روی خط خبر

لیست خبرهای وبلاگ راسپینا elak73

لیست خبرهای وبلاگ راسپینا در صفحه ی 1

بساز نَفروش :: راسپینا

میگه اگه می خوای حالت خوب شه، باید این الهه رو بکوبی، از اول بسازی. و وقتی بحث کوبیدن و از اول ساختن میشه، به این فکر می کنم که اتفاقا این الهه رو با همه ی درگیری ها و تناقض ها و دغدغه های بی خود و تک تک ضعف ها و قدرت هاش و با همین حال بدش چقدر دوست دارم. +  اصلا از کجا معلوم حالش بد باشه؟

زندگی ایده آل :: راسپینا

مثلا یه بخش از زندگی ایده آل این جوریه: صبح ها نزدیک طلوع آفتاب با صدای پرنده از خواب بیدارشی و اولین صحنه ای که می بینی این باشه: از حالت ایده آل قبل از خواب هم تلاش کردم عکس بگیرم، ولی تاریک بود، نمی شد :دی ماه کامل، آسمون پر از ستاره، هوا خنک، نسیم ملایم، صدای به هم خوردن برگ درخت ها و ... یه جوری که آدم دلش نمی خواست بخوابه. من که زل زده بودم به ماه و احتمالا ۸۰ بار پشت سر هم این آهنگ رو گوش دادم: متاسفانه مرورگر شما، قابیل...

از هر دری :: راسپینا

"I think for the most part, if you are very honest with yourself about what you want out of life, life gives it to you." Ted,HIMYM-S02-E22 الهه! روراست باش با خودت! + برای کنکوری ها دعا کنیم. +بر خلاف «Friends» که بعد از یه دور دیدن، میشه حتی به صحنه های یک دقیقه ایش تو اینستاگرام هم خندید، «HIMYM» رو باید به ترتیب دید. رندم دیدن فایده نداره. دوباره رسیدم فصل ۵. + تو این سبک دیگه چه سریالی هست؟ پکیدم بس که این دو تا رودیدم :| جدیدتر از Friends باشه ها! + پنج شنبه های تنهاییم تموم شد. این هفت...

برای سایه (۴) :: راسپینا

آن گوشه ی خلوت حیاط دلم را به خاطر داری؟ همان جایی که مدت ها بود رنگ آفتاب ندیده بود؟ یادت است گفتم شاید روزی آفتاب شود؟ شاید روزی این سایه محو شود؟ یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم هوا آفتابی ست. به گوشه ی حیاط نگاه کردم. آنجا هم خبری از سایه نبود. همه جا آفتاب بود. خوشحال شدم. خیلی وقت بود انتظار این آفتاب را می کشیدم. انتظار محو شدن سایه را. مثل یک دختر بچه ی شاد، به حیاط رفتم و روی تک تک موزاییک ها لِی لِی کردم. دست هایم را باز کردم و سرم را بالا گرفتم و چرخیدم دور خودم. چرخیدم و چرخید...

ستاره‌های یک در میان* :: راسپینا

نصف این ستاره های پنل، با عنوان هایی حاوی کلمات "اشک" ،"غم"، "گریه"،"زاری" و ... روشن هستند. چرا؟ نکند باور کرده بودید که بازی دیشب را قرار بوده ببریم؟ اصلا مگر می شود؟ ناداوری بازی ایران - آرژانتین در دوره ی قبل را به یاد ندارید؟مگر می شد تیمی مثل ایران، در مقابل آرژانتین نتیجه ای بهتر از شکست بگیرد؟ نه، این اتفاق نباید می افتاد. من نمی گویم. منطق داور این را می گفت. منطق هر که پشت این ناداوری بود این را می گفت. وقتی ایران نباید در مقابل آرژانتین نتیجه ای بهتر از شکست بگیرد، چطور خودمان را قا...

۱۰ نشانه ی ... :: راسپینا

حالا درسته که اکثر این مطالب مجله های زرد با تیتر هایی مثل «۱۰ نشانه ی دختری که شما را دوست دارد» ، «۱۰ نشانه ی پسری که از شما خوشش می آید»، «۱۳ نشانه ی این که همسرتان در حال خیانت به شماست» و ... مزخرفه، ولی بعضیاشون هم همچین بی راه نیست. نمونه ش این که آدمی که به شما وفادار نیست، از صحبت در مورد آینده وحشت داره. اگه قصد امتحان کردنش رو دارید، راجع به آینده خیلی باهاش صحبت کنید. هر قدر وضعیت فجیع تر باشه، این آینده ای که عصبانیش می کنه هم نزدیک تر خواهد بود. یعنی ممکنه راجع به مهمونی ای ک...

کی داده ، کی گرفته؟! :: راسپینا

علی شان را داماد کرده اند، آمده اند نشسته اند اینجا، با ذوق می گویند عروس گفته مهریه ام باید ۱۴ سکه باشد. و من یاد خودم میفتم که گفتم ۱۴ سکه می خواهم و همین ها گفتند نه، دیگر ۱۴ تا خیلی کم است. حالا هم همین مهریه شده است بلای جانم! از فمینیست دو آتشه تا مذهبی سنتی شان هر روز به من یادآوری می کنند که بلند شو برو آن مهریه ات را بگذار اجرا که فکر نکند شهر هرت است و بلایی که سر تو آورد، سر دختر دیگری هم بیاورد! و من انگار که افتاده باشم سر لج با همه شان. نشان به این نشان که از قبل از ماه رمضان مدارک...

انتخاب :: راسپینا

- تو مسلمونی؟ + آره! - برا همین حجاب داری؟ + آره! تو چه دینی داری «لارا»؟ - من دین ندارم. + یعنی چی؟ - هنوز دین انتخاب نکردم. شاید وقتی بزرگ شدم مثل مامانم مسیحی بشم. یا مثل بابام، دین نداشته باشم. + برادرت چی؟ - اون هم دین نداره هنوز. ولی شاید بعدا مسیحی بشه. احتمالا اولین باری که فکر کردم من هم باید تحقیق کنم و خودم دینم رو انتخاب کنم همون روز بود. یه روز تو ۱۰ سالگی که منتظر بودم از «لارا»ی ۹ ساله که کُردِ عراق بود هم بشنوم مسلمونه و فقط حجاب نداره. اولین بار بود که یه نفر بهم می گفت دین ندا...

یه عالمه پی نوشت :: راسپینا

مغزم در ادامه یتصمیمات قشنگش این بار تصمیم گرفته یک سری خاطرات آزاردهنده رو با جزئیات کامل به یاد بیاره. + حتما داره تصمیم پارسالیش رو تلافی میکنه. + من چه می دونم، با من که هماهنگ نیست. + ناخودآگاهم هر سری از خونه میرم بیرون، انگشت دست چپم رو چک می کنه که حتما حلقه دستش باشه، یه وقت توبیخ نشم دوباره. + بعدش خودآگاهم بهش یادآوری می کنه که بیشتر از یه ساله که دیگه حلقه لازم نیست.

مفهوم نبوغ! :: راسپینا

نصف دست چپم خواب رفته بود، یعنی انگشت کوچیکه و انگشت کناریش ( من درد و مرضام هم خاصه :|) اومدم با انگشت اشاره پیشونیم رو بخارونم، انگشت کوچیکه که حس نداشت رفت تو چشمم. چشمم که بسته شده بود و نمی دید چی باعث شده بسته بشه، انگشتم هم که حس نداشت و نمی دونست کجاس! یه چند ثانیه ای در حالی که انگشتم تو چشمم بود داشتم دور خودم می چرخیدم ببینم دقیقا چرا چشم چپم نمی بینه. الان هی دارم خودمو تو اون وضعیت تصور می کنم، خنده م می گیره:)))

اخبار از منبع (راسپینا) و این سایت مسئولیت آن را ندارد.

لیست خبرهای وبلاگ راسپینا در صفحه ی 1