روی خط خبر

من او - 147

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن من او - 147 را در فیدولاین جستجو کرد

خوش گمانی به خداوند :: عشق فقط خدا

#رحمت_خداوندخوش گمانی و امیدواری به رحمت خداپیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر بالین جوانی که مشرف به مرگ بود فرا رسید و فرمود خود را در چه حال می بینی؟آن جوان عرض کرد یا رسول الله، به خدا امیدوار و از گناهانم بیمناکم.پیامبر فرمود در چنین موقعیتی بر قلب بنده ای، این دو مطلب وارد نمی شود مگر اینکه خداوند آنچه را که او امید دارد به وی مرحمت می کند و از آنچه بیمناک است او را مصون می دارد. آثار خوش گمانی به خدا❤️امام هشتم(ع) فرمود: احسن الظن بالله فان من حسن ظنه بالله کان الله عند ظنه- به خد...

داستانی از آثار همنشینی :: عشق فقط خدا

داستانک معنوی آثار همنشینی... ابوهاشم جعفرى مى گوید امام رضا (علیه السلام) به من فرمود چرا تو را نزد عبدالرحمن بن یعقوب مى بینم؟ابوهاشم گفت او دایى من است.حضرت فرمود او درباره خدا سخن ناهموار و غیر قابل قبولى مى گوید، سخنى که با آیات قرآن و معارف اهل بیت ناهماهنگ است.خدا را به صورت اشیا و اوصاف آن وصف مى کند، بنابراین یا با او هم نشین باش و ما را واگذار یا با ما بنشین و او را رها کن.عرضه داشتم او هر چه مى خواهد بگوید، چه زیانى به من دارد؟وقتى من آنچه را او مى گوید نگویم، چیزى بر عهده من نیست.ح...

دوستان را کجا کنی نومید تو که با دشمن این نظر داری :: عشق فقط خدا

داستانک معنوی در میان قوم حضرت موسی جوانی بود که آشکارا و نهانی هر نوع گناهی را انجام میداد و قوم بنی اسرائیل از شدت گناهان او به تنگ آمده بودند و از دست او به پروردگار خود شکایت کردند. خطاب الهی به موسی رسید که آن جوان را از شهر بیرون کن که به واسطه او،آتش غضب الهی بر اهل شهر نازل آید.حضرت موسی(ع) آن جوان را به قریه ای از قرای آن بلد تبعید کرد. خطاب آمد که او را از آن قریه نیز بیرون کن، موسی (ع) او را از آن قریه اخراج کرد. آن جوان رفت به کوهی که در آن نه انسان و نه حیوان و نه زراعتی بود.بعد ا...

مگه شما یک دزدی؟ :: عشق فقط خدا

#یک_لحظه_سکوت_قدری_تامل#داستانک_آموزندهآیا من دزدم؟یکی از برادران اهل سودان مقاله زیبایی نوشت تحت عنوان "آیا من دزدم؟"  ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند 1️⃣ رخداد اول:او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بودو مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم 309 پوند بوددر صورتی که پول خرد نداشته و من مبلغ 310 پوند را پرداخت نمودمامتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشورم سودان برگشته بودم،در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند...

و باز هم معامله ای پرسود با خدا :: عشق فقط خدا

داستانک معنوی در روزگاری که قحطی شده بود و مردم برای نان شبشان محتاج بودند درویشی، که مدتها بود بیکار بود و بی چیز و دیگر در خانه چیزی برای خوردن نداشتند وقتی رنگ و روی زرد و وارفته بچه هایش را دید به ناچار مقداری طناب داشت که برای حفر چاه برای دیگران از آن استفاده می کرد آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت.می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: «چرا آنها ...

آبروداری کنیم :: عشق فقط خدا

حفظ آبروی انسانامام علی(ع) مقدار "پنج بار شتر" خرما براى شخصى #آبرومند که از کسى تقاضاى کمک نمى کرد فرستادند.یک نفر که در آن جا حضور داشت به امیرالمومنین گفت : "آن مرد که تقاضاى کمک #نکرد، چرا براى او خرما فرستادید ؟ یک بار شتر هم براى او کافى بود!" امام على(ع)به او فرمودند: "خداوند امثال تو را در جامعه ما زیاد نکند! من می بخشم و تو #بخل مى ورزى !؟ اگر من آن چه را که مورد حاجت او است ، پس از #درخواست کردن بدهم ، چیزى به او نداده ام ؛ بلکه قیمت آبرویش را به او داده ام ؛ زیرا اگر صبر کنم تا ...

شیرین ترین نماز عمر :: عشق فقط خدا

#داستانک_معنویماجرایی دلنشین : حاﺝ ﺁﻗﺎ ﻗﺮﺍﺋﺘ ﺗﻌﺮﻒ ﻣﻜﺮﺩ :  ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﻔﺘﻢ:ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩﻫﺎ، ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢﻫﺎ، ﺷﺮﻦﺗﺮﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﺪ، ﺑﺮﺍ ﻣﺎ ﺑﻨﻮﺴﺪ .   ﺩﺧﺘﺮ ﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑُﻬﺘﻤﺎﻥ ﺯﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺎ رﺶﺳﻔﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﺮﻧﺶ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ .  نوﺷﺖ ﻪ ﺷﺮﻦﺗﺮﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ :ܓ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺭﻓﺘﻢ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻨﺪ. ﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻢ ﻔﺘﻢ : ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﻪ ﺍﻨﺠﺎ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﻥ،  ﻔتم : ﺑﺮﻭﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻮﻢ ﻧﻪﺩﺍﺭ.  پدﺭ ﻔﺖ : ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ...

تسلط شیطان بر انسان با این سه گناه :: عشق فقط خدا

#اسیر_شیطانحضرت موسی (علیه السلام) در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاهی رنگارنگ بر سر داشت نزد حضرت موسی (ع) آمد. وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را برداشت و مؤدبانه نزد حضرت موسی (ع) ایستاد.حضرت موسی (ع) گفت تو کیستی؟ابلیس گفت من ابلیس هستم.حضرت موسی (ع) گفت آیا تو ابلیس هستی؟ خدا تو را از ما و دیگران دور گرداند.ابلیس گفت من آمده ام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری، بر تو سلام کنم.حضرت موسی (ع) گفت این کلاه چیست که بر سر داری؟ابلیس گفت با رنگ ها و زرق و برق های این کلاه، دل انسان ها را می رب...

من + او - 147

هوای گرم تابستان... و ظهر داغ آفتابیمن از لبهای تومستم... تو از احساس لبریزیچه صبحی میشود ... این روز تاریخیفدای قند لبهایت ... برایم "کیک" می گیری؟   پ.ن: این بداهه نویسی شما بود ها!

زیباترین نماز عمر :: عشق فقط خدا

داستانک معنویماجرایی دلنشین :  حاﺝ ﺁﻗﺎ ﻗﺮﺍﺋﺘ ﺗﻌﺮﻒ ﻣﻜﺮﺩ :  ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﻔﺘﻢ:ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩﻫﺎ، ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢﻫﺎ، ﺷﺮﻦﺗﺮﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﺪ، ﺑﺮﺍ ﻣﺎ ﺑﻨﻮﺴﺪ .   ﺩﺧﺘﺮ ﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑُﻬﺘﻤﺎﻥ ﺯﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺎ رﺶﺳﻔﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﺮﻧﺶ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ .  نوﺷﺖ ﻪ ﺷﺮﻦﺗﺮﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ :ܓ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺭﻓﺘﻢ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻨﺪ. ﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻢ ﻔﺘﻢ : ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﻪ ﺍﻨﺠﺎ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﻥ،  ﻔتم : ﺑﺮﻭﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻮﻢ ﻧﻪﺩﺍﺭ.  پدﺭ ﻔﺖ : ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن من او - 147 را در فیدولاین جستجو کرد