روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای مرور خاطـرات دســت نوشــت

لیست خبرهای جستجو شده برای مرور خاطـرات دســت نوشــت ، جستجوهای انجام شده برای مرور خاطـرات دســت نوشــت در فیدولاین

مرور خاطـرات :: دســت نوشــت

بهایی بودن.دورا دور میشناختمشون،سالها پیش تو شمال همسایه ی ما بود البته همسایه خونه ی اجاره ایمون تو شمال...بچه هاشون 5شنبه و جمعه میرفتن یه مدرسه مخصوص خودشون برای تقویت احکام خودشون.امام زمانشون یه پیرمرد ریشی بود که انگار عکسشم زده بودن تو خونشون.سگ قشنگ ول بود تو خونشون(چقدر متاسف میشم شیعه سگ میاره داخل خونه) پراز محبت،پراز لطف،پر از عاطفه...مگه میشد چیزی گفت درموردشون به کسی،آخه اصلا فرقه شون فرقه محبتِ لامصب.خلاصه چیزی میگفتی شروع میکردن به اینکه، آره!رفتارشونو ببین!چققدر انسانی ان،اونا خ...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ... :: مادر

  می شود مثل یک بچه از شادی های غیرممکن بالا پایین پرید. می شود مثل یک بچه از دیدن درخت کریسمس شادی کرد. می شود مثل یک بچه زیر درخت کریسمس دراز کشید و ساعت ها به نورهای درخت خیره شد. می شود  مثل یک بچه سرشار از حس پرواز در هنگام تاب بازی شد. می شود مثل یک بچه سرشار از حس خوب قایم شدن در پشت درخت ها در هنگام بازی قایم باشک بود. می توان از سرما حس خوبی، به خوبی خیابان ولی عصر ساخت. می شود از بدترین کلمات بهترین داستان را نوشت. همه چیز در خوشبینانه ترین حالت ممکن، امکان دارد برای خیلی ها رخ بدهد ول...

گفته بودم نباشی بدون تو می میرم :: زمزمه های تنهایی

هوالمحبوب امروز که در مسیر برگشت توی بی آر تی نشسته بودم و مدام گوشی را چک میکردم و عجله داشتم که به بازی حساس امروز برسم؛ یک آن چشمم رفت سمت صندلی جلویی، تو قسمت مردانه. پسرو دختری توی صندلی فرو رفته بودند و غرق خنده و صحبت بودند. حس عاشقانه ای میان شان موج میزد. نیم رخ دختر را میدیدم که با پالتوی قرمز رنگ و شالی سیاه و قرمز دلبری می کرد. یک آن که صورت دختر برگشت سمت من، شناختمش. آیلین بود. با همان دندان های خرگوشی و لبهای قلوه ای، با همان خنده های با نمک آن وقت ها. با همان صورت سبزه ی بانمک. ...

Emad - پُست شماره ۳۱

پُست شماره ۳۱"برای خودم"گاهی آنقدر دلتنگت اَت می شوم که خیالی بودن اَت را فراموش می کنم."تو" همین جاییدر من، با من، تا من.پِی نوشت :در حال مرور خاطرات وَ برخورد با خودم، خودم وَ باز هم خودم.۱۳۹۸/۰۱/۳۱| عماد |

در وصف چرایی پگاه

یه زمانی از هر چیزی که منو یاد تو مینداخت متنفر شدم، همه وجوده من پر شده بود از تو...مغزم پر شده بود از خاطرات خیلی کم و احمقانه ای که کنارت داشتم پر از مرور دوباره و دوباره همه ی حرفات برای پیدا کردن یه امید واحی که شاید منظوری بوده تو حرفات قلبم پر شده بود از عشق به ت... نه به تو،که نه به اون مجسمه زیبایی که خودم از تو ساخته بودم... همه وجودم اسم تو رو فریاد میزد ..پرشده بودم از تکراره هر روزه ی نگاهت و صدات انقدر مرورت کرده بودم که حفظت شده بودم ... واو به واو حرفاتو همه ی هجاهای کلماتتو ...پ...

دلبستگی به دنیا در حد شوهرخاله :: فی البداهه

بعضی اوقات اتفاق های دور و برم رخ می ده که باعث میشه گذر عمرم رو بیشتر از قبل احساس کنم. یکی از اون اتفاق هایی که جدیداً بوجود اومده، به دنیا اومدن یک کوچولوی زیبا توی خانواده فامیل بوده (البته میگن باجناق فامیل نمیشه)!!! آره، حالا ما شدیم شوهر خاله. اسم کوچولوی ما هم شده "مهیار" در دیدار اول من با اون بچه بعد از لذت بردن از زیباییش(البته معمولا زیبا نیستن!!!)، اولین حسی که بهم دست میده این هست که شروع میکنم به مرور خاطرات گذشته. حدود 15 تا 20 سال قبل. دوران کودکی. دوران بی مسئولیتی. دورا...

چکمه‌های آبی :: یاسی‌ترین

کاش کمی مهربان تر میشدم. از ته دلم. رقیق، خوش بین، دل رحم... کاش کمی بیشتر خر بودم! آنگونه که همسرم برایم نوشته بود دست های تو را برای مچ انداختن نساخته اند. کاش میتوانستم سال های بیشتری عاشق باشم. کاش بیشتر دلم میلرزید. کاش میتوانستم ذوق کنم. کاش از مادرم بدم نمی آمد. یا شاید کاش مادرم کمتر شکل مادرش میشد. کاش هنوز قبولش داشتم. هنوز قدش از من بلندتر بود، هنوز صورتش مهربان بود. کاش من هم مثل مادرم نمیشدم و هر دو مثل مادرش. احساس میکنم مثل ننه؛ مادر پدرم، خودم را تمام شده میبینم. -از جوونی هات بر...

کاموای اول: چه می‌خواهم :: روزنوشته‌های من

پیش نوشت: در قسمت قبل گفتم که به دنبال دلیلی برای بی حاصل گذاشتن بسیاری از علایقم هستم و توضیح دادم که چرا حس می کنم این رویدادها در زندگی من در واقع دنباله های یک زنجیر هستند. آنچه می نویسم ادامه ی واکاوی های زندگی خودم هستند. بدیهی است که این که این متن را بخوانید یا نخوانید هم با شماست. من تقریبا همیشه عاشق بازی های arcade بودم. منظورم آن دسته از بازی ها است که باید تا می توانیم مسافت بیشتری را بدویم و به مانع برخورد نکنیم یا ثانیه های بیشتری در یک صحنه ی خطرناک دوام بیاوریم. flappy bird و f...

روز ۱۹ - خاطره‌ساز بی‌خاطره :: نوشته‌های دلا مَح‌سا

وقتی در اواسط دانشگاه، ناگهان حافظه ی ۲۰ و اندی ساله ام، ۵۰ سال پیر شد، تا مدت ها عذاب می کشیدم. پیش از این اتفاق حافظه ی تصویری ام چنان بود که مطالب را در همان صفحه ی کتاب که خوانده بودم به یاد می آورد و حالا به صورت ناگهانی هیچ چیز در خاطرم نمی ماند.هر دکتری می رفتم، می گفتم؛ اما آن ها فکر می کردند اغراق می کنم یا با یک مدت خوردن قرص آهن حل می شود. بعد از این اتفاق شب های امتحان نخوابیدم؛ اگر می خوابیدم، صبح هیچ به خاطر نمی آوردم. اینکه می گویم هیچ، یعنی هیچ، نه اینکه بعضی هایش را فراموش کردم....

پیش قدم نوشت14 :: مسیرنامه

سلام از اول سال هی می آیم اینجا هی پست می نویسم هی پیش نویس می کنم و منتشر نمیکنمولی امشب دیگر دست به قلم که نه دست کیبورد شدم تا بنویسماسم پیش فرض نوشته ها از امشب پیش قدم نوشت است...فلسفه ی نامگذاری آن که من واقعا تا حد خوبی خانواده را درباره ی ازدواج راضی کرده ام،درست است که هنوز اقدام عملی صورت نگرفته ولی به گمانم خیلی فاصله با شروع فرآیند های ازدواج نداریم...پایانش را خدا به خیر کند :)قدم یعنی آغاز فرآیند ازدواجپیش قدم یعنی رهایی کامل از این گناه (قبل تر ها پیش آمده بوده که اراده کنم و هفت ...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای مرور خاطـرات دســت نوشــت ، جستجوهای انجام شده برای مرور خاطـرات دســت نوشــت در فیدولاین