روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای و اما قصه من

لیست خبرهای جستجو شده برای و اما قصه من ، جستجوهای انجام شده برای و اما قصه من در فیدولاین

قصه من تنهایی بود :: آقای ربات

میدانم خوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبود میدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبود خوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبود میدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبود میدانم خوب میدانم آخر قصه من خاکستری است قصه من به سر نمیرسد  کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه  اینجایی که ایستاده ام را ببین خیلی از عمرم گذشته اما هنوز اول قصه ام مرور و تکرار تا بی نهایت از اولش هم رفتن و گذر کردن مهم نبود من عمق زندگی را قدم زدم نه طولش را من ارتفاع زندگی را حس کردم قصه من  قصه یک روز آفتابی و یک پسر بچه و یک...

ناصر مختاری - چند میگیری بی شعور بشی نفهم بشی

‍ ‍چند میگیری بی شعور بشی نفهم بشی ... از N.Mokhtari....ناصر آقو تمام تاریخ معاصر ایران در این یک جمله شاملو خلاصه شده: «سخت است فهماندن چیزی به کسی که بابت نفهمیدنش پول میگیرد» به تعبیر دیگر وقتی شکم ها پر از حرام شد، گوش ها نمی شنوند....احمد شاملو چقدر این حرف شاملو ترسناک و هول آور است ...؟.تو بخواهی مطلبی را بکسی بفهمانی که پول گرفته نفهمد ...وای وای ...این خود فاجعه است ..،،،خود خود تراژدی ...از این بدتر که ممکن نیست ...حالا فکرش را بکنید که باید با آن آدم زندگی کنبد و حتی بدتر او تصمی...

یه سری چیزا :: قصه های دکترک بهاری

. . سلام به رهگذرا خصوصا اونایی که وقت گذاشتنو " وصله پینه های دل یک عدد ماهی " رو خوندن  چه جوری بود؟ دوسش داشتین ؟ این قصه یا بهتره بگم چند قسمت قصه درواقع اولین داستان من بود  تا الان ، من نوشته هام همه حالت تک موضوعی رو داشت و تو نهایتا دو تا پاراگراف جمعش می کردم  اما سعی کردم تو نوشتن این قصه اینطور نباشه  . درواقع همونطور که خوندین خواستم چند تا حالت باهم برن جلو  درگیری های ذهنی شخص اول قصه ، خاطرات گذشته اش با شخصی که نامی ازش برده نشد ، دنیای کاری ، فضای دوستا و خونه ی شخصیت قصه و در آ...

چاه لپ های او :: حلقه داستانی کویر سبزوار

چاه لپ های او کوچه ما خاکی بود.هشت متر کوچه که آن زمان برای مازمین فوتبال بزرگی حساب می شد. سر کوچه یک لوله فشاری آب بود،از چدن ساخته بودندش.روی این لوله فشاری دوتا دکمه بزرگ برنجی بود که وقتی فشارشان می دادی از دوظرف لوله آب می ریخت.ما زورمان نمی رسید فشارشان بدهیم زن ها که می آمدند آب ببرند برایمان فشارش می دادند تا ما دهانمان را بچسبانیم به چشمه کوچکی که ازآن اب می ریخت وقلپ قلپ آب بخوریم.همسایه ها تلویزیون نداشتند.رادیو هم فقط قهوه خانه سر خیابان داشت.بافنده ها تلویزیون داشتند.همسایه دیوار ب...

بیوگرافی بهرنگ توفیقی :: بیوکده

بیوگرافی بهرنگ توفیقی بهرنگ توفیقی (متولد ۱۳۵۵، تهران)؛ کارگردان، بازیگر، نویسنده، برنامه ریز و مدیر تولید ایرانی می باشد. تولد : ۱۳۵۵ تهران ملیت : ایرانی زمینه فعالیت : کارگردان بازیگر سال های فعالیت : ۱۳۷۴ - تا کنون والدین : پدر: فتح الله توفیقی نقش های برجسته : کارگردان مجموعه تلویزیونی وی تا کنون در چند فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی به ایفای نقش، کارگردانی و سایر نقش های مرتبط پرداخته است. بهرنگ توفیقی که متولد ۱۳۵۵ است و تاکنون به عنوان برنامه ریز، دستیار کارگردان، مدیر تولید و حتی بازی...

ناخدای عشق - کودکانه

کودکانه / تورج عاطف                                   روزگار کودکی  نسل من چون ترانه " کودکانه " فرهاد بود . حکایت  توپ, کاغذ رنگی ,یاس جانماز مادر بزرگ, برق کفش جفت شده تو گنجه , ستاره ساختن با دولک و.... و بی گمان با قصه بود. قصه های روزگار ما زیاد بودند یا روزگار کودکی ما پر قصه بود ؟ شاید شهری که پر از آدم واقعی و باغچه و صدای پرنده ها و بازی بچه ها توی کوچه و نفس گرم مادر بزرگها و درهای رنگارنگ قدیمی و دیوارهای کاهگلی و شاید آجری داشت می توانست قصه های فراوانی را  از قلم  مهدی آذر یزدی  ها ...

قصه آرزو از کلیله و دمنه

مورخ 1تیر 98 قصه آرزو از کتاب قصه های شیرین کلیله و دمنه قصه گویی شد و سپس شخصیت اصلی داستان که موشی بود با خمیر بازی توسط کودکان ساخته شد .این قصه قصه مرد و زنی بود که فرزندی نداشتند یک روز موشی از میون چنگال عقاب رها میشه مرد که دلش برای موش میسوزه اما میدونه همسرش موش رو به خونه راه نمیده آرزو میکنه کاش موش بچه ای بود و آرزوش برآورده میشه و موش دختری زیبا میشه مرد موش رو میبره خونش و زنش خوشحال میشه وسالیان باهم به خوشی زندگی میکنند تا اینکه دختر بزرگ میشه و وقت شوهر کردنش مرد به دخترش میگه ک...

هبوط در كویر - زن نامه!

سلام قصه از ان جایی شروع شد که انگار خداوند تصمیم گرفت بنده ای دیگرخلق کند و از بد حادثه، این قرعه به نام من دیوانه زدند... اندکی پس از تصمیم خداوند، در دومین روز از اخرین ماه سال منحوس شصت و یک، دیوانه ای به قفس آمد... یادم نیست اول قصه چه چیزهایی اتفاق افتاد اما گویا مثل همه خلیفگان خداوند در زمین، شیر (گاو) می نوشیدم و گاهی جایم را خیس می کردم... گاهی خنده و گاهی گریه... اما بعدها و خیلی بعدها فهمیدم که اسم دارم و مرا به نامی می خوانند... در زمین رها شده بودم به امید انانی که پدر و م...

اخرین شب،اخرین قصه! :: قصه ها

قصه ها:)  باورم نمیشود که هنوز اینجا قصه هایى است قصه هایى که دفترش مدت هاست بسته شده در تمام ان روزهایى که به کورى مبتلا بودم نوشتم که میمانم عاشقم دیوانم میمیرم بدون دیگرى و قلبم را تیکه تیکه کردم چون نمیدیدم و نمیفهمیدم که چگونه با قلب ساده ى خود بازى میکنم... ادم هایى در زندگیمان وارد میشوند که به ظاهر مهربانترین لبخند را دارند اما درونشان حیواناتى وحشى دنبال نقاب ادمى میگردند... من زندگى ام را به دستان زنانه ى مریضى دادم که مثل دستمال کاغذى براى خشک کردن اشک هایش استفاده کرد...و بعد زندگیم ...

جشنواره فجر سال ۹۶ - (قسمت دوم) :: روزنوشت های دکتر

+ «مغزهای کوچک زنگ زده» از هومن سیدی: سال پیش همینجا همچین جمله ای گفته بودم: «من با اینکه همه فیلمهای مانی حقیقی رو هم میبینم، اما هومن سیدی رو بیشتر از مانی حقیقی قبول دارم، چون حداقل توی یه مسیری که با روحیات و اطلاعاتش و تواناییش سازگاره، داره کم کم روبه جلو میره و به فیلمهای آینده ش امیدوارم» حالا امروز (شنبه) دیدم. یه شاهکار سینمایی از نبوغ بینظیر هومن سیدی. یکی از فوق العاده ترین فیلمهای ایرانی و بهتر از خیلی فیلمهای خارجی. ماجرا، زیرپوست زندگی در بیغوله ها و حلبی آبادهای جنوب تهرانه. بان...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای و اما قصه من ، جستجوهای انجام شده برای و اما قصه من در فیدولاین