روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای طوری زندگی کن دلنوشته ای از نسرین بهجتی از کتاب زندگی را ورق بزن شماره 109

لیست خبرهای جستجو شده برای طوری زندگی کن دلنوشته ای از نسرین بهجتی از کتاب زندگی را ورق بزن شماره 109 ، جستجوهای انجام شده برای طوری زندگی کن دلنوشته ای از نسرین بهجتی از کتاب زندگی را ورق بزن شماره 109 در فیدولاین

گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزن :: 7ILife

گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزن. مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده، آنگاه، انتهای بعضی فکرهایت "نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی! بین بعضی حرفهایت "کاما " بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی! پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" بگذار که بدانی هیچگاه به خودت مغرور نشوی! خودت را هرچند شب یکبار ورق بزن تا فرصت ویرایش هست ! حتی بعضی از عقایدت را حذف کن و بعضی ها را پر رنگ ! حواست باشد ،یک روز این کتاب چاپ میشود و به دستت می دهند و دیگر فرصت ویرایش آن به پایان رسیده ! ...

بیوه سیاه :: ثانیه های یخ زده

             ...یکهو می بینی فاصله بینتان از یک طلق نازک بی رنگ، به یک شیشه دودی ضد گلوله ضخیم تبدیل می شود، که دیگه نه می شناسیش، نه صدایش را تشخیص می دهی و دوباره می بینی که باز هم در همان عمق از تنهایی که بودی، هستی!...* اینجا احساسی تر می شوم و تغییر نوع تایپم را ببخشید. از تنهایی م لذت می برم می تونم به تموم کارهام با فراغ بال نگاه کنم، زیر و روشون کنم. دروغ نگم کمکی هم احساس غرور می کنم؛ اما از یک طرف هم می بینم که چه شخصیت وابسته ای دارم و اینجاست که همه چیز به هم میریزد. یک نوع عنکب...

طوری بخند :: 7ILife

طوری بخند که حتی تقدیر شکستش را بپذیرد، چنان عشق بورز... که حتی تنفر راهش را بگیرد و برود... و طوری خوب زندگی کن... که حتی مرگ از تماشای زندگیت سیر نشود ...! این زندگی نیست که میگذرد ما هستیم که رهگذریم... پس با هر طلوع و غروب لبخند بزن مهربان باش و محبت کن... می دانی...!!! روز ها بالاخره به شب می رسند. تارسیدن شب، از گذشت روزت راضی باش...

بررسى شعر "لیلال" نوشته ى "على عبدالرضایى" :: نومدرنیسم

"لیلال"  زندگى داستان است عاشقانه  ولى بى لیلى هر صفحه را که مى خوانى حوّاى تازه اى گم مى شود بعد کتاب ورق مى خورد و زن که لم داده روى کاناپه هى مى رود از این کانال به آن یکى که خانه از این بیش نماند خالى  دختر دو ساله اش چشم هاى نازش را  هى باز مى کند و بسته خوابش نمى آید بیرون باد مى آید برق گاهى قطع مى شود  گاهى وصل پنجره بازى مى کند با درِ اتاق وقتى باز مى شود  که برگشته باشد باد و بسته باشد پنجره ها را همه در حال رفت و برگشتند که جاى کسى را خالى کسى که معشوق ات نبوده هرگز زنى که در این کت...

تبریک عید نوروز و فرارسیدن بهار طبیعت 1397+تصاویر+ویدئو ها :: دانستنیها

تبریک عید نوروز و فرارسیدن بهار طبیعت  به امید شادی و موفقیت روز افزون لینک دانلود تصاویر بهار طبیعت امام صادق علیه السلام فرمود: روز نوروز روزی است که ،الله از بندگان پیمان گرفت که او را عبادت کنند و بر او شریکی قرار ندهند به رسل و حججش ایمان آورند و به ائمه علیهم السلام ایمان آورند اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرده و بادها در آن وزیدن گرفته اند و زینت زمین در این روز آفریده شده روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی استقرار یافت روزی است که در آن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم امیرا...

همه چی :: سفید

چند روز پیش(دقیقا یادم نیست چه روزی) مهرداد عمو شد. خیلی ذوق کرده بود. چون خیلی آروم بود و کم حرف. همیشه موقعی که هیجان زده میشه حدلا چه هیجان مثبت چه منفی سکوت می کنه.  به نسرین زنگ زدم میگفت ایشالا بچه خودتون مهرداد که میگه من 4 تا میخوام گفتم مهرداد از کیسه خلیفه می بخشه. گفت واقعا. خیلی افتضاحه خیلییی.منم چیزی نگفتم دیگه چون خیلی کار داشتم. یکی از دلایلی هم که یادم نمیاد بچشون دقیقا کی و چه روزی به دنیا اومد همینه. اونقدر سرم شلوغ بود اصلا نمی دونستم کی اونده و کی رفته. حتی متوحه روز و شب هم...

چکامه - داستان عاشقانه 1

هعییی !به فنجان چای سرد شده اش نگاه می کند .+مینو-جانم علیرضا+برایم یه فنجون دیگه میاری؟-بازم سرد شد؟امان از حواس پرتی تو!دست خودش که نبود؛گاهی چایی اش سرد می شد، گاهی از دستش می افتاد و می شکست و گاهی دستانش میلرزید و روی شلوارش می ریخت.مینو! طفلک هیچ وقت نفهمید؛ البته زیاد مهم هم نبود.علیرضا باز صدا زد:+مینو-جان مینو+بیا کنارم بشین، می خوام نگات کنم-البته که میام، بذار فنجون رو پر کنم یکیم برای خودم بریزم زود میامو علیرضا از پشت میز بلند می شود، در فکر است، روی مبل بنشیند یا روی زمین، کجا زل ز...

سورمه - silence and solitude

برای استادی پروپوزال فرستاده ام و او پرسیده چرا از بین خروارها نویسنده فرانسوی قرن بیست من کسی را انتخاب کردم که موضوع اکثر رمان هایش سکوت و تنهایی است.  سالها پیش وقتی دختربچه ای 6-7ساله بودم فهمیدم که به خاطر نبودن همسن وسال وهم بازی در فامیل و آشنا مجبورم اکثر اوقات تنها بازی کنم. تنهایی و سکوت از همان روزها در من عجین شد. همان روزهایی که دوست های توی کوچه ام من را جشن تولدشان دعوت میکردند و من دوست نداشتم بروم و مامان میگفت: اینطوری فکر میکنن تو اجتماعی نیستی! بیشتر اوقات به خاطر دل مامان ه...

بعد از تو...قسمت ۴ :: با من برقص

اوه چه بوی سیگاری میدی؟امروز چی شده؟ باز نسرین؟ پسر سه سال گذشته ۴۳ سالته ،تا کی میخوای این طوری خود خوری کنی ،نسرین ماه بود فرشته بود خدا بیامرزتش ،اما تو چی؟ - مادر تو رو خدا ولم کن...- تو بچه نمیخوای؟ زندگی نمیخوای؟ من نوه میخوام،میخوام خوشبختیتو ببینم...مهدی عصبانی شد و در حالی که تلاش میکرد خودشو کنترل کنه گفت:من بچه داشتم،زندگی داشتم ،خوشبختی هم داشتم همه چیز رو دیدی ،دست از سرم بردار...لطفا...-مهدی به خدا دلم برلت میسوزه تو این سه سال جفتمون ده سال پیر شدیم ،این طوری که میبینمت دلم میخوا...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای طوری زندگی کن دلنوشته ای از نسرین بهجتی از کتاب زندگی را ورق بزن شماره 109 ، جستجوهای انجام شده برای طوری زندگی کن دلنوشته ای از نسرین بهجتی از کتاب زندگی را ورق بزن شماره 109 در فیدولاین