روی خط خبر

لیست خبرهای جستجو شده برای بازم برگشتم به همون خوده بی خودی که بودم

لیست خبرهای جستجو شده برای بازم برگشتم به همون خوده بی خودی که بودم ، جستجوهای انجام شده برای بازم برگشتم به همون خوده بی خودی که بودم در فیدولاین

اخرین روز سال! :: پنگوئن خانم :)

سال سوم بودم یا چهارم دبیرستان یادم نمیاد! یه شب بود از همین شبای نزدیک عید داشتم با فاطمه(فافا) حرف میزدم!دلشوره ی بدی داشتم!کلی حرف زدیم بهم!بهم قول دادیم همیشه این شبو یادمون باشه!اصن دوستی منو فاطمه از همون دلشوره ی شب عید شروع شد! سه یا چار سال داره از اون روز میگذره! امروز اخرین روزه ساله!دلشورهه هست!یکم گیجی یکم خستگی یکم ترس هم هست!و خیلی زیاد حس تنهایی! نمیدونم چی شده که ته دلم انقد خالیه! نمیدونم چرا انقد خودمو تنها میدونم... با اینکه کلی دوست دارم!کلی ادم که باهاشون این ور اونور میرم....

یک :: میم مثلِ من

به نام خدا  ___________ سلام :) سلام به کسایی که ممکنه بیان اینجا و اولین خواننده های نوشته ی من باشن  __________ بعد از وقفه ای که افتاد بینِ منُ وب گردیُ وبلاگ نویسی؛ تو این حالُ هوای سردُ کِرِخت زمستونی ؛ دلم هوای نوشتن کرده بود ...خیلی وقته اما اینکه چرا اینقدر طول کشید که وبلاگ جدیدم رو بسازم و مثل روزای قبل شروع کنم به نوشتن ؛ خودمم نمیدونم . شاید خصلت روزهای فصل زمستون همینِ !!اینکه مثل هوای سردش؛ سعی داره ؛ زندگی بعضی از ماهارو سرد بکنه و از تبُ تابُ انرژی ش کم کنه  البت اونقدرام که من م...

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.. :: گوشواره های گیلاس

حالا بعد چند روز از بهترین سفر زندگیم با دوستان برگشتم و بعد یه دوش گرفتن حسابی،با کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم. بنظرم بهترین اتفاق سال نود و شش برای من این بود که بیش از سالهای قبل سفر کردم و بیش از سالهای قبل رفیق پایه ی سفر پیدا کردم...و به این نتیجه رسیدم که بهترین رفیق آدم لزوما بهترین همسفر نیست اما لعنت به رفقای من که هم رفیقن و هم همسفر و چه بی رحمانه در هر دو مورد تاپ استیودنتن! حالا از سفر برگشتم و ولو روی تختم به روزهایی که گذروندیم فکر میکنم.به اینکه چقدر لازمه هر فردی قبل ازدواج با...

«سیر کردن شکمِ مردم کدام کشور اولویت دارد ؟! » :: وایـ سیـ ور سا

+ببخشید آقا،خیابون عافیت را رد کردیم ؟ -بله! همون اولین ایستگاه این خیابون بود...همین جا پیاده شو...یه 10 دقه ای بیشتر راه نیست! +ممنون :( راننده زد کنار و من هم که همون موقع هم دیرم شده بود از اتوبوس پیاده شدم ولی با اینکه عجله داشتم؛سعی کردم با آرامش و با یه سرعت عادی راه خودم را برم...اینطوری نه مدام هدفون از توی گوشم در میومد و نه تابلوهای مغازه ها را از قلم مینداختم و میتونستم همشون را بخونم !  محو تماشای مغازه های قدیمی و بی زرق و برقی بودم -که اصلا برای فروش لوازم تزئینی خونه ها مناسب نبو...

کف خیابون ۶ :: زندگی به رسم عاشقان

#کف_خیابون_6 فهمیدم مانور دارند... اما نمیدونستم چقدر جدی هستند! ... به خاطر همین، تا یه نفر با لگد در دسشویی را باز کرد، با سر رفتم توی شکمش و انداختمش زمین... هیکلی بود... به خاطر همین توی راهروی کوچیک و اصولا هر جای تنگ و ترش، ابتکار عمل از آدمای هیکلی برداشته میشه و برگ برنده دست کسانی هست که هیکلشون کوچیکتر باشه... فهمیدم که از عمد اینو انداختند جلو تا آموزشش بدن... منم حسابی آموزشش دادم... با هم گلاویز نباید میشدیم... چون زیر دست و پای چنین آدمی در چنین جایی رفتن، خودکشیه... من فقط تونست...

سرگرمی و دلگرمی - توهم دوس داشتنی...

دوباره برگشتم بهش، دور شدن ازش سخت بود...شدني نبودفهميدم هرچقدر بخوام تلاش كنم و ازش فاصله بگيرم باز هم بخش بزرگي از وجودم رو صاحب شده نميتونستم ازش جدا شدمتلاش كردم، ده بار...صد بار هزار بار اما باز هم اينجا بودكنارم نشسته بود و باهام حرف ميزد...ميگفت تو از من دور نميشي من ازت دور نميشم، شدني نيست!فهميدم چيز هاي غيرممكني هم توي دنيا وجود داره...مثل نبودن اون كنار مني كه به بودنش اعتياد داشتموقتي نبود، حالم بد ميشد...مثل معتادي كه به موادش نرسيده حالم خراب ميشد، نابود ميشدم و به خودم، به تصورش ك...

کمانگیر آتشین - ده روز عجیب زندگی من

خب یکی از اتفاقای مهمی که تو این یه ماه افتاد قضیه مسافرت رفتن من بود که اخرین پست وب دیگم که لینکشو پست قبل گذاشتم هم درباره این بود که وسایلمو جمع کردمو میخام برم مسافرت مسافرتی که کلی میتونه و یا شایدم تونسته زندگی منو تغییر بده... یه مسافرت ده روزه اتفاقای قبلش رو هم کار ندارم فعلا که زیاده و شمارش از دستم رفته از بیست و هشتم میگم ما وسایلو جمع کردیمو بیست و هشتم مرداد راه افتادیم... یه اتوبوس چهل و سه نفره... رفتیم اردوگاه از استان ها و شهر های دیگه هم اومده بودن خراسان بزرگ(رضوی شمالی جنوب...

روزگار من و مهدی - عشق

ماجرا از اون روزی(خرداد ۹۱) شروع شد ک  من متوه علاقه ی قلبی یه پسر نوزده شایدم بیست ساله به خودم شدم اون موقع ها من سوم راهنمایی بودم  اون پسر ک اسمش مهدی بود و فامیل هم میشد از طریق شخصی به من اطلاع داد ک منو دوستم داره و منو به خاطر دوستی نمیخواد بلکه منو واسه خودش واسه زندگیش واسه ایندش میخواد  این چیزا واسم تو اون سن مسخره بود و عجیب قریب  منم بهش جواب دادم ک من ن فقط از اون بلکه از هیچ پسر دیگه ای خوشم نمیاد و ماجرا به همین حرف ختم شد اما ظاهرا.و از نظر من .من شاید توی یک سال مهدی رو دوبار ...

۸۹-وی بی‌اعصاب است :: مضافٌ‌الیه

ساعت ۲:۲۷ دقیقه بامدادِ و فکر کردن آن چنان فشاری بر من متحمل کرده که مجبورم کرده بیامُ بنویسم،قبلا فکر می کردم بدِ آدم کسی رو برای صحبت کردن نداشته باشه ولی نه حداقل این طوری که فقط خودِت شنونده ی حرفای خودت باشی کسی این ما بین پیدا نمی شه که قضاوتت کنه یا یه وقت وسط حرفاش به جای دل داری دادن به ت علیه ت صحبت کنه و بگه از اول شم حق با تو نبوده،من تنها چیزی رو که ترجیح می دم این طور مواقع بشنوم اینِ که تماماً حق "با توعه" تو حق داری از فردِ ایکس و زِد به دلیل فلان رفتار ناراخت باشی،تو حق داری. خو...

محجبه نوشت *17* باز هم شهدا… :: محجبه

 یه دختره مانتویی محجبه بودم ، هیچ وقت به چادر به صورت جدی فکر نکرده بودم ، احساس میکردم حجابم رو دارم و البته راحتترم ! میدونستم نگه داشتن چادر خیلی سخته و دردسر داره ! ناگفته نمونه خانواده هم کلا مانتویی هستند ! … تا اینکه وارد دانشگاه شدم ، از اولین راهیان نور دانشگاه اسفند ۸۹  شروع شد فقط جرقش … ولی وقتی برگشتم به شهر بازم دیدم  چادر خیلی سخته در واقع میشد گذاشت به پای جوگیری ! عیدش نوروز ۹۰ رفتم اردوی جهادی ! تفکراتم کم کم داشت تغییر میکرد …دوستان فوق العاده ای پیدا کرده بودم ! ….. اما با...

وب سایت فیدولاین یک موتور جستجوی خبر، وبلاگ و مطالب فارسی میباشد. تمامی مطالب بدون دخالت نیروی انسانی توسط نرم افزار جستجوگر، جمع آوری و نمایش داده میشود و فیدولاین در قبال محتوای آنها هیچ مسئولیتی ندارد.

لیست خبرهای جستجو شده برای بازم برگشتم به همون خوده بی خودی که بودم ، جستجوهای انجام شده برای بازم برگشتم به همون خوده بی خودی که بودم در فیدولاین