روی خط خبر

لیست خبرهای وبلاگ نابغه ی کوچک nabegheyekuchak

لیست خبرهای وبلاگ نابغه ی کوچک در صفحه ی 1

کی مهم‌تر‌از خودم؟

امروز فهمیدم نباید هیچ کس رو جز خودت مهم بدونی، چرا باید یکی دیکه رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی یا به یکی دیگه بیشتر از خودت احترام بذاری؟به طور مختصر داستان از اونجا شروع شد که امروز تو اوج خواب آلودگیِ چُرت بعد از ظهرم، به زور دست و پای بی جونم رو از روی تخت کندم و رفتم کافه پیش امیر باشم. یه روز عادی تا ساعت ها می خوابیدم و دیر وقت که بیدار می شدم ناراحت می شدم که چرا کافه نرفتم خودم تنها تا یه کم بهم خوش بگذره و اونجایی تموم شد که به خاطر زانوی بابا و اجبارش به استفاده از توالت فرنگی امرو...

درس امشب

درس امشبباید یاد بگیرم بعضی از نگرانی ها و استرس ها برای خودم تنهاست و به اشتراک گذاشتنشون با هر آدمی اشتباهه.+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 1:52 توسط نابغه |

درد هم اکنون

اشکم ریخته رو موهای ژولیده ی بلوندم. بین فکرای مختلف برای احساس زیبایی کردن، وسط خواب و بیداری هام بین غرق شدن هام توی دنیای تنهاییم، براش می نویسم "یه تویی باشه، یه آسمونی، چار تا سبزه کنارمون، دیگه چی بخوام؟" می نویسه "با یکی دعوام شده" به این فکر می کنم که دمیای آدم بزرگ ها سخته، به این که من مفهومی به نام "علاقه اجتماعی" ندارم از نظر آدلر.موهام از اشک خیسه، به این فکر می کنم که بعد از اون روزی که یونس بهم کفت مقنعه ت رو بپوش دیگه از چشمم افتادن، به این فکر می کنم که از این همه تلاش برای یاد ...

نابغه ی کوچک

لیست بلند بالایی از درگیری های ذهنیم نوشتم تا درباره ی هر کدوم مفصل و طولانی اینجا بنویسم. چیز هایی که توی ۲۰ سالگی برام دغدغه ی ذهنی هستن.اما در این نیمه شب مقدسِ شب امتحانِ رپانشناسی شخصیت، دوست دارم بیام بنویسم: و چه کسی می داند که درد یبوست چیست... و ادامه بدم: همانا آن ها کسانی خواهند بود که احتمالاً درد تخمدان ها پس از عطسه را هم نخواهند فهمید...

#صبر

به تاریخ ۶ اردی بهشت ۹۸ حس می کنم هر دومون افتادیم تو سیکل معیوب تکرار شونده. بعد از اون تقریباً دو هفته حرف نزدن، انتظار نداشتم برم بگم سلام بیا کات کنیم. چون اون چرخه ی بی رحم و پر از اشکال بعد از دو هفته دوری قابل تشخیص نبود. حالا وقت دادم به خودمون، انگار چرخه هنوز سر جاشه، به همون معیوبیِ گذشته، دیروز که توی تله ی رها شدگی غرق شده بودم حس زالویی داشتم که افتاده روی بدنش و مدام از انرژیش داره استفاده می کنه. اعتراف کردم که توی رها شدگی ام و سعی کرد هوامو داشته باشه. این اهمیت ندادناشو میذارم...

آنجا که آرزو می‌کنیم نباشیم.

فردا عروسی دعوتیم تهران. باید پشمای پامو بزنم. به رضوان قول دادم بابلیس ببرم براش ولی اصلا نمیدونم کجاست بابلیسم! باید به ناخنای پام لاک بزنم تا کفشای قشنگ "کت واک" م رو بپوشم! باید لوازم آرایشمو جمع کنم. بارون شدید میاد. امیر خوابش رفته. بابلیسم کجاست؟ باید مانتو و شلوار انتخاب کنم، حالا این وسط بابلیسمو از کجا پیدا کنم؟اینا همه به کنار با مامان بزرگ چه کنم؟ این بتِ غر زدن و سلطانِ عذاب دادن رو چطور یک روزِ کامل در نزدیک ترین حالت ممکن تحمل کنم؟زهرا سرما خورده و اگه نیاد منم دوس ندارم برم! اگه ...

اخبار از منبع (نابغه ی کوچک) و این سایت مسئولیت آن را ندارد.

لیست خبرهای وبلاگ نابغه ی کوچک در صفحه ی 1

× ×