روی خط خبر

تجربه‌ی عشق شبیه بودن

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن تجربه‌ی عشق شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد

پذیرشِ کیسه! :: آقای نارنجی

بخشی از یادداشت مسعود منصوری در مورد "اژدها وارد می‌شود" : مانی برای ساخت یک فیلم «باحال» آستین بالا زده است. اما مانی حاضر نشده قدری خود را از جلوی پرده کنار بکشد. اصرار او به حضور فیزیکی خودش داخل فیلم، با آن پوزخند همیشگی‌اش، مزید بر علت است. آیا این همان اختلاف آزارنده‌ی او با نعمت‌الله نیست؟ "آرایش غلیظ" یک فیلم قابل دفاع است، نه (فقط) چون مشنگ است. رژه‌ی ساده‌ی تصاویر دختران پین‌آپ جلوی چشمان آقای برقی، پشت عینک سیاهِ جوشکاری‌، به کلِ همه‌ی آن ورجه‌ورجه‌کردن‌های مانی جلوی پرده‌ی نمایشِ فیل...

تجربه‌ی عشق :: شبیه بودن

مرا این خمار مستی خواهد کشت؟ راستش باید بگویم اینجا که یادم بماند که بیشتر از میل به عشق بازی، جوانیِ قلبم است که مرا به عشق می خواند و خب هربار و هربار زمین خواهم خورد و هربار و هربار برخواهم خواست و دلی که سیراب نمی شود و همیشه تشنه ی عشق است.  این دل را دوست دارم، سوای میل به آزادی و رهایی باید هربار تجربه اش کنم.. و سیراب عشق.. به خمار مبتلا.. و درد فرقت را بچشم و بعد رهایی.... و این الگوی زندگی یک زن ۳۴ ساله است که می خواهد دوام بیاورد.

معرفی‌طور :: مشغولِ خودم

پی نوشت: درباره‌ی فیلم میتونید با یه سرچ ساده به اطلاعات خیلی مفیدتری نسبت به اونچه من میتونم در اختیارتون بزارم، برسید. تنها چیزی که میتونم بگم نظر و تجربه‌ی شخصیمه. یکی از بهترین فیلمایی که دیدم. به خوبی تونست منو بخندونه، سرگرم کنه و درنهایت به شدت غمگینم کنه و اشکمو دربیاره. با یه زاویه ی متفاوت به مسئله‌ای نگاه کرده بود که سوژه‌ی خیلی فیلم‌ها بوده تا الان. 

فائزه خانِم :: خودگویی با میکروفون

وقتایی که اینجام، گاهی که لرزم می‌گیره، میام میشینم تو آشپزخونه، کنار سماور. دو تا چایی پشت سر هم میخورم تا گرم بشم. صدای قل‌قل سماور به آدم یه حس آرامش عجیبی میده. به قول اهل معرفت جای خوبیه واسه درک حس حضور. تو خونه‌ی ما کسی خیلی اهل چایی نیست، منم نیستم و شنیدن صدای قل‌قلِ سماور برام تجربه‌ی نابی محسوب میشه. به دستام که یخ و سرد شده بود نگاه کردم و یاد فائزه‌خانم افتادم. پدر فائره خانم، فائزه‌خانم رو سپرد دست من. دو دقیقه نگذشته بود که در اومد گفت؛ سردمه. من دست فائزه خانم رو گرفتم تو دستم. ا...

دانستنی های دینی و اخلاقی

36- پرواز  کاش میشد لحظه ای پرواز کرد ! کاش میشد لحظه ای پرواز کرد ! حرف های تازه را آغاز کرد  کاش می شد خالی از تشویش بود ! برگ سبزی تحوه ی درویش بود ! کاش تا دل می گرفت و می شکست !  عشق می آمد کنارش می نشست ! کاش با هر دل دلی پیوند داشت ! هر نگاهی یک سبد لبخند داشت ! کاشکی لبخند ها پایان نداشت ! سفره ها تشویش آب و نان نداشت ! کاش می شد ناز را دزدید و برد ! بوسه را با غنچه هایش چید و برد ! کاش دیواری میان ما نبود ! بلکه می شد آنطرف تر را سرود ! کاش من هم یک قناری می شدم !  کاش من هم یک قناری می...

خلاصه کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی :: شهریار فکری اجیرلو

مردان مریخی زنان ونوسی - این کتاب یکی از پر فروش ترین کتب چند سال اخیر بوده که به 50زبان زنده دنیا ترجمه شده است.مقدمه:نویسنده معتقد است در زمانهای بسیار دور مردان ازسیاره مریخ وزنان ازسیاره ونوس به زمین آمده اند.آنان سالها در کنار هم زندگی کردند وبه مرورزمان ازیاد بردند که از دو سیاره مختلف آمده اند و با هم تفاوتهای زیادی دارند واین تفاوتهای آنهاست که آنها را به هم جذب می کند اما همین تفاوتها بوجود آورنده مشکلات است مشکلاتی که امروزه در زندگی زناشویی به کررات دیده می شود.اما آقای جان گری می گوی...

درباره ی قدرت عشق :: لامکان

عشق، آزادی است. دوست داشتن، مجال دادن است. شما به آن کس که بیشتر دوست می دارید بیشتر مجال خود بودن می دهید. این مجال دادن از قدرت است؛ قدرت عشق.  آنجا که عشق حکم می راند روح ها فردیت خویش باز می یابند و هر کس سرگرم کار و بار خویش است. آنجا که عشق حکم می راند، هیچ کس شبیه هیچ کس نیست. بلکه هر کس شبیه خود است و چون هر کس شبیه خود است، خود را دوست می دارد، و چون خود را دوست می دارد دیگران را نیز دوست می دارد و چنین کارها به سامان پیش می رود. حلمی | کتاب لامکان

به وبلاگ زری جون خوش اومدید

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارو نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزانداولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بودمثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کندمی فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کندترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فرا...

پیسوار :: سپهرداد

از صبح تا به حال من برای قضای حاجت 27500 تومان پول پرداخت کرده‌ام.  500 تومان به آقای دستشویی عمومی میدان 7حوض و 27000 تومان هم به آقای بهداری بیمارستان ناجا برای آزمایش اعتیاد.  از ایام کودکی از ایستاده قضای حاجت کردن ترس داشتم. حتا وقتی توی جاده وسط بر و بیابان تنگم می‌گیرد هیچ وقت نمی‌توانم خودم را قانع کنم که بایستم و رو به بی‌کرانگی دشت یک منحنی درجه‌ی 2 از آب و اوره را بیافرینم. یک ترسم به خاطر این است که لحظه به لحظه این منحنی به خودم نزدیک‌تر می‌شود و می‌ترسم که آخرین خطوط منحنی شلوارم ...

"بی خود"ی :: سپهرداد

"و افتادم توی یکی از شارع‌ها که از وسط چادرها می‌گذشت. جماعت حاجیان در دسته‌های درهم شونده،‌ و علامت هر کدام در دست سرکرده‌ها شاخص از وسط چادرها می‌گذشتند. به هجومی و ترسی و شتابی. که وقتی بچه بودم در بازار تهران،‌ روزهای عاشورا می‌توانستم دید. و همه لبیک‌گویان. و همه سفید پوش. و تازه امروز فهمیدم که حتا رنگ سفید چه انواع دارد. چرک‌مرد و خامه‌ای و نیل‌خورده و شیری و براق و مات و همین‌جور... و چه هیجانی در خود ایجاد می‌کردند حضرات. با حرکات اضافی ناشی از ترس گم شدن! هم‌چنان که می‌رفتم احساس می‌ک...

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن تجربه‌ی عشق شبیه بودن را در فیدولاین جستجو کرد