روی خط خبر

لیست اخبار امروز به روز شد

لیست کامل در صفحه 2 از 86262 در فیدولاین

سد :: شاه سیاه

ساعت حوالی پنج عصر کوچه های خالی از عبور آدم ها درختان پاییزی در سکوت به پنجره خانه ها خیره میشوم در هر کدام روشنایی به چشم میخورد لبخند آدم ها را میشنوم روزمرگی هایشان را حس میکنم زندگی هایشان را میبینم کف خیابان سرد کفش هایم خسته از راه رفتن دست در جیب و دل لرزان من خسته ام از مرور همیشه تو -شاه سیاه

سرد فیروزه ای :: شاه سیاه

عبور میکنم از خودم از تو از ثانیه های گیر افتاده عبور میکنم مثل یک روح از تمام دیوارهای آهنی قلعه تاریکم فرار میکنم از خودم از تو از ساعت های تکراری از این تن پر از زخم و درد رها میشوم از خودم از تو از این فشار من در این من پر از فکر و خیال زنگ زده ام من در پشت این حصار پنجره سرد فیروزه ای نگاه میکنم به خودم به تو به دست هایی که در آغوشت جا گذاشته ام گیر افتاده ام داخل یک اتاق سه در چهار پشت همین پنجره فیروزه ای خیره شده ام به خودم به تو به یک رفتن به جای خالی دلیل به بغض نارنجی خورش...

چشمانم میسوزند ، از سرماست ؟ :: شاه سیاه

ساعت 4 صبح من ، لبه پشت بام خانه مان ، هوا سرد و صاف .. طلوع نزدیک است .. غروب من نیز هم .. به همه جا دید دارم .. خیابان ها خلوت .. بی هیچ رفت و آمدی همه خسته از بیدارن شدن و هیچ چراغی روشن نیست .. و من.. مهره ها را میچینم دوباره بازی میکنم دوباره دوباره دوباره .. گفته اگر بازی را ببرم میتوانم بپرم ! دوباره بازی میکنیم .. لعنتی .. همه اش مساوی میشود .. باید یک برنده ایی باشد .. اما انگار من در لبه پرتگاه چاقو نشسته ام .. ماندن چه دردناک و افتادن چه تاریک... بهم میزنم مهره ها را .. پاهایم را ...

آخرین نفس :: شاه سیاه

امشب برای هزار و یکمین بار و البته آخرین بار مرورت کردم مثل همیشه خوب هستی و جگرسوز و حال در آتش این حس قلبی میسوزم دلم باران میخواهد بزند و مرا خاموش کند خاکستر شوم یک مشت خاکستر خیس دوست دارم نفس بکشم تمام ریه هایم را پر کنم از حس تو و یک آن بروم زیر آب برای همیشه نه بعد از مدتی بیایم روی آب با نبضی که نزند با بغضی که ترکیده باشد با عاشقی که مرده باشد دلم میخواهد خدا ببیند شوخی نبود دوست داشتن تو آخر میدانی لعنتی من تو را از خدا خواسته بودم... آرزوی من برآورده نشدی.. بر خلاف حرف ...

پاییز :: شاه سیاه

پاییز را همیشه عاشقانه وصف کردند زیبا ، پر از هوای دو نفره ، با غروب های دل انگیز و خلاصه یک فصل خوب برای شعر نوشتن :) برای خیلی ها حال و هوای مدرسه و تخته سیاه و گچ های رنگی رنگی را می آورد راستش را بخواهی .. نم باران هر از گاهی اش می ارزد به هر لحظه دیگری از سال می ارزد به چیدن یک سیب تابستانی می ارزد به قهقهه های ساختگی آدم برفی زمستانی می ارزد به نوروز بهاری ... اما خب پاییز آنقدر ها هم که میگوند خوب نیست پاییز غم دارد .. در هر خیابان و پارک که قدم میگذاری انگار دخترکوچولوی درونت یک گچ سف...

غروب سرد آخرین روز تابستان :: شاه سیاه

دلم ... نه نه ... دل دیگر نه .. چیزی در سینه ام گرفته .. مثل یک دست که از عصبانیت مشت شده .. دل دیگر نه .. دل ، گرفتن ها را گرفته .. اصلا دیگر دل وجود ندارد .. این روز ها شده فقط یک نقطه تاریک در اعماق سیاهی های درون من .. فارغ از روز و شب ها ، فارغ از سرد و گرم شدن ها ، فارغ از مشکلات و خوشبختی ها و فارغ از تمام تضاد های زشت و زیبای دنیا دراز کشیده ام روی تخت و چشم دوخته ام به آسمانی که برای من محدود شده به یک سقف سپید و عاری از هر گونه زیبایی فکر میکنم به زندان هایی که در آنها حبس کشیده ام م...

مات ممنوع :: شاه سیاه

ساعت از صفر مطلق رد میشود ناقوس نبرد به صدا در می آید فرشته مرگ پیروزی را نوید میدهد بند کفش هایم را محکم تر میبندم کلاه کاپشنم را روی سرم میکشم .. تا جایی نزدیک به چشم هایم هوا تاریک و سرد رنگ سپید نفس هایم را که مثل اشباحی سرگردان دور سرم میچرخند را میبینم شمشیرم تیز است .. از این مورد مطمئنم کسی هم پشت سرم ، یار و یاورم نیست .. از این نیز مطمئنم من ساخته شده ام برای نبرد تنهایی با کل یک لشکر کیش میشوم اما مات ؟؟ هرگز ... ضربه میزنم .. دشمن را خونی میکنم تا جایی که بتوانم شکستش میدهم شاید موف...

باخت به.. :: شاه سیاه

وقتی من یک نفر بودم و خدا با کل زمین مرا در میدان مبارزه انداخته بود وقتی از هر طرف کیش میشدم و راه فراری نبود وقتی صاف می ایستادم جلوی شاهان سفید و لبخند میزدم با غرور نباخته بودم و نمیباختم مات نمیشدم کسی باورش نمیشد من شاه سیاه شطرنج به یک بچه ببازم بچه ای که دل مرا هدف قرار داد و خب ... کشیدن ماشه هم سن و سال نمیشناسد که ... :) باختم.. امضا.شاه سیاه

منِ مغرور :: شاه سیاه

صاف می ایستم پر انرژی و شاداب با یک لبخند خاص روی صورت سر و وضعم مرتب شوخی میکنم و میخندم هر از گاهی ساعتم را نگاه میکنم و وانمود میکنم که انگار کلی برنامه دارم و تایم خیلی برای من مهم است درست همانگونه که دوست داشت .... اما خب این چیز ها فقط وقتی است که من در جمع هستم و تنها نیستم وقتی که تنها میشوم بی رحم میشوم دیگر برایم مهم نیست سر و وضعم دیگر لبخند بر صورت ندارم من آنجا یک شاه سوخته ام ... یک مهره باخته مهم نیست همان که بقیه باور کنند آنقدر قوی هستم که یک رابطه عاشقانه نتواند مرا از هم بپ...

امروز خیلی خوبم :) :: شاه سیاه

در من یک تیمارستان با هفتاد و هفت تخت وجود دارد و پنج هزار بیمار و وقتی از من میپرسند خوبی ؟ من باید این پنج هزار بیمار را روی تخت هایشان آرام کنم و بخوابانم و با لحن گرمی بگویم: "بله ، امروز خیلی خوبم ... " امضا.شاه سیاه

لیست کامل در صفحه 2 از 86262 در فیدولاین