روی خط خبر

لیست خبرهای وبلاگ همینه که هست ... maaan

لیست خبرهای وبلاگ همینه که هست ... در صفحه ی 1

ما :: همینه که هست ...

درد ها فراموش میشوند ، ولی همدرد ها هرگز ! پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷ خانومی راستی میدونستید هر چی میکشیم تقصیر خودمونه؟ از ماست که بر ماست ! توضیح هم نمیدم !! ۱نظرات (۱)۱۴ تیر ۲۲:۵۶Va hid همین طوره!!!اره متاسفانهارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیانثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.همه عاشق شدن را بلدند ، اما فقط افراد کمی هستند که بلدند چگونه در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند ... دنبال کنندگان ‎+۳۰۰ نفر این وبلاگ را دنبال کنید خلاصه آمار آخرین مطالب آرشیو مطالب موضوعات پیوند ها طراح...

عشق :: همینه که هست ...

میدونی مَرد من بلد نیستم با ناز و عشوه حرف بزنم ، حتی بلد نیستم مو رنگ کنم دلبر بشم ، اصلا فکر نکنم این چیز ها توی من تغییری ایجاد کنن ...نهایت دلبرانه بودن من اینه که یه لاک بزنم و خط چشم بکشم . عوضش عاشقانه هام رو میریزم توی خورشت قیمه و قورمه سبزی . دوستت دارم هام رو لای برگ مو میپیچم و برات باهاشون دلمه میپزم . عصر ها " عاشقتم " هام عطر کیک وانیلی گردویی میگیره و پُر میشه توی تمام خونه و با یه لیوان چای دارچین به استقبالت میام . میدونی دوستت دارم ها برای من جور دیگه ای معنی میشه  ...

کفش های میرزا نوروز :: همینه که هست ...

دوم سوم راهنمایی که بودم صبح ها با بابا میرفتم مدرسه . میخواست بره سرکار سر راه منو میزاشت مدرسه ، خیلی دوست داشتم با بابا برم مدرسه ...اکثرا کفشم رو درست نمیپوشیدم، پاشنه ش رو میخوابوندم مثل دمپایی پام میکردمش بعد وقتی وارد مدرسه میشدم درستش میکردم . زهرا خانوم ، مامان شبنم و شقایق ، صبح ها که دختراشو میاورد مدرسه هی بهم میگفت مثل لات ها کفش میپوشی ، برام مهم نبود ، فکر کنم چند باری هم برای مامان خبر برده بود و مامان کتکم زده بود بخاطر مدل لاتی کفش پوشیدنم . زهرا خانوم چند باری بهم گفته بود همی...

مورد ۱۹ :: همینه که هست ...

۱ - نمیدونم مامانا چرا علاقه عجیبی به دیگر آزاری دارن حالا هر سری هم که واسه مون برنامه ریزی میکنه من بهش میگم من از این کارا خوشم نمیاد و ما نمیایم و ... ولی گوش نمیده ، باید به بابا بگم درباره ش !  . ۲ - دیشب خواب مامانی رو دیدم ، همه دور هم جمع بودیم ، صُغی هم نبود ، چقدر خوش گذشت ... . ۳ - واقعا میرین خدا تومن پول کاشت ناخن میدین ؟ خود ناخن کار هفتصد لایه دستکش دستش میکنه که نکنه یه وقت اون مواد ناخن بخوره به دستش . پس حتما ضرر داره دیگه ، نکنید :/ . ۴ - من واقعا شرمنده م ولی هر چیزی که از...

صُغی :: همینه که هست ...

از صُغی نگفته بودم ، حرف زدن درباره ش برام جالب نیست ....مامانی نبود ، چند سال بود که مامانی نبود ؟ یکسال شایدم دوسال . برای آقاجون دنبال یه همسر مناسب بودیم . عروسِ عمو یکی رو معرفی کرده بود ، طرف ۴۰ سالش بود . آقاجون گفته بود ۴۰ ساله پیره ، من ۴۰ ساله نمیخوام ! نمیخوام پیر باشه مریض باشه !! به مامان بر خورده بود . فکر کنم اون زمان مامان نزدیک چهل سالش بود ...خودشون رفته بودن صُغی رو دیده بودن ، آقاجون و خاله ء مامان و زن عمو و عموی مامان . فکر کنم همون موقع عقد هم کرده بودن و تمام . به مامان ب...

خواهر شوهر :: همینه که هست ...

میگن پسری که مو بافتن بلده رو یکی یادش داده ، خواستم از همین تریبون به عروس های عزیز آینده مون اعلام کنم به داداش کوچیکه من یاد دادم ولی نمیدونم به داداش بزرگه کی یاد داده ....خبیثانه نوشت : دیگه بالاخره من خوار شوهرم دیگه ، یه جوری باید اذیت کنم :))

در همین حوالی :: همینه که هست ...

آقامون یه کارگر افغانستانی داره که زن و بچه ش افغانستان هستن . یه سری که دلمه برگ مو درست کرده بودم به آقامون گفته بود ما اصلا برگ مو نمیخوریم توی افغانستان . خندیده بودم ، گفتم پس نصف عمرشون بر فناست. گفته بود دستور پختش رو میخواد که رفت افغانستان بگه خانومش براش بپزه ....امشب اما آقامون گفت نوری گفته ( از این به بعد نوری صداش میکنیم ) به خانومت بگو با سلیقه ء خودش برای خانومم عطر بخره ، فامیل شون میخواد بره افغانستان ، میخواد بده فامیل شون برای خانومش ببره . عشق ، عشق و باز هم عشق ...

بودن یا نبودن :: همینه که هست ...

وقتی شاغل نبودم فکر میکردم " چه حالی میکنن خانوم های شاغل " ، آخر ماه حقوق میگیرن . من اگه بودم فرداش میرفتم با تمام حقوقم طلا میخریم برای آینده پس انداز میکردمش . نه ، یه قسمتیش رو میزاشتم برای خرید طلا ، یه قسمتیش رو هم برای خرید های همینجوریم نگه میداشتم . روی کاغذ همه چی اوکی بود ، میشد طلا و دلبرک های رنگی رنگی خرید ، پس انداز کرد ، پولدار شد !بعد ها که شاغل شدم اما همه چی فرق میکرد ، تمام وقت که نبودم ، پس پول زیادی هم در نمی آوردم ، اگه تمام وقت هم بودم باز فرق چندانی نداشت . یه ر...

داستان های من و مامان ۲ :: همینه که هست ...

کلاس اول ابتدایی بودم ، معلم دیکته گفته بود . یدونه غلط داشتم شدم ۱۹ . گفت دوباره دیکته میگم و دوباره دیکته گفت . دفترها رو جمع کرده بود داشت دیکته ها رو چک میکرد . یکی از بچه ها گفت فلان کلمه رو اشتباه نوشتی. دفترم رو از توی دفتر های بچه ها برداشتم تند تند اون کلمه رو پاک کردم و دوباره نوشتم . معلم گفت نکن ولی من گوش نکردم ! آره دقیقه آخر کلمه ای که درست نوشته بودم رو پاک کردم غلط نوشتم . دوباره شدم ۱۹ . رفتم خونه ، مامان گفت دیکته چند شدی ؟ با ترس و لرز گفتم نوزده . داد زد نوووووووزدههههه؟ یه...

اخبار از منبع (همینه که هست ...) و این سایت مسئولیت آن را ندارد.

لیست خبرهای وبلاگ همینه که هست ... در صفحه ی 1