روی خط خبر

وویییییی فرشـღـتـه بـی بـال

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن وویییییی فرشـღـتـه بـی بـال را در فیدولاین جستجو کرد

عکس و خاطره :: سایت ثبت لینک

سلام به همه ی بیانی هاوبلاگی زدم واسه ثبت لینک های شما تا ساده تر بشه بقیه وبلاگ ها رو پیدا کنید.برای ثبت لینک هاتون فقط لینکم کنید.مطالب خودم رو در قسمت روز نوشت قرار دادم++کامنت یادتون نره+++وبلاگم رو به دوستانتون معرفی کنید*در حال حاضر فقط وبلاگ های بیان ثبت میشه**دسته بندی های دیگه هم در آینده اضافه میشه*

همه ی شما اینجایید:))) :: آرامم

دنبال کننده های آرامم: 1.خب اولین دنبال کننده آرامم بهترین دوست دنیاست؛ یه ستاره ی درخشان توی تاریکی ها❤️❤️❤️ تارای عزیزم[آساره] که داشتن همچین دوستی نهایت خوشبختیه:))) 2.نفر بعدی آقای سین خوش ذوق بودن که نوشته های غم انگیزناک منو دوس نداشتن ولی هنوزم هستن[آقای سین] 3.بعدشم یه حوای مهربون، با یه وبلاگ دوست داشتنی❤️[دختری از نسل حوا] 4. یه آقای دل نویسم داریم که جدیدا چترباز شدن و امیدوارم چترشون همیشه باز بشه[ شبکه ی غیر مجازی دلگرام] 5. یه نفس خانوم خوشگلم داریم که طراحیا و میناکاریاشون حرف ندا...

مرا خیال تو بی خیال عالم کرد... :: ‌فاقد ارزش خوانش

او که می رود، آن، خودش را می کوبد به در و دیوار. انگار هوایش را گرفته باشند، دست می گذارد روی گلویش و دست و پا می زند. بال بال می زند. بیچاره بویِ او را می شنود تویِ قفس. او را می برند برایِ تافته جدا بافته شدن. او می رود برایِ آدمِ دیگری شدن. او را می برند. آن خودش را می کوبد به در و دیوار. او را می برند پایِ مکتب عقل. او را می برند به خواست خودش بنشانند در انزوایِ ترک دیوانگی. الحق که خوب هم یاد می گیرد درس استاد را... آن که کاری جز دیوانگی نمی داند! خودش را می کوبد به در و دیوار. بالِ بیچاره ...

گلایه های من و انتقاداتم در دل صخا :: صخا(صندوق خانوادگی ابرسج)

در اوج ضعف و ناتوانی و کم سوادی و خلاصه در اوج هیچ بودن شاهکار کردم با اینکه اینهمه دانشمند و ثروتمند و ستاره در روستای خودمان داشتیم من با اینکه هیچ حرفی برای گفتن نداشتم اما فقط با یک جمله زیبای بایزید از خودگذشتی رسیدی اوج گرفتم بال درآوردم و پرپر زدم  و هیچ پرنده ای در اوج نمی بینیم که بال بال بزند اما من در اوج هم بال بال زدم تا پروازم را به همه نشان بدهم و این بال بال زدنها در اوج واقعا شرم آور بود بخاطر ضدهمکاریها و عدم حمایت و همکاریهای ناعادلانه و بی انصافانه سالها بال بال زدم اما پرواز...

فاقد ارزش خوانش.. :: آ .

رسیدم به انگشت آخر. بشمااااار، یک! از یک کمتر. اندازه چند روز مانده تا تمام شدن هجده سالگی ام. اندازه دو تا ده تا. چند تا یکی. اندازه خیلی کم، خیلی کوچک. قرار نبود اینهمه پوچ باشی دنیا! قرار نبود در لطیف ترین سال های شکوفه کردن تمام شوی. قرار بود در تو بکاریم، سبز شوی، جوانه دهی... نشسته ام کنجِ انزوای خودم، هرروز بیشتر از پیش فرو می روم در آنچه نباید. هجده سالگی وقتِ به انتها رسیدن نبود. هجده سالگی تازه اول مبارزه بود، تازه ابتدای شور بود، تازه وقتِ شُدن بود، وقت اتفاق افتادن بود... من اتفاقی ا...

نمونه انشاء با موضوعات مختلف

موضوع انشا: عشقی که بین کلاغ و مترسک پلی از جنس زندگی ساخت تکه پارچهٔ کوچک پوسیده را روی بازوی کاهی مترسک که لایه ای از برف روی آن، جا خوش کرده بود انداخت. رهاشدن پارچه از میان نوک کوچکش، انگار جان را از تنش زدود. بی حال و بی رمق مقابل پای مترسک روی زمین افتاد. تن نحیفش روی دامن سفید زمین می لرزید و نگاه درمانده اش در پی یافتن نگاه خشک و بی احساس مترسک، در تلاش بود. صدای خسته اش که از حنجرهٔ یخ زده اش بیرون تراوید، نوازشگر گوش های مترسک شد.مترسک؟ مترسک در حالی که رقص شنلِ روی دوشش را در آغوش سر...

انشا های هفتم و هشتم و نهم

موضوع : پرواز بدون بال چـشـم هـایـم بـر روی هـم مـیـگـذارم و آرام بـر بـال خـیـال بـه سـمـت آسـمـان پـرواز مـیـکـنـم. نـسـیـم خـنـک صـورتـم را نـوازش مـیـ کـنـد، و رطـوبـت ابـر هـا دسـت هـای گـشـوده ام را خـیـس مـیکـنـنـد. نـگـاهـی بـه خـودم مـی انـدازم کـه بـی بـال پـرواز مـیـکـنـم و در اوج آسـمـان هـا بـه گـردش مـیـپـردازم. خـیـالـم هـمـچـون بـالـی مـرا بـه هـر سـو کـه مـیـخـواهـم مـیـبـرد؛ گـاه گـاهـی به نـقـطـه ای سـبـز و زیـبـا.. گـاه گـاهـی بـه سـمـت صـحـرای خـشـک و سـوزان و مـن شـاد ...

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

کلمات مثل پروانه های رنگی رنگی کوچک توی اتاق بال بال می زنند و کلمات بی قرارندو دست های م بی قرار تر....روی تخت دیوان سعدی باز است و کتاب تصویر سازی و لپ تاپی که ویندوزش در حال نصب است....دفتر جلد قهوه ای م را می بندم وسبد گل م را می آورم پایین.گل های خشک شده را جدا می کنم تا می خواهم دست بزنم برگ هایش می ریزد زمین.مثل دل م که اگر دست بزنی اشک هایش قل می خورد....شاخه ی گل ها را یکی یکی جدا می کنم مرد قصه ام از وسط سطرها بیرون می آیدمی نشیند کنار قفسه کتاب هایم و نگاه م می کند.حواسم را می دهم به ...

حکم دل :: زاغه زاغی

هوای سرد پاییزی ، برگ ها مثل باران شرشر روی زمین می ریختند و کوچه را با رنگ های هفت رنگشان تبدیل به رنگین کمانی کرده بودند .صدایی نبود جز صدای افتادن برگ ها و قارقار کلاغان .این راه باریک در سکوت خود با صدای خش خش برگ های پاییزی و همراهی کلاغان موسیقی گوش نوازی راه انداخته بودند و فقط منتظر شنوندگان این نوای خوش بودند .دقایقی سپری شد تا اینکه مهمانان از راه رسیدن ، چهار گنجشک ،(سمانه ،مهران – معصومه ،مهدی) با بال های گشوده وارد کوچه می شوند و به دلیل باریک بودن آن دو به دو و در کنار هم بال می زد...

حکم دل :: آسیابان

هوای سرد پاییزی ، برگ ها مثل باران شرشر روی زمین می ریختند و کوچه را با رنگ های هفت رنگشان تبدیل به رنگین کمانی کرده بودند .صدایی نبود جز صدای افتادن برگ ها و قارقار کلاغان .این راه باریک در سکوت خود با صدای خش خش برگ های پاییزی و همراهی کلاغان موسیقی گوش نوازی راه انداخته بودند و فقط منتظر شنوندگان این نوای خوش بودند .دقایقی سپری شد تا اینکه مهمانان از راه رسیدن ، چهار گنجشک ،(سمانه ،مهران – معصومه ،مهدی) با بال های گشوده وارد کوچه می شوند و به دلیل باریک بودن آن دو به دو و در کنار هم بال می زد...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن وویییییی فرشـღـتـه بـی بـال را در فیدولاین جستجو کرد