روی خط خبر

فصل های زندگی - بگیرم بخوابم

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن فصل های زندگی - بگیرم بخوابم را در فیدولاین جستجو کرد

فاقد ارزش خوانش :: آ .

اگر بخواهم انصاف بدهم، اوضاع ملیکا صد بار از من بدتر است. شاید همیشه بوده، در تمام طول زندگی اش. می دانم این شب ها هم حتما در کشمکش همیشگی ش درد می آید، رنج می کشد و یاد سال هایی می افتد که با کمی بالاپایین، سن من را داشت و برای کم کردنِ روی چمران، طلب رنج می کرد. و خدا چقدر زود و تمام و کمال توی کاسه اش گذاشت! دلم می خواهد پتو را بکشم تا زیر گردنم، آرام آرام بخوابم. فکر نکنم که فردا امتحان هندسه است، که فردا دو زنگ دیفرانسیل دارم، که دو تا تست آخر دایره را مرور نکرده ام، شماره فردهای فصل مشتق ه...

از انگشتها ، بازوها ، پاها و چشم های خسته :: من دیگری هستم

امروز برای هزارمین بار به این مسئله فکر کردم که حجم و تنوع کارهای روزانه ام زیاد است . خیلی زیاد . کارهای خانه ، وظایف مادری ، وظایف تحصیلی ، وظایف اداری ، مشغله های ادبی و ... تا دیر وقت شب بیدارم لباس های مدرسه ی دخترک و کلی لباس روزانه کثیف را دسته بندی می کنم پس از شستشو طبعا باید پهن شان کنم به همراه بخشی از لباس دم دستی ها، دستمال های گردگیری  ، جوراب ها ، پادری ها و خرده ریزها  که در حمام شسته ام . نقل و انتقال خریدهای روزانه به یخچال و کابینت ها کار وقت گیری ست .پوست گرفتن بادمجان ها و ک...

زندگی شماره ۷ :: شعر ها ناقص

دیدگاهم نسبت به زندگی بعد از دو سال دوره درمان دگرگون شده.از یه آدم حساس ، بی نظم و شکننده به موجودی قوی تبدیل شدم . نمیگم انسانی قوی چون میدونم هنوز به مقام انسانیت نرسیدم باید برای اونم کم کم برنامه بریزم. اگر کسی هدفی تو زندگی داشته باشه و باور کنه که برای اون هدف تو این جهان خلق شده زندگیش عوض میشه،این روزا به جای اینکه دیر وقت بخوابم به موقع میخوابم تابه جای اینکه صبح دیر از خواب بلند بشم زودتر از خواب بلند بشم تا صبحونمو کامل بخورم تا به جای اینکه سر کلاس خسته و خواب آلود باشم سرحال تر باش...

شماره ۱۸ :: روزهایم با کتاب

خستهِ راهم...اولین برف امسال رو دیدم و چشمام روشنهنشد دلِ سیر مامان اینارو بغل کنم و ناراحتم. میخوام خودمو برای خراب شدن امتحان فردا ببخشم و دوش بگیرم و بخوابم..بخوابم و فردا دوباره سعی کنم زندگی کنم. کاش تو ادامه زندگیم خودم هفته ای یه بار به مادری زنگ بزنم. با مامان دعوا نکنم و انقدر یه کتابو دستم نگیرم که حالم ازش بهم بخوره.زود بخونم پرتش کنم اونور ![کتاب درسی است]

سر هم.. :: چـرکـنویــسـهایــَم..

در حالی دارم مینوسم که به خودم میگم محمد آزار داری باز بیدار میمونی و با اینکه صبح زود باید بزنی بیرون..؟؟ چرا من هر روز و هر روز اشتباهات قبلمو تکرار میکنم.. :(  خب باید سعی کنم زودتر بخوابم ولی هنوز شام که یه قسمتی از فست فود آماده ی کاله که تو فریزر مونده و به قول خودش دستپخت های جوانی هست رو درست کنم و بخورم که اینم از جمله آزارهای من نسبت به خودم هستو و بعدش هم که باید برم دوش بگیرم ! مثلا قرار بود زود بخوابم.. حالمم که خوش نیستو معلوم نی از این بالا پایین شدنای پیاپی دمای هواس یا نه.. کاپش...

روح بازیگوش :: صدای رویاها

ساعت ۷:۳۰ با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم تا به کلاس آتوسا برسم. امروز قرار بود راجع به جلال صحبت کنیم و بعد از سه هفته توقف، کلاس دوباره شروع شده بود. از شب قبل، یکی یکی بچه ها پیام می دادند که نمی توانند خودشان را به کلاس برسونن برای همین بعد از خاموش کردن آلارم ساعت اولین کاری که کردم جک کردن تلگرام و واتس اپ با چشم های نیمه باز بود. دلم میخواست یک امروز را کلاسی نباشه و من بتونم یکی دوساعت بیشتر بخوابم اما کلاس به قدرت خود باقی بود.  به خودم گفتم حالا یک یه ربعی طول میکشد تا همه حاضرین جم...

قلبم چهار فصل دارد 😍

به توکل نام اعظمت قلبم چهار فصل دارد.... میخواستم برای صفحم اسم انتخاب کنم که مثل همیشه برام سخته و بدتر از اون اینه که اسمیو که انتخاب میکنی ممکنه برا بقیه باشه... اول عنوانم شد همین، که نشد همین باشه و شد قلبم چهار فصل دارد... حسش نیس تعبیر شاعرانه ای براش بنویسم ولی .... هیچی چیزی به ذهنم نمیاد بهتره بگیرم بخوابم قرار بود ساعت ۱ بخوابم و حالا ساعت از ۳:۲۱ داره عبور میکنه و هنوز بیدارم اولین مطلبم چقد مسخره شد ۰ نظر  ۰  ۰

روز به یاد موندنی :: مارال و آلنی

سلام خوبین؟ خب میبینم که همه دنبال استفاده حداکثری از هوا و مناظر این روزها هستن و دیگه تو این هوا کی یاد وبلاگ خوانی میفته واقعا بله خوش بگذره دوستان عزیز به همتون این ماه بهشتی  عرضم به خدمتتون در راستای اون لیستی که تو پست قبل نوشتم هفته گذشته چهارشنبه به دعوت دوستان برای ویلای دماوند لبیک گفتیم و در این حد که زودتر از همه رسیده بودیم هوا عالی بود و نم نم بارون شب که کلی حرف زدیم و خندیدیم صبح بیدار شدیم همه جا مه غلیظ بود صبحونه رو خوردیم و آماده شدیم بریم یه گشتی بزنیم بارون همه جا رو خیس ک...

در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!

تو کتابخونه نشستم، فصلِ پنج و هفتِ هاریسونِ داخلی رو میخونم، خونریزی از دستگاه گوارش و چقدر رو مخه واقعا! ساعت دوئم برم کلاس پزشکی قانونی و بعدش برم خونه بخوابم یکم احتمالا. یاد اون روزی افتادم که تو کتابخونه دبیرستانِ تیزهوشانمون نشسته بودم و تست های گا.ج نقره ایِ عربی رو میزدم و فرض میکردم تو کتابخونه دانشکده پزشکیِ آینده م در حالی که روپوشِ سفید تنمه دارم یه درس خیلی سخت میخونم، و به مریضم فکر میکنم به طور همزمان و حتی یادمه عینکم رو درمیارم و چشامو از خستگی فشار میدم توی فکرِ آینده و پامیشم ...

فیلمی که زندگی‌ست. :: نـــیــان

مدت زمانی هست که زندگی مثل فیلم ها شده. بازیگرا، سیاهی لشکرا، دست اندرکاران پشت صحنه، همه به خوبی سر جاهای خودشونن و به درستی وظایفشون رو انجام میدن. صبح به صبح قسمت جدیدش شروع میشه. تیتراژ پخش می شه. آهنگ و عکس پس زمینه تیتراژش هرروز چیز جدیدیه. تیتراژ اسم دست اندرکاران این قسمت رو نشون میده. اسم بعضی بازیگرا جدیده و اسم بعضی از بازیگرای قسمتای قبل هم نیست. همیشه بازیگرایی داره که به با وجود نقش کمشون، چون پیشکسوت عرصه بازیگری اند، اسمشون اول همه می آد. اول دسته ی بازیگرای اصلی(که معمولا ثابتن)...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن فصل های زندگی - بگیرم بخوابم را در فیدولاین جستجو کرد