستان جدید :: ترسکده-ماگری

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خانه هم طبق معمول گذشتگان همۀ خانواده در یک اتاق می خوابیدند در یکی از شبها که خوابم نمی بردصداهایی شنیدم یکی از برادرانم را که کنار من خوابیده بود صدا زدم و هر دو به آرامی پشت درب اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی …که از روی زیرپله به پش...

جن در زیرزمین :: ترسکده-ماگری

باسلام زینب هستم از ساوه.داستانی که میخوام براتون بگم مربوط میشه به ۲۵سال پیش زمانی که من دوسه ساله بودم و مادرم برادرکوچکترم رو باردار بود.ما اونموقع سه تا بچه بودیم.من وخواهرو برادرم که از من کمی بزرگترن.شبی که مادرم درد زایمانش شروع میشه همسایه ها میرن یه خانمی رو که ماما بوده میارن خونه ما تا به زایمان مادرم کمک کنه.من چیزی یادم نمیاد واسه همین ماجرا رو از زبون خواهرم میگم:خونمون قدیمی بود و زیر زمین بزرگی داشت.وقتی مادرم درحال زایمان بوده ما بچه ها تو یه اتاق دیگه مشغول بازی بودیم که سرمون ...

خواب عجیب و ترسناک :: ترسکده-ماگری

یه خواب عجیب دیدم تو خواب دیدم که تو اتاق اولی خونمون بودم رفتم سمت اشپزخونه تا چیزی بردارم یهو پرده ای که زده بودیم دم در حموم یه باد بهش خوردو بالا رفت از ترس نزدیک بود سکته کنم سریع برگشتم تو اتاق و به دیوار روبه روی در اتاق چسبیدم سایه ی دونفرو میدیدم که به اتاق نزدیک میشناون دو نفر وارد اتاق شدن یکیشون دختر بودو اون یکی پسر بود قیافه پسره رو اصلا یادم  نیس ولی دختره این شکلی بود یه لحظه انگار همه چی واستاد دختره به سرعت سمتم اومد چاقوشو برد بالا من توخواب چشمامو بستم و یه بسم اله الرحمن الر...

عمو یا ؟! :: ترسکده-ماگری

این داستان که تعریف میکنم مال3سال پیشه ولی داستان واقعیتهی روز به تابستون رسیدم مدرسه ها تعطیل شدند منم با خوش حالی تصمیم گرفتم برم سمت خرم آباد در روستای دور افتاده ای به نام چزال پیش عموم و پدر بزرگم بگذرونیم من وقتی به اونجا رسیدم خوش گذروندم تا5روز روز ششم مثل همیشه بود البته تا ساعت 9ساعت 9عموم رو دیدم یکم عجیب بود چون هرچی صداش زدم جواب نداد و داشت سمت صحرا میرفتهمچنین یکم پاهاش عجیب بود ولی برام ترسناک نبود چون عموم رو امروز باشلوار کردی دیدم خب بعدش مستقیم رفتم خونه پدر بزرگم تقریبا ساعت...

باور نداشتن به جن :: ترسکده-ماگری

به نام حضرت دوستامیرحسین هستم26ساله...قبل از این ک این داستانو براتون تعریف کنم میخام بهتون بگم اگه میترسین این داستانو نخونین چون عاقبت خوبی براتون نداره .درضمن چون من این داستانو با گوشی تایپ کردم اگر جاهایی چیزی کم بود به بزرگی خودتون ببخشین...این داستان برمیگرده به حدود 10سال پیش وقتی16سالم بود.وقتی ک دبیر فیزیکمون خیلی زودتر از موقع درسشو تموم کرد و یک ساعتی تا پایان کلاس باقی مونده بود دبیر از بچه ها سوال کرد ک در مورد چی بحث کنیم.پس از اندکی اکثرا در مورد ماورا الطبیعه و جن نظر دادند و قر...

داستان روح در زندان هستی :: لامکان

هر جا که آگاهی هست، سلوک هست. سنگ سلوک دارد، سگ سلوک دارد و آدمی سلوک دارد. گاهی سلوک سگ از آدمی بالاتر است و گاهی آدمی سلوکی همچون فرشتگان دارد. پس آدمی می تواند چنان صخره سنگین و بی حرکت باشد و  آنجایی نیز که از لباس آدمی خلاص شد سلوک های بالاتر می آغازد. در سلوک امّا ایستایی نیست. یا یک سالک، از هر قماش، به جلو می رود یا به عقب. کوه ها نیز در زمین و زمان در حرکتند، سر می کشند و فرو می ریزند. باری کیفیت سلوک در هر قماش آگاهی تابعی از عشق است. یا عشق هست و سالک با شفقّت، وفاداری، کار متمرکز، تو...

ارسالی از کیانا :: ترسکده-ماگری

سلام دوستان کیانا هستم  یه داستان میخوام براتون تعریف کنم که مادربزرگم برام تعریف کرده و مربوط میشه به ۵۰ سال پیش مادربزرگم یه خواهر داره که ۱۰ سال از خودش کوچیک تره و عقب افتاده ذهنی هس اسمش فریباست و از دوسالگی ذهنش عقب افتاد که علتشو بهتون میگم پدر و مادرِ مادر بزرگم خیلی اهل احظار روح و اینا بودن و تقریبا هفته ای دوبار انجامش میدادن یک شب که مثل همیشه داشتن روح افراد مختلف رو احظار میکردن،احساس میکنن که به جای یک روح،چند تاروح اونم نامسلمون وارد خونه میشه و شروع میکنن به اذیت کردنو پرت کرد...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست مطالب مرتبط با برچسب داستان روح در صفحه ی 1

× ×