روی خط خبر

رها کن تا رها شی شبیه بودن

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن رها کن تا رها شی شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد

lu over the wall - حتی بریجیت باردو هم مرلین رو admire میکرد..

جملهء پائولو کوئیلو کِ میگه "ما آدما همیشه لحظه آخری کِ داریم بِ آرزوهامون میرسیم،دس میکشیم" نباید توو تاریک ترین روزات ناامید شی لو. من از نظر فکری و احساسی شبیه مرلین مان///رو ام،راجب اونکه حرف میزنن فک میکنم راجب من صُبت میکنن. اینو دیگه خود مرلین ام میدونه فک کنم،بعد از اینکه اینهمه باهاش حرف زدم و راهنمایی خواستم تا از آسمون بم امداد الهی برسونه؛استرس ــآ و پنیک اتک ــآم،اینکه از هر زنی "یه تیکه" اش رو من دارم و "همه چیز" ام،باید کنترلش کنم تا بدرخشم،نیمهء تاریک وجودمُ از خدا و خود مرلین کم...

صدیق بابا - اسرار نامه

بسم الله الرحیم الستار الغفار الغفور الغافر الحلیم الکریم مطلوب و طالب و طلب هر سه با هم در ارتباطند..طلب نکرده به دنبال مطلوبی پس طالب نیستی...طالب در حال طلب است و چون سخت طلب می کند می یابد....به طور مثال دنبال پولی؟هیچکس دنبال هدفی نرفت مگر رسید به آن یا قسمتی از آن....اگر خدا را می طلبی که هرچه بطلبی ده برابر او تو را می طلبد و این وعده خود عالی جنابش است وعده آن بهترین و راست وعده ترین. و دیگر بدان که زندان و زندانی و زندانبان هر سه یکی است این را بدان و دستور آزادی خود را بده و رها شو.....

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

خاطره صدف جونسلامممم خوبین؟ امیدوارم منو یادتون نرفته باشه من صدفم همسرم محسن و بزودی مامان میشم من همونیم ک با بابام دعوام شده بود همش احساس میکنم اینو بگم منو یادتون میاد🤷‍♀️🤷‍♀️ رهای عزیزم دوست خوبم حدود یک ماهی میشه ندیدمت بی معرفت دلم کلی برات تنگ شده منو تو کارمون فقط تماس تصوریه اما تورو از نزدیک دیدن یه حس دیگه ایی داره خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره که مربوط به بندس😕 : ساعت حدود ۶ صبح بود که رها بهم زنگ زد ( دیشب بهش گفته بودم ساعت ۶ زنگ بزنه بیدارم کنه) رها : پاشو صدف دیرت میشه دیگ...

ول کن جهان را، قهوه ات یخ کرد!

خودم جان، مشکلات زندگی بیشتر شدن و غصه های توی قلبت بیشتر، اینو من می فهمم، از تیر کشیدن و سوزش قلبت، از سردردهای همیشگی، از معده دردهای بیش از حد، از سرگیجه های مداوم، از اشک هایی که یهو غافلگیرت می کنن، اما هر چقدر این مشکلات بیشتر میشن تو قوی تر میشی، به قول خودت پوست کلفت تر میشی، مطمئن باش خدا اگه ظرفیت تحمل این همه مشکل رو توی وجود تو نمی دید، اینهمه امتحانت نمی کرد، رها می کرد تو رو... خودم جان، من به روحیه ی زخمی و تَــرَک برداشته ی تو آشنایی کامل دارم اما به قدرتت ایمان دارم، تو همیشه م...

صفحه‌ی 253 :: جـُنون ِ جـَنینی

سلام، وسواس، شروع جمله ها، کمک، بدبختی، تن هایی در عین تنهایی یا تنهایی در عین تن هایی، کمک، گیر افتادن، سکوت، یار مرا، خواجه نگه دار مرا، کمک، این جا کسی ست پنهان؟ دوست ت دارم، محسن عزیز، نامجوی لعنتی، هستی، نیست، می شنوی، سین نمی کنی، جواب نمی دهی، انتظار بی هوده، رها کن غم ت را رها، آه، نرگس آب یار، فیلم بد، نفس، فیلم خوب، بچه، دوست داشتنی، بچه باز منفور، سرگیجه، چرخ و فلک، دراز، تاب، انیمیشن، فراموشی، یادم تو را فراموش، من شاعرم، شعر نمی گم، خاطرات، گنگ و تن ها، شاید، تن هایی یا تنهایی، لعن...

و مَنی که اینجام! :: memo

برای نوشتن نیاز به حروف داری.نیاز به حروف هایی که با ترکیبشون کلمه بدست بیاد تا با کنار هم گذاشتن کلمه ها جمله بسازی!جمله پشت جمله...متنی بوجود میاد که بیانگر احساساتته!بیانگر حالت و وضعیتته! و این یعنی نوشتن! حالا اگه حس نوشتن از یادت بره چی؟ یادت نیاد چی بنویسی!یادت نیاد اصلا برای چی باید بنویسی؟ ولی یچیزی رو خوب میدونی که باید بنوبسی! باید بنویسی تا خلاص شی!بنویسی تا بتونی نفس بکشی و بتونی زندگی کنی! تو باید بنویسی! ننویسی میشی عین مرده های متحرک! شایدم شبیه زامبی ها ! این نوشتنته که راحتت می...

بنویس - داستان کوه...

با صدای مامان به زحمت چشم باز کردم، گرمی دست عرفان دور گردنم، شب قبل را به خاطرم آورد، نصف شب بیدار شدن هایش و با دیدن من کنارش، خنده های نمکینی بین خواب و بیداری تحویلم میداد، صورت خوابالویش را بوسیدم و با یادآوری روز شلوغی که انتظارم را میکشید از زیر پتوی گرم و نرم بیرون آمدم، دیگ نذری گرمای لذت بخشی را به راه پله ها راه انداخته بود، از پله ها پایین رفتم، بارها سر این جور دیگ ها نذر کردم و یادم می آید پنج سال اخیر همیشه معشوق توی ذهنم بود، اما اینبار هیچ چیزی توی ذهنم دور نمیزد، یک خستگی خلسه ...

رادیو چهرازی_پاییز

پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه هو می آد، توو یه روز، مثل بهار و بقیه. صب زود بیدار می شی می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند. ما هم مثل عوام الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دل گیره. شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم: سر معرکه مهمون نمی خوای دل مون گرفته؟ می گه: بابا کجاش دل گیره؟ نگا نارنگیا رُ، نگا نارنجیا رُ، به زبانِ حال با انسان سخن می گه. خرمالو رُ ببین. می گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه جوری بگذرونیم ام...

من :: شب نامه ها

وقتی چشم هایم را باز کردم در یک خانواده ی مذهبی بودم. نزدیک به 14-15 سال از بهترین سال های زندگیم را مذهبی زندگی کردم در حالی که مذهبی نبودم. من فقط در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمدم. من فقط یک جسم مذهبی بودم. من فقط یک لوح سفید پر شده از مذهب بودم. اما این لوح باید پر می شد. باید این تجربه را به قیمت به گند تمام شدن دوران بچگیم می پذیرفتم. این سرنوشتی بود که برایم رقم خورده بود. من چگونه می توانستم از آن فرار کنم؟ اگر آن مذهب تحمیل شده نبود اکنون چگونه می توانستم آن را نقد کنم؟ اکنون مذهب برای...

رها کن تا رها شی :: شبیه بودن

در ساعات اولیه فرقت ام. دور شده ام از م و دارم نفس راحت می کشم. آزادی، طعم خوش آزادی و دربند نبودگی، با عشق چه کنم؟ با این میلم به خواستن و خواسته شدن!  حالا علی رغم همه ی خوش بودن های دو روز پیش رهایم و رهایی شیرین تر از هر تپش عاشقانه ای هست. کاش یادم بماند. دکتر وحید دیروز در مورد معقول و کوهرنس بودن رفتار آدمی گفت و من دلم می خواهد ۵۰ سالگی ام را مانند او باشم. یادم بماند ۱۵ سال وقت دارم تا که به جای گاه او برسم و خیلی زمان کم است و کار زیادی می طلبد. امروز بعد از مدتها تنبلی صبح زود بیدار ش...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن رها کن تا رها شی شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد