روی خط خبر

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی khoonamoon

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی در صفحه ی 1

فصل های زندگی - چند روز خوب

یکشنبه شب قرار بود خواهر شوهرم اینا که اومدن شهر ما بیان خونه مون. هر چی نشستیم و نشستیم نیومدن تا طرفای ده و نیم. زنگ که زدن رفتم پیشوازشون.  اومدن تو حیاط سلام احوالپرسی و روبوسی کردن بعد خواهر شوهرم گفت یکی از فامیلاشون همراشونه می خواد منو ببینه. گفتم باشه. رفت صداش زد اومد دم در.  سرمو که بلند کردم دیدم شکیب پشت دره  [قلب] حسابی سوپرایز شدم. جیغ کشیدم و اسمشو گفتم. اومد داخل بغلم کرد [قلب] چند دقیقه همونطور تو بغل هم بودیم. داشتم از دلتنگی می مردم واسه همینم دلم نمی خواست از آغوشش در...

فصل های زندگی - باید بنویسم

نمی دونم چرا دیگه مثل قبل نمیام بنویسم.  قبلنا بیشتر روزمرگیامو می نوشتم اینجا. چرا الان نمیام، نمی دونم. خیلی بده که نمی نویسم. عادت داشتم به ثبت اتفاقای روزانه م. اون موقع شاید خاص نبودن ولی مرورشون چند سال بعد خیلی خوب بود. باید از نو بنویسم.

فصل های زندگی - گناه داشت

هفته ی پیش توی اینستا، یه میمون کوچولو دیدم که سرش بدجور ضربه خورده بود. پرستاره که تو مرکز نگهداری میمونا بود می گفت وضعیتش خوب نیست.  خیلی معصوم بود میمونکه دلم براش کباب شد. بعد از اون، هر روز می رفتم پیج خانمه رو چک می کردم ببینم حالش چطوره. اونم مرتب ازش پست می ذاشت.  حالا بعد از یه هفته، امروز خانمه پست گذاشت که با چند تا از همکارای دکترش تصمیم گرفتن میمونکه رو خلاص کنن چون سر و مغزش خون ریزی کرده بوده و درد زیادی می کشید.  به حدی ناراحت شدم که نگو. یه وجب بود بنده خدا.  اصلا طاقتش...

فصل های زندگی - تولدمه

امروز تولدمه اولین تولدیه که تنها و غمگین نیستم. یادمه سال های قبل، همیشه روزای تولدم حسابی گریه می کردم. از تنهایی. ولی امسال همسرم کنارمه. خدا رو شکر. امیدوارم هیشکی تنها و غمگین نباشه. همه به آرزوهای قشنگشون برسن. هیشکی حسرت نخوره. هیچ کس هیچ وقت دلش نگیره. چون هیچی قشنگ تر خوشحال دیدن آدما نیست. فرقی نمی کنه کی باشه. حتی غریبه ها.

فصل های زندگی - یه فیلم

داشتم یه فیلم می دیدم الان. چهارتا دوست بودن که بعد از پنج سال همو دیدن. بعد شوهر یکی شون بهش خیانت کرده بود این به روی خودش نمیاورد. وقتی دوستاش می فهمن با هم بحثشون می شه و تهش زنه اعتراف می کنه. اعتراف کرد که ترسیده بود از تنهایی. حتی از اینکه با اون وضعیت ادامه بده با شوهرش هم ترسیده بود. ولی برای خودش چاره ای نمی دید. گفت این داستان شاید فقط واسه زندگی اون نباشه. شاید خیلیا این مساله رو دارن و روش سرپوش گذاشتن چون می ترسن. می گفت زنا تحمل می کنن کمتر از ارزششون باهاشون رفتار بشه، تحم...

فصل های زندگی - کلافه م

دلم واسه شکیب تنگ شده.  شنبه آخرین جلسه ی کلاسمو رفتم و یکشنبه با شکیب برگشتم شهر خودم.  تا آخر هفته پیشم بود و امروز برگشت اصفهان.  بدجور حالم گرفته س. دو ماه پیش هم بودیم. هر روز و هر شب.  حالا تا یکی دو ماه دیگه نمی بینمش از نزدیک. باز باید تماس تصویری بگیریم.  چقد دیشب تو بغلش گریه کردم. می گفت با اشکات سخت ترش نکن برام.  اونم خیلی حالش گرفته بود. 

فصل های زندگی - بگیرم بخوابم

خوابم میاد ولی نمی دونم چرا نمی خوابم  امروز بیرون یه خرگوش دیدم قد خودم بود. ولی یاد خرگوشکم افتادم. دلم براش تنگ شده  چرا مواظبش نبودم  دو خط می نویسم چهار مشت از شکیب می خورم  از بس تو خواب تکون می خوره  تا حالا یه بار زده تو سرم، یه بارم تو دهنم  حالا جالبه من مثل اون تکون نمی خورم. فقط یه بار خیلی وول خوردم که اونم  با پا زدم تو دلش  قشنگ تلافی دو بارش در اومد 

اخبار از منبع (فصل های زندگی) و این سایت مسئولیت آن را ندارد.

لیست خبرهای وبلاگ فصل های زندگی در صفحه ی 1

اخبار گوناگون