روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای قلمرو سبز من - دیگه دانش آموز نیستم

لیست خبرهای جستجو شده برای قلمرو سبز من - دیگه دانش آموز نیستم ، جستجوهای انجام شده برای قلمرو سبز من - دیگه دانش آموز نیستم در فیدولاین

هی می گن حمایت از رسانه ملی اخه دهنم بسته بمونه بهتره :: :) (:

معده ام کودتا کرده از صبح قریب به ده بار به دستشویی رفتم با خودم که مرور می کنم اخه من چی خوردم که این جوری شدم یادم می یاد نصف یخچال رو فقط من خوردم معده ی من بی گناهه حق داره از یاداوری دوباره دردش بیشتر بشه از ساعت چهار صبح که مامان شارژرش رو از بالا سرم برداشت بد خوابم کرد تا همین نیم ساعت پیش چشم چراغ دستشویی در اومده  اصلا صبحی جرات نکردم    بگم مامان وضعیت معده خرابه منو از دستشویی نجات بده اخه امروز امتحان داشت مامانم از اون دانشجوهای زرنگه که به خاطر نیم نمره کل یه هفته توی خونه عزا عمو...

پس از باران - یه داداش دارم تا نداره! :/

دیشب آنالیزور داشت توی اتاق تلویزیون میدید و من توی حال بودم. یهویی صدام کرد که گوشی نزدیکته؟ گفتم آره. گفت بدو بدو شماره 55 رو بفرست به این شماره و یه شماره ای گفت! منم فرستادم. لحظاتی پیش یه آقای جوونی زنگ زد با شماره شخصی و گفت از شبکه چهار تماس می گیرم! من: O-o شبکه چهار؟؟؟!!!! گفت بله! در خدمتتون هستم! گفتم ببخشید من متوجه نمیشم. (اصن یاد دیشب نبودم). گفت شما درخواست بسته تست ریاضی کردید دیروز! تازه فهمیدم قضیه چیه! گفتم آها! بله. بفرمایید! گفت شما بفرمایید!! چه کمکی از من برمیاد؟ کلاس چند...

اولین روز کلاس اول :: Meine Schriften

Meine Schriften: دینگ دینگ دینگ بچه ها صف ببندید و برید سر کلاسهاتون. +صف کلاس ما کجاست؟ آهان    اونجاست پیدا کردم. سر کلاس که رفت به دلیل آگاهی از قد بلندش که گاهی مسخره هم شد توسط دوستانش نیمکت آخر را انتخاب کرد.به بچه ها نگاهی انداخت همه یا همدیگر را از دوران مهدکودک میشناختند و یا در همین دقایق کوتاه آشنا شده بودند چه قلغله ای برپا شده بود. از اینکه اینقدر خجالتی و کم رو بود رنج میبرد حسرت بچه ها را میخورد چه زود صمیمی شده بودند همه گروه گروه گوشه ایی جمع شده بودند و تند تن...

آنیا بلایت شگفت زده می‌شود! :: ویندی پاپلرز

می دونید، من بینهایت از روزمرگی و اتفاقات تکراری و اینکه با آدمای تکراری سر و کله بزنم متنفرم...دیدن آدم های جدید ذهنم رو یه جورایی تازه و فعال میکنه. اصلا هم اینجور آدمی نیستم که مثلا با اون آدمای جدید سر صحبت رو باز کنم یا تند و تند باهاشون اطلاعات رد و بدل کنم. و یه جورایی از این برخورد هم بدم میاد و یه حریم شخصی خاصی دارم که خیلیا نمیتونن نگهش دارن و موقع حرف زدن باهاشون حس میکنم دارم اذیت میشم ( درمورد این مسئله حریم شخصی بعدا توی یه پست جدا صحبت میکنم... بحثش خیلی مفصله بنظرم:)) ). ولی باز...

«دوران پسا تابستان :) » :: وایـ سیـ ور سا

* اعتیاد از هر نوعی که باشه کلا چیز جالبی نیست؛ولی اگه بشه خماری ها رو مدیریت کرد خیلی خوب میشه! مثلا من اصلا قصد ندارم اعتیادم به موزیک و شبکه های اجتماعی رو کنار بذارم،بجاش با برنامه :))) موزیک رو واسه مسیر خونه تا مدرسه کنار گذاشتم و شبکه های اجتماعی رو هم واسه 11 شب به بعد ! اینجوری هم به درس خوندن میرسم هم به آرامش روحی !    * مدرسه امسال شکل عجیبی به خودش گرفته! منتقل شدن مدرسه مون از جایی به جای دیگه،یه طرف ماجراست...اضافه شدن 250 نفر دهمی هم یه طرف دیگه! همین شده که نظم مدرسه به عهده خود...

از افسردگی بگو (۲) :: کازیوه

قناری چپ چپ نگاهم می کند که یعنی از قلمرو من برو بیرون. برو بکپ روی تخت خودت و من را تنها بگذار. چراغ ها را خاموش می کنم که چشم تو چشم نشویم و خیال کند که رفته ام بخوابم در حالیکه روی کاناپه ولو شده ام و با هیچ خوابی میل هم آغوشیم نیست. صبح باید بروم یک جا بگویم هی بیا هم کار کنیم قول می دهم شاگرد خوبی برایت باشم و او هم بعد از سوال پیچ کردنم بگوید نع! تو را به خدا نگاه کن! سطح امیدواری را ببین! غرق می شوی توش. به تراپیستم گفتم انتظار خوب شدن ندارم. خسته ام. گفت باید تغییر کنی! گفتم نع! نمی تونم...

دلنوشته ی المپیادی+تشکر از اساتید و دوستانم+ روز مرحله اول دوره 25 :: روز نوشت های من

 سلام! نمیدونم چرا دارم این پست رو میذارم؛ شاید هم پاکش کنم اما حس خوبی دارم نسبت به حس الانم! سه سال خیلی خوبی بود اول تا سوم دبیرستان! از المپیاد خوندن و المپیادی بودن خیلی لذت بردم و خیلیییی چیز یاد گرفتم، بهترین لحظات عمرم بود! شب بیداری ها، خرخونی ها، استرس ها، گریه ها، استادها، دوستام، فکر و خیال هاش و... عالی بود! اما بالاخره تموم شد! وارد یه مرحله ی جدید زندگی شدم که فکر نمیکردم دوستش داشته باشم اما عاشقشم! المپیاد برام عوض شد، دیگه دانش آموز المپیادی نیستم، اسم معلم و مشاور برام خییلییی...

برگشتن؟بش فکر کن :: ته دیگ سیب زمینی

به برگشتن فکر میکنم.از اینستاگرام که همه را بیچاره کرده.زندگی های پر از زرق و برقی دارند که حالت تهوع آدم را برمی انگیزند. من آدم خیلی کاریزماتیکی نیستم.کلا مدل خانواده ما این است که هرچه ساده تر باشی و کمتر توی چشم بیایی بهتری.البته خانواده مادری ام را عرض میکنم و اصلا خانواده پدری ام را به رسمیت نمی شناسم.نه بخاطر اینکه خیلی هایشان توی روستا زندگی می کند که البته اینطور نیست.حتی نه بخاطر افکار پوسیده و وحشتناکشان که البته آنها خیلی هم روشنفکر شده اند و دوست بودن دخترانشان را با پسران قبل از از...

یادداشت صد و هفتاد و چهار :: طلوع خواهم کرد.

امروز وقتی تو جاده برمیگشتیم، توی ترافیک همیشگی غروب سیزدهم فروردین به سمت ورودی های شهر، حس خوبی داشتم از اینکه دیگه دانش آموز و دانشجو نیستم.اونایی که باید برن مدرسه و دانشگاه، اونایی که بعد تعطیلات باید از عزیزانشون دور بشن و برن یه شهر دیگه، اونایی که باید دوباره استرس درس و امتحان و دانشگاه رو داشته باشن، اونایی که باید برن سر کار یا شغلی که بهش علاقه ندارن، اونایی که بعد چند روز با هم بودن باید از یار و دلبرشون جدا بشن؛ غروب سیزدهم شاید دلگیر باشه براشون.بچه های فامیل موقع خداحافظی و جدا ش...

نوزده :: مـــاه منــــ

نوار مغز... صندلی زمین زنده مامان بابا پرده سبز بنفش زرد خستگی بسه دیگه عربی اوه اوه صدا ویس نوه نتیجه نبیره ندیده افطاری عادت شهرستان مشهد داستر اقای فضل الهی تعجب دیشب حافظان لیمویی فکر عادت عادت عادت کیبورد خاص الصقر درمعنای فارسی لفظی دلم تنگه سرما کولر خاموش تخت خواب خواب خواب تکرار نور نور محدوده قد و قامت بی ربط هرچی بی ربط تر بهتر ن بابا کی به کیه خالی فیری تهری گشنمه سالاد کلم خواهر زندگی حرف هایی که هیچ وقت زده نشد مهدیه ( به اندازه سه اسم Backspace ) فکر نمیکنم اصلا بی ارزش به من چه...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای قلمرو سبز من - دیگه دانش آموز نیستم ، جستجوهای انجام شده برای قلمرو سبز من - دیگه دانش آموز نیستم در فیدولاین