روی خط خبر

فصل های زندگی - انگار باید بمونم

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن فصل های زندگی - انگار باید بمونم را در فیدولاین جستجو کرد

چه کنم؟ :: گنجشک و چنار

بابا قطعا بنا دارد چیزی به من نگوید. ممکن است بتوانم از زیرزبان مامان بکشم ولی بعدش اگر بروم به بابا بگویم دعوایشان می شود:(( الان شرایط جوری ست که انگار من هیچ چیز نمی دانم و نباید بدانم. انگار نه انگار که من گفتم جوابم مثبت است، گفتم تو خیلی شبیه من هستی تو خیلی برای من مناسبی گفتم که پول برای من در زندگی مطرح نیست من همانطور هم می توانم زندگی کنم. حتی به بابا گفتم تو خودت آنطوری زندگی کردی او گفت من مجبور بودم تو مجبور نیستی. تو خواستگارای بهتری هم داری. من بهش گفتم کو پس چرا نیستن چرا عالم و...

هپروت :: اشک رازیست،لبخند رازیست

احساسات به بازی گرفته شده دیگه هیچ وقت مثل سابق نمی شن.دیگه هیچ وقت هیچ چیزی مثل قبل نمیشه.روزهای اول انگار همه چی یه شوخی مسخره است که چند دقیقه یکبار مثل پتک توی سرت فرود میاد و واقعیت بهت نشون میده.نمیدونم اونهایی که مواد مصرف می کنند و میرن تو عالم هپروت چه حسی دارن اون لحظه،ولی به نظرم روزهای اول تو هم همین حس داری.همه چی شبیه عالم هپروته.کم کم سعی می کنی واقعیت از خودت دور کنی و هر دفعه به خودت میگی این امکان نداره و به اصطلاح "خودت میزنی به اون راه"(البته من این کار نکردم تمام سه روزی که ...

915 :: آزاده در سرزمین عجایب

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم...

تیکه کلام - غریزه جنسی، به هیچ جای هیچ کس نیست

کاش این فیلم بسیار زیبای "مالنا" رو همه ی دخترهای بالای 17 سال ایرانی میدیدند. خیلی قشنگ و عالی، حکایت کنجکاوی جنسی ما پسرها رو از این سنین به تصویر میکشه. چیزی که همیشه آرزوم بود پدر و مادرها می فهمیدند. دارم فکر می کنم: از اول راهنمایی که 12 سالَم بوده تا الان که 31 سالمه، 19 سال از اولین چیزهایی که راجع به مسائل جنسی و زناشویی فهمیدم میگذره. اگه دوم راهنمایی که دیگه به بلوغ رسیدم رو در نظر بگیریم، میشه 18 سال. انصافاً 18 سال، زمان خیلییییییییی زیادی هست که ذهن یک انسان، هر روز و هر روز را...

رمان افسانه زندگی مرموز-4 :: TmD Five

بخش چهارم منم چشمام اروم اروم بسته شدند و کنار همون اتیش به خواب رفتم و بالاخره صبح شد و دوباره راه افتادیم.بعد از پیمودن جنگل به یه دریاچه بزرگ رسیدیم.عمق دریاچه زیاد بود و مساحت بسیار زیادی هم داشت.وصیله مناسبی نبود و طبق کار همیشگی قرار بود که رودخانه رو دور بزنیم و با این اوضاع یک شبانه روز دیگه هم طول میکشید تا به مقصد برسیم.همینطور که میرفتیم فکری به سرم زد.جلو تر رفتم و از رئیس قبیله پرسیدم که تا دور زدن دریاچه چقدر طول میکشه.پاسخ داد صبح زود اون ور اون هستیم و اگه خیلی بجنبیم قبل از طلوع...

مامان آذردخت ابدی! :: آذردخت

سلام.زمستون امسال هم شورش رو درآورده. یه روز گرم می شه که دیگه کاپشن نمی خواد. یه روز انقدر سرد می شه که دماغ آدم خشک می شه می افته!روزهای کسالت بار همچنان ادامه داره. همکار هنوز از سفر برنگشته چون ظاهرا ترکیه توفان و کولاکه و خلاصه گیر افتاده اونجا. فقط این مسافرت امسالش با پارسال یه فرقی داشت. پارسال رئیس یه جورایی داشت انگار انتقام مسافرت رفتن اون رو هم از من می گرفت. پدر صاحاب من دراومد یا شاید هم به خاطر این بود که خودم هنوز به کار اینجا وارد نبودم و خیلی بهم سخت گذشت. اما امسال رئیس گیر ند...

کلمه ای که گویای احوالم باشد، کشف نشده!

چند روز پیش دیدم به جای نمره پروژه توی کارنامه ام زدند :"حذف" گفتم حتما باید برم حضوری پیگیری کنم. دیروز و پریروز نرسیدم ولی امروز بالاخره حاضر شدم که برم. به مادر گفتم دارم میرم دانشگاه. گفت برای چی؟ گفتم پروژه ام رو حذف کردن. گفت من همش از دست تو و این درس و دانشگاهت استرس میگیرم! :( گفتم برای همینه ده تا یکیش رو برات میگم. خندید و گفت آره من جنبه ندارم! همین که خندید برام یه دنیاست. میدونم خیلی زود به خاطر کوچکترین مسائل ناراحت میشه. به خصوص اگه به من مربوط بشه. یعنی قبلا نمیدونستم و دقت نمیک...

رمان افسانه زندگی مرموز :: TmD Five

ادامه»» Post 6 فصل سوم رمان افسانه زندگی مرموز«بازگشت خاطرات» جولیا رو به من کرد و ادامه داد شاید اون شخص خود شما هستید؟ -نه امکان نداره.من متعلق به یک دنیای دیگه هستم.من فقط میخوام جواب بگیرم.نیومدم جادوگرهارو شکار کنم. -از یه جای دور اومدی یعنی اینکه با دلیل بسیار بزرگی اومدی.بعدشم.تو اصلا نمیمیری.اینم خودش یه جوابه. شاهزاده-حق با جولیاه.بهتره بری تا خودت بفهمی که کی هستی و چه خبره. جولیا-بره؟کجا بره؟قضیه چیه؟ شاهزاده-الیزا اون میخواد بره به جنگل کوهستان.باید به جواب هایی برسه. جولیا-جواب؟تو ...

میجنگم با تنبلی...با جمود...با بی خیالی :: ونراهُ قریبا

دوست دارم خیلی فکر کنمخیلی دقت کنمو همه چیز رو رصد کنم میتونم یهو بزنم زیر همه ی فکرهایی که تو سرم هست و بگم بیخیااال اصلا هر چی شد....زندگی عادی ات رو بکن.... کی به کیه...بعد بیام اینجا براتون از حال و هوای نمایشگاه کتاب و کتابایی که خریدم و چیزایی که خوردم عکس بذارم و استوری کنم...منتها اگه بیخیال بشم و غرق دنیایی بشم که کم یا زیاد دیر یا زود،تموم میشه،دیگه با چه رویی زیارت عاشورا بخونم؟؟و با چه رویی برم سر مزار شهدا؟؟نمیشه بی خیال شد....و نباید بیخیال شد...**به یه بحران فکری خوردم....سرم خورد...

بهشت زیر پای مادران نیست! :: روزنگار تیردخت

1.باید بهشت رو از زیر پای مادران ایران زمین بیرون کشید با این پسر تربیت کردنشون !!! تمام زندگیشون رو میگذارند تا آقا پسر هیچ کم و کسری نداشته باشه ،سختی نکشه !بخوره بخوابه و فقط درس بخونه و پسرک هم اصلا خیالش نیست که پدر و مادری هستند که با هر نفسشون یاد این بچه هستند !حتی حاضر نیست زنگ بزنه حالشون رو بپرسه!!! و رفتارش با من ! انگار نه انگار بزرگتر هستم ، به من کم محلی میکنه ! برای حرف هام هیچ ارزشی قایل نیست ! تا جایی که میتونه ازم دور میشه ! توی خونه چیزی جز سکوت نمیشنوی! براش غذا میپزم نمیخور...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن فصل های زندگی - انگار باید بمونم را در فیدولاین جستجو کرد