روی خط خبر

صبر شبیه بودن

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن صبر شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد

صبر :: شبیه بودن

دیشب بود که در تب فراقش می سوختم و همه چیز به چشمم بی معنا شده بود، این صبر، آن از خودگذشتگی برای میم، و دلم بی تابانه می خواست اش. حالا که صبح فردای دیشب است سرخوشانه و آزاد و رهایم و از این خالی بودن ذهن از هرکسی احساس رضایت بی حدی دارم و دلم خوش است که با خودم خوشم. نتیجه، این نیز بگذرد را نه برای فراموشی که برای صبر لازم دارم. تلاش برای ثبات را می خواهم. نمی دانم آن سرخوشانه خوش تر است و یا این آزادی لیکن اکنون که اینجایم ترجیح ام به آزادی ست. به قول کسی، برکه ای عمیق و آرام را به اقیانوس کم...

پیدایش شبیه خوانی- زمینه تاریخی

مشهورترین فرض ونظریه ها درباره پیدایی تعزیه درایران اینست كه تعزیه شكل متحول وتكامل یافته مردم وآیین های سوگواری مذهبی است كه از قرنهای اول،دوم،بویژه قرن چهارم (دوره آل بویه)در ایران رایج بوده است. همچنین احتمال    داده می شود كه زمینه نمایش این مراسم ازبرخی  آداب وشعائرونمایش وارهای جمعی ایران قبل از اسلام ،مانند سوك سیاوش وکین ایرج وامثال آنهاریشه ومایه گرفته باشد. ظاهراًاین مراسم وتظاهرات مذهبی با رسمیت یافتن مذهب شیعه دردوره صفویان ،شكل وهیئت منظم وسامان یافته ای پیدا كرد وبه تدریج باپدیده ...

دهکده ی جهانی :: انارماهی

قبل ترها، خونه ها رنگ و بویِ خاص خودشون رو داشتند. خونه ی عمه و کمدهای سفید و قهوه ای ش با خونه ی ما که همه ی کمدهامون قهوه ای بود خیلی فرق داشت. خونه ی خاله با گل های چینیِ حلقه شده و گذاشته تویِ گلدون، با خونه ی زن عمو که پر بود از گل های مصنوعیِ پارچه ای خیلی فرق داشت. مبل های خاله بزرگه نارنجی چهارخونه ای بود، مبل های خاله کوچیکه کِرِم با گل های زرد و گلبهی. کابینت های مامان بزرگ پر بود از قابلمه های رویی و تفلون های زهوار در رفته و یک عالمه ادویه که تو شیشه های غیرهم شکل کنار هم چیده شده بو...

بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

بعضی از آدم ها شبیه یک کتاب اند. شبیه یک دایره المعارف اند و از آن عجیب تر می توانند شبیه همان سیستم عامل در فیلم "her" باشند. برای من زهرا از همان دست آدم هاست. همان که او را بنفش می نامم. بودن اگر در معنای فیزیکی اش اگر باشد که، 'نیست' اما در معنای حضورش، همیشه هست. یک جایی آن سر کره ی زمین نشسته و از کارها و درس هایش غر میزند، از باران و هوای ابری می نالد و خانه اش همیشه بوی چای تازه دم میدهد. اگر قرار بود برای "her" شکل واقعی ای تصور کنم، بی گمان شبیه زهرا میشد. همان کس که فارغ از آن که بدا...

انقلابی شدن حاصل اتفاق نیست! :: یک ذهن مُشَبَّک

وقتی می گوییم «زن انقلابی» از چه کسی حرف می زنیم؟ زنان بی صورت. تصور ما از آنها یک تصویر بیشتر نیست. یک زن چادر به سر با رویی تقریبا پوشیده که در راهپیمایی ها حضور دارد. در انتخابات شرکت می کند. دوران دفاع مقدس نامه های عاشقانه ای به شوهرش در جبهه های دفاع نوشته و هرجا که لازم بوده خودش، یعنی حضورش را رسانده است. به هر شکلی. گاهی لازم بوده معلم باشد و به زنان هم سن خودش یا بزرگتر درس بدهد و الفبا بیاموزد. گاهی لازم بوده میل بافتنی دستش بگیرد و شال و کلاه برای رزمنده ها ببافد. گاهی نشستن در خانه ...

جای خالی جدیت :: پیله ی مخملی شاپرک

ای کاش می شد که انتخاب کرد خوب همیشه که حق انتخاب با ما نیست وقتی هم هست خیلی دست دست می کنیم مثلا امروز استاد که من می خواهم به عمد به او بگویم معلم چون خیلی لجشان در می اید با انها شبیه معلم ها برخورد کرد البته هیچ معلمی نمی تواند حضور گوشی همراه را در دستان تو تحمل کند خلاصه استاد عواطفم را به بازی گرفت و غرورم جریحه دار شد رو در روی استاد باشی و بعد او جمله یی بگوید که در واقع سوالی ایست اما لحنش عصبانی ایست خوب من ترم بوقی با خود می گویم حتما خدا باید ضمانت کند که زیر دست این استاد سال...

چه کنم؟ :: گنجشک و چنار

بابا قطعا بنا دارد چیزی به من نگوید. ممکن است بتوانم از زیرزبان مامان بکشم ولی بعدش اگر بروم به بابا بگویم دعوایشان می شود:(( الان شرایط جوری ست که انگار من هیچ چیز نمی دانم و نباید بدانم. انگار نه انگار که من گفتم جوابم مثبت است، گفتم تو خیلی شبیه من هستی تو خیلی برای من مناسبی گفتم که پول برای من در زندگی مطرح نیست من همانطور هم می توانم زندگی کنم. حتی به بابا گفتم تو خودت آنطوری زندگی کردی او گفت من مجبور بودم تو مجبور نیستی. تو خواستگارای بهتری هم داری. من بهش گفتم کو پس چرا نیستن چرا عالم و...

هر کسی ، یه طوری بالاخره :: سوم شخص

میدونی سرمه ای !؟ مثلا هر مدل آدمی یجور توصیفش کرده و دلبری، راستش فکر میکنم همه آدم هنریا، اونا که راستن، یه موقعیتی داشتن، که دستشونو گذاشته بودن دو طرف صورتت، و نمیدونستن چه جوری بهت بگن چه احساسی دارن، یعنی یه جا بوده که هر جوری که میگفتن، اون چیزی که حس میکردن نبوده، بعد اون مستعداشون، ذهنشون کار کرده تو اون صحنه، شروع کردن به توضیح دادن، گفتن چشات شبیه دریاست، تنت شبیه جنگل، بعد دیدن نه، ربطی به چشم و تن نداره، دوباره از نو گفتن واست، ازین فازا که کاش تو نمک بودی من نمکدون بودم، کاش شله زر...

بهشت نسیه ای :: توجیه المسائل

از من پرسید: "آیا خدایی هست؟"، گفتم: خودت جواب بده. گفت: نیست. و گفتم: تو دروغ می گویی. میل داشتی که این طور می بود ولی به حرف خودت ایمان نداری. آنچه می گویی برای جلب رضایت دیگران است. این طور به حقیقت نخواهی رسید. به گریه افتاد. گفتم: حتی گریه کردن ات هم دروغ است. گریه اش بند آمد. گفت: تو به من حقیقت را نشان بده. گفتم: حقیقت نزد توست. من وجه ای از حقیقت را از زبان تو آموختم. به فکر فرو رفت.  به نظر می رسید در ذهنش مکالمات پیشینمان را مرور می کند و از لابه لای آنها به دنبال پیچیده ترین کلمات می ...

یه احساس طلایى و تلخ! :: حرفهـاى گوشه‌ی دلم

داشتم پشت بام تهران رو میدیدم،صحنه اى که کامبیز دیرباز میخواد بره خواستگارى. دلم یه جورى شد، یه چیزى ته دلم گفت کاش یک مرد اینجورى تورو میخواست. نه اینکه از الانم پشیمون باشم یا مرد زندگیمو نخوام، که خدا میدونه جونم به جونش بنده ولى یه چیزایى رو برام حسرت کرده، همین که هیچوقت انتظار نداشته باشم بى هوا بغلم کنه، دستمو بگیره ، همین که حتى توى خلوتمون سیراب بوسه هاش نمیشم، همینکه جز خلوتمون دلیلى نمیبینه که حتى کنار هم بشینیم ، همه اینا شده حسرت حسرت مسخره ایه یا نه نمیدونم، خوب میدونم زندگیم روى ق...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن صبر شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد