روی خط خبر

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی khoonamoon

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی در صفحه ی 2

فصل های زندگی - خواهر شوهر

امشب رفته بودیم خونه ی یکی از دوستا و همسایه های قدیمی شکیب اینا. بعد خانمه به خواهر شوهرم می گفت چرا زن داداشت رو زن داداش صدا نمی زنی. خواهر شکیب گفت وا خاله حرفا می زنی. زن داداشم جای دخترمه بهش بگم زن داداش؟ بعد با یه حالت خنده دار گفت صداش می زنم زن داداش دخترم! خیلی خنديديم. باحال بود ولی.  خواهر شوهرم همسن مامانمه. بعد دقیقا همون سالی که پدر مادر من ازدواج کردن اونم ازدواج کرده.

فصل های زندگی - زندگی به سبک اینجا

آخر موندم تا بعد از تموم شدن کلاسم برگردم خونه مون. این چند روز خونه ی مادر شوهر اثاث کشی داشتن. هنوزم تموم نشده. واقعا اسباب کشی مزخرفه. دستام از خاک و زیاد شستن ترک برداشته و می سوزه.  راستی، چقدر زندگی اینجا متفاوته. شهر خودمون هر سمتو نگاه کنی خونه ویلاییه.  اینجا تا چشم کار می کنه آپارتمانه. نه حیاطی هست که توش از آفتاب و بارون لذت ببری یا بتونی گاهی بشینی توش و آسمونو نگاه کنی. فقط تویی و بالکن و پنجره.

فصل های زندگی - انگار باید بمونم

می خواستم شنبه بعد از کلاسم برم خونه خودمون. ولی اینجور که می بینم نمی شه.  انگاری باید بلیطمو پس بدم. چون حال مادر شوهرم اصلا خوب نیست.  نمی تونم تو این شرایط همسرمو تنها بذارم. فقط یه خواهر داره اینجا که نمی بینم بیاد بمونه به خاطر مادرش. دخترشم نیومد دیگه.  امشب عشقم تا ساعت 3 بیدار بود. بعد که خوابش برد حال مامانش بدتر شد.  دلم نیومد بیدارش کنم تا الان خودم کنار مامانش بودم. دلم براش می سوزه.  درد و بیماری هیچ خوب نیست. خدا همه ی مریضا رو شفا بده. 

فصل های زندگی - بلاتکلیف

الان یک ماهه اصفهانم. خسته شدم یه مقدار. ولی به خاطر کلاسم باید بمونم.  گفتم یه هفته برم خونه باز برگردم. چون یه ماه دیگه از کلاسم مونده هنوز.  میام اینجا دلتنگ خانواده م می شم می رم اونجا دلم برا عشقم تنگ می شه.  کاش خانواده ی همسرم هم شهر خودم بودن یا خانواده ی من می اومدن اینجا.  همه ش رفت و آمد با خانواده ی شوهر هم خسته کننده می شه چون باید سنگین رفتار کنی.  هر چند خودشون خیلی راحتن ولی خب جایگاه عروس خانواده فرق داره.  رفتار و شخصیت من معرف خانواده ایه که ازش اومدم. 

فصل های زندگی - موکولک

دو هفته پیش شکیب یه خرگوش کوچولو برام خریده بود. خيلی ریزه میزه بود بچه بود هنوز.  خیلی دوسش داشتم. سفید سفید بود، بعد دور چشماش سیاه کشیده بود.  گوشاشم سیاه بود با یه ذره از پشتش. فضولی می کرد مث چی. هر جا می رفتم دنبالم می اومد.  حالا امروز خرگوشکم مرد. اینقد گریه کردم که نگو. هنوزم اشکم درمیاد یادش میفتم 

فصل های زندگی - یه سفر کوچولو

امروز می ریم تهران خونه ی خواهر شوهر. راستش دوست ندارم برم دلیلشم نمی دونم. ولی چون یه بار واسه نرفتن شکیب رو پیچونده بودم، این بار دیگه چیزی نگفتم. بریم یه دو سه روز خونه ی خواهر شوهر جون.  تازه امشب به شکیب گفتم سر راه توی قم بریم سر خاک مادربزرگم. گفت باشه.  مرداد 94 آخرین باری بود که رفتم سر خاکش. مادربزرگم هنوز منو با همسرم ندیده. می دونم ذوق می کنه برم دیدنش. 

من... بانوی شرقی - آره خوش گذشت

دیگه نمی تونم بگم حامد تنها کسیه که باهاش کافه رفتم. امروز یه جلسه ی کاری داشتم تو یه کافه. من و جاوید بودیم و یه خانم و آقای دیگه. بعد از جلسه، اون دوتا رفتن و من جاوید موندیم. پیتزا سفارش دادیم باهم خوردیم. حرف زدیم، خندیدیم. از آهنگ کافه خوشمون نیومد گفتیم عوضش کنه شاد بذاره. یه کم هم در مورد گروه بندی ایران حرف زدیم و حالمون گرفته شد تو این حین و بین مهیار زنگ زد به جاوید. وقتی جاوید بهش گفت با خانم ... فلان کافه ایم، گفت منم میام جاوید تعجب کرد که چرا می خواد بیاد. اون نمی دونست و...

من... بانوی شرقی - جای من!

امروز بعد از کار، سه تا از خانوما از جاوید خواهش کردن تا یه جایی برسونتشون. من چیزی نگفتم. اصلا پشت بهشون وایسادم. رفتنی مهیار اومده بود دنبالم. راستش دلمم نمی خواست با مهیار برم باز. دیدم جاوید صدام زد. گفت خانم ... شما با کی می ری؟ گفتم هیچ کس! گفت خب بیا! گفتم باشه عاقا از اون سه تا خانم، دوتاشون متاهل بودن. یکی از متاهل ها هم همسن مامانمه. اون دوتای دیگه رفتن عقب نشستن، به اون خانمه که سنش بیشتر بود گفتن شما برو جلو بشین. خانمه رفت عقب نشست گفت نه جلو جای خانم ... هست به سختی جلو...

BLOGFA.COM

چه خنده داره دورت پر باشه از کسانی که بهشون تمایل نداری. ولی اونی که می خوای، کنارت نباشه. دیشب قبل از اعتراف مهیار، شکیب هم پیام داد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن. بی محلش کردم. دوباره پیام نده صلوات! مهیار هم امروز یه مقدار سنگین تر باهام برخورد کرد. سعی کردم به روش نیارم. قطعا بعد از اعتراف به دوست داشتن کسی، دیگه نمی تونی باهاش مثل قبل باشی.   پ.ن: رمز نیمه خصوصیه

من... بانوی شرقی - دوباره اصفهان

قدم به قدم دارم به اصفهان نزدیک تر می شم و قلبمو یه غم عجیبی فشار می ده. دلم برای حامد تنگ شده. خیلی. اونقدر که می خوام الان جلو بچه ها گریه کنم. ولی به سختی خودمو نگه داشتم که اشکام نریزه  

اخبار از منبع (فصل های زندگی) و این سایت مسئولیت آن را ندارد.

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی در صفحه ی 2