روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای فصل های زندگی - انگار باید بمونم

لیست خبرهای جستجو شده برای فصل های زندگی - انگار باید بمونم ، جستجوهای انجام شده برای فصل های زندگی - انگار باید بمونم در فیدولاین

چه کنم؟ :: گنجشک و چنار

بابا قطعا بنا دارد چیزی به من نگوید. ممکن است بتوانم از زیرزبان مامان بکشم ولی بعدش اگر بروم به بابا بگویم دعوایشان می شود:(( الان شرایط جوری ست که انگار من هیچ چیز نمی دانم و نباید بدانم. انگار نه انگار که من گفتم جوابم مثبت است، گفتم تو خیلی شبیه من هستی تو خیلی برای من مناسبی گفتم که پول برای من در زندگی مطرح نیست من همانطور هم می توانم زندگی کنم. حتی به بابا گفتم تو خودت آنطوری زندگی کردی او گفت من مجبور بودم تو مجبور نیستی. تو خواستگارای بهتری هم داری. من بهش گفتم کو پس چرا نیستن چرا عالم و...

هپروت :: اشک رازیست،لبخند رازیست

احساسات به بازی گرفته شده دیگه هیچ وقت مثل سابق نمی شن.دیگه هیچ وقت هیچ چیزی مثل قبل نمیشه.روزهای اول انگار همه چی یه شوخی مسخره است که چند دقیقه یکبار مثل پتک توی سرت فرود میاد و واقعیت بهت نشون میده.نمیدونم اونهایی که مواد مصرف می کنند و میرن تو عالم هپروت چه حسی دارن اون لحظه،ولی به نظرم روزهای اول تو هم همین حس داری.همه چی شبیه عالم هپروته.کم کم سعی می کنی واقعیت از خودت دور کنی و هر دفعه به خودت میگی این امکان نداره و به اصطلاح "خودت میزنی به اون راه"(البته من این کار نکردم تمام سه روزی که ...

خاطرات زندگی من - دلیل تحولات من

حدود دوماه از تصمیمم گذشته و تقریبا هفتاد هشتاد درصد کارای دکور خونه ام انجام شده و حالا اصلا یادم نمیاد چی شد اینکارو کردم و اینا برای همین مرور میکنم بدونم چی به چی بود. همه چی از ناپایداری افکار و احساساتم و اینکه زندگیم استپ کرده بود شروع شد، به دکتر تهرانم شک کردم چرا نگفته وسواس دارم و اصلا انگار از این افکار و سوالات مذهبی وسواس گونه افسرده امو روحیه ام خراب میشه. این دلیل و اینکه راحت نمیتونم ببینمش و ازش سوال بپرسم.. سبب شد در شهر خودمون دنبال دکتر بمیکنه.. مشاوری اونجا بود که منو متوجه...

915 :: آزاده در سرزمین عجایب

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم...

مامان آذردخت ابدی! :: آذردخت

سلام.زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم می شه که دیگه کاپشن نمی خواد. یه روز انقدر سرد می شه که دماغ آدم خشک می شه می افته!روزهای کسالت بار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پارسال رئیس یه جورایی داشت انگار انتقام مسافرت رفتن اون رو هم از من می گرفت. پدر صاحاب من دراومد یا شاید هم به خاطر این بود که خودم هنوز به کار اینجا وارد نبودم و خیلی بهم سخت گذشت. اما امسال رئیس گیر ند...

میجنگم با تنبلی...با جمود...با بی خیالی :: ونراهُ قریبا

دوست دارم خیلی فکر کنمخیلی دقت کنمو همه چیز رو رصد کنم میتونم یهو بزنم زیر همه ی فکرهایی که تو سرم هست و بگم بیخیااال اصلا هر چی شد....زندگی عادی ات رو بکن.... کی به کیه...بعد بیام اینجا براتون از حال و هوای نمایشگاه کتاب و کتابایی که خریدم و چیزایی که خوردم عکس بذارم و استوری کنم...منتها اگه بیخیال بشم و غرق دنیایی بشم که کم یا زیاد دیر یا زود،تموم میشه،دیگه با چه رویی زیارت عاشورا بخونم؟؟و با چه رویی برم سر مزار شهدا؟؟نمیشه بی خیال شد....و نباید بیخیال شد...**به یه بحران فکری خوردم....سرم خورد...

بی خوابی :: با من غزل بخوان

دلم نمیخواد بیام اینجا بنویسم حالم خوب نیست ولی خوب حالم خوب نیست چی کار کنم دیشب ساعت یازده و نیم زدم بیرون با روزبه دعوام شده بود دیگه نمیتونستم بمونم ماشینو ورداشتم رفتم یه دوری زدم رادیو روشن بود و همش آهنگای ملایم میذاشت و شعرای قشنگ میخوند منم گریه میکردم و همینطور حواسم بود که تصادف نکنم رفتم یه جایی که ماشینا میایستن و اتوبان رو نگاه میکنن اون موقع شب شلوغ بود!! ولی اکثرا تو ماشیناشون نشسته بودن!بیرون سرد بود یه ذره که باد بهم خورد و آهنگای قشنگ رادیو حالمو جا آورد برگشتم خونه! دیدم روز...

پس انداز :: مارال و آلنی

امروز مرخصی هستم یعنی یک هفته هم نرفتما ولی امروز رو مرخصی گرفتم . نخندین حالا بزارین بگم که مجبور بودم. چهارشنبه تو شرکت تولد یکی از همکارا بود و آخر وقت در حال کیک خوران بودیم که استاد راهنمام زنگ زد⁦☹️⁩ جواب دادم بعد از سلام و احوالپرسی گفت شنبه به جای من برین سر کلاس لطفا گفتم آقای دکتر من شنبه باید برم طبق قرار قبلی با داور خارجی صحبت کنم برای پروپوزال.  استاد: قرارتون چه ساعتیه؟ من: آقای دکتر زمان ندادند باید برم اون روز منتظرشون بمونم ببینم کی فرصت میکنند ببینمشون.  استاد : صبح اول وقت ب...

خدا ، بریدم از انچه که همرنگ دنیاست :: یک ثانیه آزگار

باید رفت ، باید حرکت کرد و اراده کرد ، اینجا جای قرار نیست ، نروی میبرن، جای قرار جای دیگر است ، بریدن و پرکشیدن زیباست الذین هاجرو ..... وسوسه ام میکند انگار تو قفس زندونی شدم ، وقتی به مرغ عشقم نگاه میکنم که تو قفس با قفس خو گرفته و اصلا تلاشی برای بیرون آمدن نمیکنه حتی زمانی که در قفس بازه بهم میریزم با خودم میگم نکنه منم خو گرفتم با این دنیا و دنیایی ها خودم حالیم نیست ، من اگهر جای این مرغ عشق بودم اونقدر خودم رو به قفس میزدم که در بروم باز شه بپرم ، مثل همین الان که باید برم نمیدونم کجا و...

865 :: آزاده در سرزمین عجایب

از سه شنبه شب تا دیروز ظهر، ریچارد دوباره مهمان ما بود. دفعه ی قبل خیلی برای میزبانی ازش استرس داشتم چون به هر حال هم صاحبخونه امونه و هم استاد راهنمای محمد. این بار اما واقعا در شرایط روحی و جسمی ای نبودم که بخوام حتی حضورش رو توی خونه تاب بیارم اما چاره ای نبود. سه شنبه شب ساعت 7 نشویل بود و محمد رفت از فرودگاه آوردش. شام یه جور خورشت سبزیجات پخته بودم که انصافا خیلی خوشمزه شده بود. ریچارد بخاطر مهمانی که برای سخنرانی در دانشگاه دعوت کرده بود مجبور شده بود بیاد. مهمانش چهارشنبه عصر می رسید. مح...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای فصل های زندگی - انگار باید بمونم ، جستجوهای انجام شده برای فصل های زندگی - انگار باید بمونم در فیدولاین