روی خط خبر

مثل بچه ها ماجرا رو پر و بال نده اشتباهی که پیش آمده

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن مثل بچه ها ماجرا رو پر و بال نده اشتباهی که پیش آمده را در فیدولاین جستجو کرد

به تو؛ که همسفرم هستی... :: آ .

بهتر است با این بخوانی. تو هم مثل من خسته بودی. من و تو همان هایی بودیم که پشت نیمکت ها جا نمی گرفتیم، اما تو جرئت داشتی. من ده سال از ترسِ آبرو، از ترسِ تحقیر، مشق هایم را کم و بیش نوشته بودم و لباس فرمم را با خط اتو، اتو کشیده بودم و تا جایی که بلد بوده ام آرام نشسته ام سر کلاس. حالا بماند آن هایی که تا می شده دو دره کرده ام به بهانه شیطنت های مختلف که اسمش را می گذاشتیم فعالیت فرهنگی! هی سرِ کلاس خودم را می زدم که بچه! ساکت! تو از همه بیشتر شاهد آن لحظه هایی بوده ای که از فرطِ فشارِ زندانی شد...

روایتی زنانه از دیدار ورزشکاران با مقام معظم رهبری

یکی از کبدی کارها می گوید ما می تونیم دست آقا رو بوس کنیم؟ یکی می گوید نه که نمی تونیم، نامحرمه. کناریم می گوید مگه رهبر مثل دکتر محرم نیست؟ و همه ریزریز می خندند. به گزارش مشرق، روزنامه "جام جم" حاشیه نگاری از دیدار قهرمانان بازیهای آسیایی با رهبرانقلاب را به قلم زهرا قدیانی منتشر کرده که در ادامه می خوانید:یک ربع به اذان ظهر مانده، وارد محوطه بیت رهبری می شویم؛ حیاطی کوچک، باصفا و پُر از دارودرخت. نسیم خنکی می وزد. انبوه گنجشک هایی که لابد لابه لای همین دارودرخت لانه دارند، جیک جیک می کنند. ی...

قسمت ۱۳ :: ❤عشقولانس❤

آرمین- گفتم تو برو تو اتاق هر وقت گفتم ،بیا بیرون -الان نه آرمینآرمین-مامانت الان که پایین بودم میگفت «حاضر بشم برم دنبال نفس خونه ی باباش تنها ست»کدوم نفس؟ تو که اینجایی باید همین امروز تکلیف یه سره بشهمیمونی تو اتاق حتی اگر صدای دعوا اومد هم بیرون نمی یای تا من مامانتو قانع کنم با غصه گفتم:-آرمین ،تازه نگین دوروزه مرخص شده و رنگو روی مامانم باز شده من می ترسم ...آرمین با حرص گفت:-آره دو روزه هم هست که جنابعالی پیش مامانت تشریف داریدصدای زنگ در اومدو آرمین به اتاق اشاره کردو گفت:-اتاق بدو -تو ...

قسمت ۷ :: ❤عشقولانس❤

نگین من عذاب وجدان دارمنگین عاصی شده گفت:-آه توهم ،عذاب وجدان چیه؟-ما دیگه داریم بیش از اندازه دروغ میگیم به خدا چوبشو می خوریما-باز رفتی سر نماز یاد گناهات افتادی -گناهام نه ،گناهامون الان چند ماهه با هم همدستیم فراموشت شده بادروغ غیبت هامونو تو خونه می پوشونیم این عاقبت نداره نگین- میخوای بگیم «مامان با اجازه ات ما دوست دختر برادران شوکتیم آره ؟و امروزم خونه آرمین پارتیه و ما داریم میریم اونجا؟»مامان هم مارو ببوسه و بگه «ای قربون دخترام برم که دست گذاشتن رو نقطه ضعف من درست با پسرایی دوست شدن...

فردوس :: داستانی نه دراز

فردوس روی سکوی نزدیک قبر نشسته بود و به عصای کنارش تکیه داده بود؛ زنی شصت - شصت و پنج شش ساله. توی لباس مشکی خوش لباس و تر و تمیز بود. اول عمه جلو رفت. عمه را بغل کرد و با زاری گفت: "اینقدر برا داداشتون گریه کردم. اعلامیه اش هنوز تو کیفمه." و رو کرد به شوهرش و اطرافیان که سمت راست و با فاصله پشت سرش ایستاده بودند و گفت: "کیف ام را بدید." و باز رو به عمه گفت "اینقدر برا داداشتون گریه کردم، خدا پسرمو ازم گرفت." عمه از بغل اش جدا شد. حالا مامان بغل اش کرد و گفت: "ایشالا خدا هم صبرتون بده و هم اجر ص...

شهید علمدار واسطه ازدواج من و عبدالمهدی شد! :: پرواز تا خدا

واسطه ازدواج شهید عبدالمهدی کاظمی و همسرش مرضیه بدیهی، شهید سید مجتبی علمدار بود. هر دو به این شهید متوسل می شوند تا همسری متدین نصیبشان شود و طی یک رؤیای صادقه، شهید علمدار، عبدالمهدی را به همسرش معرفی می کند. به این ترتیب ازدواج خوبان شکل می گیرد و 9 سال ادامه می یابد. یک زندگی شیرین که با شهادت عبدالمهدی در سوریه در تاریخ 29 دی ماه 94، به سرنوشتی زیباتر ختم می شود. حالا که کمتر از یک سال از شهادت عبدالمهدی می گذرد، با همسرش مرضیه بدیهی همکلام شدیم تا هرچه بیشتر از این شهید مدافع حرم بدانیم. ش...

از سلسله ماجراهای ما با بهزیستی 3 :: نگاره

ما چند روز بعدش رفتیم پیش مشاورمون. البته دیگه فقط غر زدیم، و وقتی ماجرا رو براش گفتیم حسابی از دست مدیر اون مرکز عصبانی شد، اونقدر که گفت من این کارش رو گزارش میدم. گفت رفتار خیلی اشتباهی کرده و شما رو در موقعیت بدی قرار داده، در حالیکه اصلاً حق این طور اظهار نظری نداشته. توضیح داد که تصمیم گیری در مورد هویت و شرایط بچه ها با قاضی خانواده است و حتی تشخیصش با بهزیستی نیست. گاهی ممکنه برای دادگاه نسبت دو تا بچه محرز هم بشه، ولی تشخیص دادگاه این باشه که بهتره در دو خانواده ی جدا برن و خلاصه همه چی...

مجمع جهانی و گنجینه شهدای جهان اسلام

*دوران کودکی و نوجوانی؛هرکسی از کودکی و نوجوانی خودش ، به فراخور محیط اجتماعی و موقعیت خانوادگی ، خاطرات تلخ و شیرینی دارد.در مورد خودم بایستی صادقانه عرض کنم به محض این که از اب و گل در امدم و دست چپ و راست خودم را شناختم ، کار کردم. از همان کلاس اول ابتدایی در بازار همدان کار می کردم و درس هم می خواندم. خواهر بزرگتر که اولین فرزند خانواده بود ، به خانه بخت رفت و مسئولیت اداره مادر و برادر و خواهرم ، به دوش من افتاد. *عشق به ورزش کشتی؛حوالی سال ٤١دوازده ساله بودم که برای تماشای مسابقات کشتی ازا...

شهید احمد علی نیری :: میثاق با ولایت

ماجرای تحول شهید «احمدعلی نیری» به خاطر دوری از گناه سه شنبه 1396/09/28 میثاق با ولایت: شهید احمد علی نیری نقل کرد: در دماوند از لا به لای بوته ها ودرخت ها به رودخانه نزدیک شدم تا چشمم به رودخانه افتاد یک دفعه سرم را پایین انداختم وهمان جا نشستم. بدنم شروع به لرزیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. به گزارش میثاق باولایت، «شهید احمد علی نیری» در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود. از همان زمان کودکی به حق الناس و نماز اول وقت بسیار حساس بود. در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می ...

قسمت ۴ :: عشقولانس

آرمین-ظاهراًنفس با...،اسمتو نمیدونم(منظورش شروین بود)خانم شمس با ذوق گفت: «شروین» مهندس جاننگین زیر لب آروم گفت :-نفس این زنه تنش میخاره انگار، نگاه چشم پسره رو از کاسه دراورد «نگاه کردم به خانم شمس ،نگین راست میگفت کاردو چنگال کم داشت»آرمین – با شروین همکلاس بودن؟ خانم شمس با حالت نه چندان خوشایندی گفت:-بله علت آشنایی ملیکاو نعیمم هم کلاس بودن شروین و نفس بودهآرمین به من نگاه کرد و قاشقو چنگالشو تو بشقابش گذاشت و دست به سینه شد و تکیه داد به پشتیه صندلی و گفت: موضوع جالب شد ،خُب؟به شروین نگاه ...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن مثل بچه ها ماجرا رو پر و بال نده اشتباهی که پیش آمده را در فیدولاین جستجو کرد