روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای باز من ماندم و یک مشت امید

لیست خبرهای جستجو شده برای باز من ماندم و یک مشت امید ، جستجوهای انجام شده برای باز من ماندم و یک مشت امید در فیدولاین

آره..ماهی ها حوضشان بی آب است :: تشنه ام

واژه ها از صبح توی سرم میچرخیدند.واژه های خوبی بودند.احساسم را کنار تک تکشان در گوشه ی ذهنم چال کرده بودم..هر کدامشان شعور داشتند.دوست شان داشتم.اما الان پیدا نمیکنم.هیچ کدامشان را پیدا نمیکنم. خسته شدم از این فرار حرف ها! اما الان چیزی ندارم جز ناله! از همان صبح درد از کنار معده ام چرخید آمد بالا رسید به عضلات کمرم و در آخر رسید به سرم. ژلوفن خوردم.خوابیدم.بیدار شدم.درس خواندم.باز شروع کرد..از معده ام شروع کرده و دوباره رسیده به کمرم.. امروز از تلوزیون صدای ما اهل کوفه نیستیم مردم را شنیدم.برگش...

فسانه ... :: هاربانه ...

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بوددیگر نمانده بود برایم بهانه ایجنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گورمی خواست پر کندروح مرا، چو روزن تاریکخانه ایاما بسان باز پسین پرسشی که هیچدیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخیچشمی که خوش ترین خبر سرنوشت بوداز آشیان سادهٔ روحی فرشته وارکز روشنی چو پنجره ای از بهشت بودخندید با ملامت، با مهر، با غروربا حالتی که خوش تر از آن کس ندیده استکای تخته سنگ پیرآیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوتخون در رگم دویدامشب صلیب رسم کنید، ای ستاره هابرخاستم ز ب...

به ... :: بوس ماهی

ناراحتم ؟یه ریزه مدتها سر کار زیر مشت و لگد روانی او بودم تا بریدم. من ماندم و دستهای خالی و استعفا و پشت بندش تنگ دستی!یک بار در جواب چرائی یک کار ازم سوالی کرد، من هم نه گذاشتم نه برداشتم با ادبیات خودش جوابش را دادم.به همین سادگی دوستی تمام شد.من چه جان سختی بودم که زیر آن همه فشار روانی و مشت و لگد روانی زندگی کردم  و دوام آوردم.

صدایی نیست الّا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ... :: حریری به رنگ آبان

یک. نشسته ام توی اتاق و مامان و بابا دارند در مورد اولین کلمه هایی که بچه های خودشان و فامیل گفتند، صحبت می کنند. مامان می گوید حریر هشت-نه ماهه بود که یک روز کنار تخت ایستاد و گفت: «داداسی». بله! اولین کلمه ای که من گفتم داداشی بود؛ کسی که حسرت نداشتنش تا 19 سالگی ام کش آمده و تا لب گور با من خواهد بود. اویی هم که در طفولیت داداشی خطابش کردم حالا پسر جوانی است و می خواهد چند سال دیگر بیاید خواستگاری ام و جواب نه بگیرد تا من چند سال بعدترش به پسر یا دخترم از تجربه هایم بگویم و اینکه هیچ پسر مرد...

Ghazaalane - قسمت. ششم. موگوتاها

#قسمت #ششم #موگوتاها #شهری_در_زیرزمین :خلاصه جایم بسیار سفت بود اما خسته بودم و همانطور که گفتم دیگر برایم مهم نبود کجا بخوابم. تقریبا سه ساعت خوابیدم و کلی خوابهای بد و خوب دیدم تنها خوابی که یادم مانده این است که دیدم میگ ها و مگ ها به جان هم افتاده اند و میجنگند اما چیزی که برایم کابوس بود این بود که من و خانواده ام و دوستانم و انسان ها در صف اول بودند مثل سرباز در شطرنج ما بدون سلاح بودیم و باید با صف اول میگ ها که آنها هم انسان بودند میجنگیدیم یعنی ما شده بودیم سرباز یک مشت موجود پلاستیکیه ...

خانم :: ‌

سال آخر به شکل فاحشی تغییر عقیده داده بودم و به همه بچه ها می گفتم فردای کنکور باید بیایند عروسی م. بچه ها مرا تا آن روزها، آن گونه ندیده بودند، من و فاطمه تنها مسکوت های بحث هایشان درباره شوهر بودیم، گاهی حتی وقتی بحث به جاهای باریک می رسید -و معمولا هم شقایق و مریم بودند که بحث را از ابعاد طنز به آن جا می رساندند- من و فاطمه زود جمع را ترک می کردیم. اما آن روزها فرق داشت و من به شدت فقدان یار و همراهِ همیشگی ام را حس می کردم، شب ها بلااستثنا وقتی از تست های شیمی به خواب پناه می بردم آغوشش را ب...

برای تویی که یک روز قرار بود باشی. :: آ .

بلاگفا که بودم، برای جهادم حرف می زدم. با عنوان «برای تویی که خواهی بود». باور داشتم جهاد خواهد بود و یک روز از من به وجود خواهد آمد و خواهد ایستاد و «سرسپرده» خواهد شد و در این سرسپردگی، دلداده؛ جهان جیفه ها را ترک خواهد کرد . فکر می کردم می توانم مادر جهاد باشم. جهاد تربیت کنم! جهاد کنم. زهی خیال باطل! به سرم آمد و ریختم و وا دادم که بفهمم ثمن بخس هم نیستم.  دیگر جهادی نخواهم داشت. اما حرف هایم برای «اویی که یک روز قرار بود باشد» را دوباره اینجا بازنشر می کنم؛ اگر توانستید جهادم را از بین کل...

خاله آذر - از احوال مردم آتن اگر می پرسید...

حال این ملت خوب است، در عین وضعیت اقتصادی نه چندان خوب...اوضاع را می بینند و می فهمند، اعتراض هم می کنند...اما رنگی در آسمان آتن هست از جنس امید. لبخند مداوم این مردم هربار که با یکی شان چشم در چشم شدم دلم را برد. دست و دلبازی شان در حوصله و معاشرت فریبنده ست...شهریست شبیه اما نه به قشنگی تهران، ولی ثروتمندتر از لحاظ صبوری و گرمی آدمهایش... مدتها بود اینهمه از من سوال نشده بود « ور آر یو فرام؟». مدتها بود اینقدر غریبه ها حتی برای چندثانیه سر صحبت با من باز نکرده بودند و از وسعت و هوای کشورم و چ...

اسمش آردا بود :: سرزمین تینا

من دختری بودم پر از شور و اشتیاق خواندن و کشف کردن. از آن ها که یک کتاب دست می گیرند و دیگر نمی توانی از عمق کلمات و نوشته ها بیرونشان بکشی. از آن ها که یک دسته عروسک یا یک مشت اسباب بازی ولاک و چیزهای دخترانه را کنار می زدند تا بنشینند گوشه ای و با خودشان؛ یا بهتر بگویم شخصیت هایشان حرف بزنند. من می خواوندم؛ اما نه برای کنکور! برای دل خودم... یکی از این روزها دست تخیلات و دنبال کردن شخصیت هایم با "آردا" آشنایم کرد. بله؛ اسمش آردا بود. هم پیر بود و هم جوان؛ هم شاد بود و هم غمگین. زیبا بود و چشم ...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای باز من ماندم و یک مشت امید ، جستجوهای انجام شده برای باز من ماندم و یک مشت امید در فیدولاین