روی خط خبر

لیست اخبار امروز به روز شد

لیست کامل در صفحه 5 از 88019 در فیدولاین

از جنس مردم ... :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیموقتی آن شب فراموش نشدنی هزینه تعویض موکت فرسوده کف اتاقش در نخست وزیری را که مبلغی ناچیز (۲۵۰۰ تومان ) شده بود نپذیرفت و توضیح می خواست گفتم :شما نخست وزیرید! شخصیت هایی از داخل و خارج به دیدنتان می آیند لابد این مقدار اصلاح و هزینه به مصلحت بود وانگهی هر چند انقلاب شد و شکل حکومت و شیوه خدمت تغییر یافته اما ضرورت زمان نمی شناسد و... او که فکر می کرد شاید مقصودش را خوب درک نکرده ام با نگاهی نافذ و نگران گفت :من چگونه نخست وزیری باشم که روی موکت با کفش راه بروم اما باشند مردمی محر...

امام مهربانی ها :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیمکاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه بی مقدمه گفت: پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم مشهد!مادر با تعجب پرسید: مشهد! جدی می گی!گفت: آره بابا، بلیط گرفتم. دو ساعت دیگه باید حرکت کنیمباور کردنی نبود دو ساعت بعد داخل اتوبوس بودیم ,در راه مشهد ,مادر خیلی خوشحال بود خیلی شاهرخ را دعا کرد چند سالی بود که مشهد نرفته بودیمفردا صبح رسیدیم مشهدمستقیم رفتیم حرم شاهرخ سریع رفت جلو، با آن هیکل همه را کنار زد و خودش را چسباند به ضریح!بعد هم آمد عقب و یک پیرمرد را که نمی توانست ج...

علی فروشی نکنیم :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیم روزی حضـرت “علی"(ع) نزد اصحاب خود فرمودند:من دلم خیلی به حال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کنداصحاب پرسیدند چطور ؟مولا فرمودند:آن شبی که به دستور خلیفه ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای خلیفه به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کندابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود:شما دو توهین به من کردید;اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید ،دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من “علی” فروش شوم...

الهی و ربی من لی غیرک :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیمایت الله قرهی :در روایتی به نقل از پیامبر اسلام (ص) آمده که روزی حضرت موسی (ع) به خداوند عرضه داشت "خدایا حال دوست من که شهید شده در عالم برزخ چگونه است؟خداوند به حضرت موسی (ع) خطاب کرد : او در جهنم است حضرت موسی (ع) با تعجب به خدا عرضه داشت که خدایا مگر وعده نکرده ای که شهید با اولین قطره خونش به بهشت می رود و همه گناهان او آمرزیده می شود خطاب آمد : بله اما دوست تو اصرار به آزردن پدر و مادرش داشت و من عمل کسی را که بر پدر و مادرش ستم کند قبول نمیکنم ... حتی با شهادت !بنابراین کس...

این آیات را براى شما فرستاده بودیم... :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیم پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!»گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»رفتیم وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد»بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میزآقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول ت...

برای خدا بود یا برای دل خودم؟ :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیمگفتم: با فرمانده تان کار دارمگفت:الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کندرفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:کیه؟گفتم :مصطفی من هستمگفت :بیا توسرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بودنگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"دو زانو نشست. سرش را انداخت پایینزُل زد به مهرش دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کردگفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتمبر می گردم کارهایم را نگاه می کنماز خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا...

عملیات رمضان .... :: رفاقت به سبک شهید

هو الرحمن الرحیم مانده بودیم وسط میدان مین همه مجروح بودند و خستهیه رزمنده ی زخمی چند متر آنطرف تر از من افتاده بوددست و پایش را روی زمین می کشید انگار دردش شدید شده بودبا آرنج خودش را کشید جلوتر کم کم از من دور می شد فکر کردم می خواهد از میدان مین خارج شود گفتم: « با این همه درد چرا اینقدر به خودت فشار می آوری؟گفت: « چند تا مجروح دیگر آنطرف هستند.من هم چند دقیقه بیشتر زنده نیستم می خواهم قمقمه ی آبم را برسانم به دست آنها»   *وعده آب به حرم داد ولی حیف نشد ....

آشِخونه چیست و چرا؟ :) :: پیله دَر

بچه بودیم، دوم_ سوم ابتدایی، خونه همکلاسیمون ته کوچمون بود، بعد از ظهرها میرفتم دم در خونشون بازی میکردیم، لی لی و بالا بلندی و اینا! بعد اونا تو خونه شون همیشه بساط موسیقی و آهنگ و اینا برقرار بود، مادرش هم اصرار داشت وقتی بازی میکنید تو کوچه، در خونه رو باز بذارید که بتونیم ببینیمتون..  ما بازی میکردیم، صدای آهنگ میومد!  یکی از آهنگا این بود : برو دیگه نگام نکن / عاشقونه صدام نکن! بعد من نمیدونم چرا اینو اینطوری میشنیدم: برو دیگه نگام نکن / آشِ خونه صدام نکن! و تا سال های سال فکر میکردم چرا یک...

لیست کامل در صفحه 5 از 88019 در فیدولاین