روی خط خبر

بعضی جاها ترانه

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن بعضی جاها ترانه را در فیدولاین جستجو کرد

Past*Present*Future - بعضی وقتا

بعضی وقتا که تنهام خاطراتمو مرور میکنم بعضی جاها غش غش میخندم بعضی جاها لبخند میزنم بعضی جاها بغض میکنم بعضی جاها اشک تو چشمام جمع میشه بعضی جاها پر میشم از حس نفرت بعضی جاها خجالت میکشم بعضی جاها دلم تنگ میشه بعضی جاها به خودم فحش میدم بعضی جاها .. بعضی جاها.... دیوونه شدم,بس نیست؟؟ اینکه هر روز با یه هدف بیدار میشم و اون تلاش برای انتقامه خسته شدم خیلی خستمااا ولی باید تلاش کنم داغونم ولی میتونم لعنت به بعضی چیزا و بعضی آدما

در خواب دویدن؛ نوشتهٔ مریم حاجیلو :: دلشــرم

ناشری که به سختی روزگار می گذراند، در جایی که به تازگی اجاره کرده، سررسیدی پیدا می کند و آن را می خواند. محتوای سررسید مانند یک خاطره است که در قالب داستان نوشته شده ولی نویسنده اش نام و نشانی از خود بر جای نگذاشته است. بقیهٔ کتاب، ظاهراً همان نوشته هاست به علاوهٔ فصل آخری که مؤخره است و خبر از پیدا شدن نویسنده و پیدا نشدن نویسنده! در این کتاب، که به قول نویسنده داستان خود حقیقت است، با یک داستان بدون گره و تعلیق، پر از اصطلاحات فرهنگ روزمره (مثل ترانه ها و شعرهای باب روز)، توصیفات ظاهربنیاد، و...

نان داغی که دور نگرانی صبحی آفتابی می پیچند :: آخرین سوت قطار

من همیشه در شناختن آدمها خوب بودم. نگاهشان که میکنم می فهم زیر لایه های سنگینشان چقدر آب جریان دارد و چقدر رسوب بسته اند از لکه هایشان. من آم ها را خیلی خوب می شناسم. اما همیشه در عکس العمل هایم اشتباه کرده ام.همیشه فکر میکنم زیادی واکنش نشان دادم.باید صبورتر می بودم.باید میفهمیدم لازم نبود اینقدر شلوغی و هیاهو. این را وقتی آنروز داشتم خرید میکردم فهمیدم.فروشنده گفت خریدتان شد یک کیلو. یکهو همه جا را توده ای سیاه گرفت.مثل اینکه دود فوت کرده باشی؛ تمروز هم که آن "ری" را دیدم همانطور شدم. سنگینی ن...

نقطه ی عطف :: از چشم ها بخونیم

عکس از هیده ؛ وقتی داشت تو هوای بارونی اینجا قدم می زد . گاهی وقتا بعضی جاها ؛ بعضی حس ها ؛  تمام تصمیم هایی که گرفتی رو می بره زیر سوال ... اینجا تصمیم های منو برد زیر سوال. همون قدرم گاهی وقتا ؛ بعضی جاها ؛ بعضی حس ها ؛ باعث می شن تصمیم های جدید بگیری ...من اینجا تصمیم های جدید گرفتم.

نوشته های معشوقه نرم افزار

مقدمه : از همان ابتدای تاسیس این وبلاگ ، تصمیم گرفتم که اختصاصی بنویسم. اختصاصی درباره نرم افزار. بعضی اوقات هم دلم می خواست  درد و دلی بنویسم. اما وقتی با واکنش ها و نظرات دوستان مواجه میشدم ، از کرده خود پشیمان می شدم.  به همین خاطر هم تصمیم گرفته ام که دیگر چرت و پرت ننویسم و به مباحث روز دنیای نرم افزار بپردازم.  در این وبلاگ از تکنیک های برنامه نویسی خبری نیست. از این که یک برنامه را چگونه بنویسیم یا یک کد را چگونه به یک تابع وصل و پینه کنیم. این مباحث خیلی خیلی قدیمی شده و برای عهده بو...

اربعین 1 :: من و ماه

96 سالی بود که بالاخره کندم و رفتم به کربلا ...پنجشنبه 11 آبان حرکت کردیم و صبح جمعه بعد از کلی پیاده روی و عبور از گیت های مختلف از مرز عبور کردیم.با چیزهایی که شنیدم بودم این مسیر برام خیلی هیجان انگیز بود، منتظر بودم موکب هایی که تعریفش رو شنیده بودم ببینممنتظر بودم به مسیر پیاده روی وارد بشیم و منتظر بودم نجف و کربلا رو ببینم و کاظمین و سامرا ....روز اول قرار شد به کاظمین بریم، در نزدیکی بغداد... حرکت کردیم و با ترافیکی که بود حدود عصر به کاظمین رسیدیم ...نحوه ی برقراری امنیت اونجا برام جالب...

ماهتون عسل :: ◈

برنامه ی امشب ماه عسل، حکایت خیلی هایمان بود. حکایت من و تویی که بی هوا دل میبندیم، خیلی زود وابسته میشویم و خود را "عاشق" میپنداریم! اما فقط گذشت زمان میتواند عشق واقعی را اثبات کند... برایم جالب بود؛ نسترن از گذشته اش که حرف میزد، بعضی جاها میخندید! میخندید به حماقت خودش. میخندید به انتخابش. به تصمیم ها و شجاعتش...بعضی جاها اما، بغض میکرد! حرف از محمد و علاقه اش که می شد، گریه اش میگرفت و اشک میریخت. و این است حکایت این روزهای مادران سرزمینم...! :)

TRUE.BLUE.PEN مداد وفادار و....

  اثر محمدهادی محمدی (نویسنده ی کودک و نوجوان) تصویرگر: نوشین صفاخو نویسنده: غزل برهانی داستان فانتزی هفت اسب هفت رنگ، داستان خیال است و رنگ و زایش؛ و بازی اعداد و کلمات. در این داستان مؤلف نشانه های اسطوره ای کلاسیک را با نگاهی مدرن به معنا کشانده است. هر کلمه و هر عدد در داستان حکایتی دارد. بی شک انتخاب عدد هفت هم در این داستان از رمز و رازی خبر می دهد. کتاب را که می گشاییم، هفت اسب بی رنگ زیر عنوان داستان ایستاده اند که پشت شان به خواننده است و به افق نامعلومی می نگرند. در صفحه ی بعدی، هم...

یک نفر به اسم من

بعضی از جاهای خالی به قدری راحت و سریع پر می شود که انگار هرگز جای خالی یی در کار نبوده است... بعضی جاها اما، هرگز خالی نمی شوند، حتی اگر از رفتن کسی که در ان جا بوده است، مدتها گذشته باشد. بعضی ها چنان در اعماق روح آدم نفوذ کرده اند، که موقع رفتنشان، هنوز حضور دارند و جای خالی شان با زخم هزار خاطره ی روشن پر می ماند!  +عنوان: به گمانم یغما گلروئیان!

لیست اخبار با محتوای مرتبط متن بعضی جاها ترانه را در فیدولاین جستجو کرد