روی خط خبر

 درخواست حذف مطلب

منبع: zanekavirrr
امتیاز: 5 5

زن کویر - زندگی معمولی ما از وبلاگ زن کویر zanekavirrr

زن کویر - زندگی معمولی ما

زندگی خیلی عادی و معمولی می گذره. اتفاق خاصی نمیفته. مشکلات همیشگی مالی مثل اختاپوس سایه انداخته و بجز دست و پنجه نرم کردن با قسط و مخارج و چک ها کار شاق دیگه ای انجام نمیدیم. ولی همین زندگی معمولی پر از لحظه های ناب پر احساس و قشنگیه که امید آدمو روز به روز بیشتر می کنه.

اولش که توان جنسی و احساس سکص را از دست دادم ، دروغ چرا ، شوکه شدم. بدجوری هم شوکه شدم. زمینگیر شدم. بعدش همش امیدوار بودم که گذراست و بر می گرده و به قولی حسهام رِفرِش میشه. ولی وقتی از ماه به سال و کم کم به چند سال رسید فهمیدم که باید بی خیالش بشم. و شدم.

 گُر گرفتگی های یائسگی زودرس اونقدر از درون داغم می کنه که گاهی وقتا واقعا تحمل لباس پوشیدن ولو نازکش را هم ندارم. این بود که تصمیم گرفتم لخت بخوابم. اولش عادت نداشتم ولی بعد از چند شب لخت خوابیدن و تماس با ملافه های خنک چنان لذتی را تجربه کردم که دیگه حاضر نیستم با لباس بخوابم. همین بدون لباس بودن جرقه یه تجربه جدید را بهم داد. تماس بدون لباس با تن سعید باعث شد نوعی احساس جدیدی را هر دو نفرمون تجربه کنیم. احساسی که می دونی تهش قرار نیست منجر به سکص بشه و از تماس تک تک سلولای بدنت با بدن کسی که سالهاست کنارش هستی ، لذت می بری. می خوام بگم قبلا چنین فرصتی برای شناخت تن هامون نداشتیم. همیشه وقتی لخت بودیم یه جور عجله و حواس پرتی داشتیم برای رسیدن به آخر داستان. ولی حالا داریم اجازه میدیم به سلولها و اندام که خودشون با هم آشنا بشن و حرف بزنن. شاید باورکردنی نباشه ولی همین مَنی که شبها برای توی تخت رفتن و کنار سعید خوابیدن مصیبت داشتم و به خاطر ناتوانیم تو سکص فراری بودم ، الان با آرامش میرم کنارش. حرفی نمی زنیم. چشمامونو می بندیم و تو بغل هم فرو می ریم. می خوام بگم میشه تو هر محدودیتی یک تجربه جدید و یک راهکار هم پیدا کرد. البته 4 سال طول کشید تا بفهمم ولی بالاخره گرگرفتگی سودی هم برام داشت.

از بس سعید از فلافل های اهوازی تعریف کرده بود ، بالاخره دهنمون آب افتاد و قرار شد پنجشنبه شب بریم امتحان کنیم. راستش با کمال شرمندگی خودم یکی دوباری تو ماهشهر و آبادان و اهواز فلافل خورده بودم ولی بچه ها نخورده بودن. آهان یه بار هم خواستم تو خونه درست کنم که طبق دستور آشپزی اینترنتی که یافته بودم ، توی موادش رازیانه ریختم که بوی شِت میداد و مجبور شدم بریزم دور. یکی از تفریحات ما چهار تا اینه که بریم بیرون و صدای ضبطو بلند کنیم و نوبتی آهنگ مورد علاقه مونو بذاریم و بقیه با خواننده همخوانی کنیم. بعله دلخوشی های ما خیلی کوچیکن. خلاصه شال و کلاه کردیم و راه افتادیم تو خیابون. حالا فلافلی از کجا پیدا کنیم ؟ دیدین وقتی یه چیزی نمی خواین جلو چشماته و وقتی می خوای نیست ؟ دلارام از تو گوگل گشت و سه تا فلافلی پیدا کرد. یکی تو ایرانشهر ، یکی انقلاب و یکی هم آزادی. راه افتادیم به سمت خیابون ایرانشهر. کل خیابون ایرانشهر را از بالا به پایین یک دور و از پایین به بالا رفتیم و دریغ از یک فلافلی. پرسیدیم و گفتن به دلیل مسائل بهداشتی پلمپ گردیده است. رفتیم به سمت خیابون آزادی. در حالیکه از بس با آهنگها نعره زده بودیم ، گلو درد شده بودیم. تو راه یکی دو تا فلافلی دیدیم ولی آقای سعید فرمودند که اینا تمیز نیستن و کوچیکن و اونی که تو آزادیه خیلی تمیز و خوشمزه هست. پرسیدیم خودت امتحان کردی ؟ فرمودند : خیر. بعد از کلی معطلی و آواز خوندن و طی کردن مسیر رسیدیم به فلافلی بنام "مامان جون". یه فلافلی کوچیک و کثیف و شلوغ. از اینایی که خودت هر چی می خوای ساندویچتو پر می کنی. تا ساندویجامون حاضر بشه و یه جایی برای نشستن پیدا کنیم هم نیم ساعتی طول کشید. برای خوردن اولین لقمه ، ظرف سس قرمرزو برداشتم و با قدرت خالی کردم روی ساندویج که دیدم ای دل غافل در ظرف باز بود و کل شال و مانتو و شلوار و کفش و همه جونم پر از سس شد. و البته اسباب خنده سعید و بچه ها. بعد از تمیز کاری و خوردن ساندویج فلافل که انصافا خوشمزه بود ، راه افتادیم به سمت یوسف آباد تا به آب اناری مخصوص خودمون بریم. فکر می کنین چند تا فلافلی تو مسیرمون دیدیم ؟ از هر دو مغازه اغذیه فروشی سه تا فلافلی بود ! و اینجوری یک شب خوب و خاطره انگیز را با کمترین هزینه و بیشترین میزان شادی و خنده گذروندیم.

دلارام و رامبد هر دو اتاق دارن و کلی وسایل شخصی. ولی کلا زندگیشون بجز مدرسه و دانشگاه روی تخت ما می گذره. یعنی کلا روی تخت ما درس می خونن ، غذا می خورن ، میوه می خورن ، با موبایل بازی می کنن ،میخوابن ، شوخی و خنده می کنن و شب که می خوام بخوابم باید به زور بیرونشون کنم. البته رامبد مدتیه که تو اتاق ما می خوابه . یه تشک انداختیم پایین تخت و کنار خودمون می خوابه. یه جورایی بیشتر از اونکه اون حال کنه ما عشق می کنیم. صدای نفسهاش که تو خواب به خر و پفی بچگونه تبدیل میشه ، لذتبخشه. اصلا هم برامون مهم نیست که علم روانشناسی چی می گه و بچه ها باید اتاق جدا داشته باشن و از این چیزا. بعضی شبها دلارام هم اضافه میشه و یه تشک دیگه میندازه کنار رامبد. اون شبا معمولا تا دیروقت کشتی می گیرن و می خندن و من و سعید هی داد می زنیم بخوابین و اونا نمی خوابن.چنین والدین خشنی هستیم ما!

تو خونه ما هیچ چارچوبی وجود نداره. هیچ قانونی وضع نشده. بی قانون و بدون سخت گیری هرطوری که بیشتر می تونیم کنار هم باشیم و بیشتر لذت ببریم ، همون کارو می کنیم. راستش پشیمون هم نیستیم. این حجم از دوستی و رفاقت و همدلی تو خونه ، حالمو خوب می کنه. بیرون از خونه هم توقعی ندارم. از هیچ کس توقعی ندارم. وبلاگای خانمای عزیزی را که می خونم و موضوعاتی که باعث ناراحتی و غمشون میشه را حلاجی می کنم ، همیشه خودمو میذارم جای اونا. می بینم بارها همون اتفاقات یا مشابهش برای منم افتاده ولی هرگز ناراحت نشدم. اینکه دیگران در موردم چی فکر می کنن ، چرا کمتر به من تعارف کردن ، چرا بهم احترام نذاشتن ، چرا نفهمیدن من چقدر زحمت کشیدم تا مهمونی سر بگیره و قدردانم  نبودن ، چرا خانواده شوهرم فلان کارو نکردن ، چرا .... واقعا برام مهم نیست. چیزی که برام مهمه خانواده مه. بچه هام ، سعید ، خانواده خودم. محبت و همدلی که بین خودمونه خیلی مهمتر از آدماییه که بیرون از این جمع هستن. اینکه بچه هام شاد باشن و شاد زندگی کنن و بلد باشن به نظر و قضاوت دیگران بی توجه باشن . اینکه اوقاتی که ما می تونیم با سعید در آرامش و شادی باشیم را با حرفای کسالت بار و ربط دادن رفتار خانواده یا فامیلش به خودش تلخ نکنم. گاهی وقتا ، یعنی بیشتر وقتا با خودم فکر می کنم من 44 ساله ام و سعید 51 ساله. ما در خوشبینانه ترین حالت ممکن چند سال دیگه زنده ایم و می تونیم با هم باشیم؟ برای هر حرفی یا هر کاری فکر می کنم ارزششو داره که باقیمونده زندگیمونو تلخ کنم ؟ همین فکرا باعث میشه به خیلی چیزای بی اهمیت توجهی نکنم.

مهرنوش که قبلا دو پست در موردش نوشته ام همچنان مهمون عصرهای منه. از سر کار که می رسم خونه ، با پسرش امین میان بالا. امین برای بازی یا مشق نوشتن با رامبد و مهرنوش برای گفتن حرفای تکراری هر روزه و گریه. نمی فهممش. مردی یک روزی باهاش قرارداد بسته که تا آخر عمرش کنارش باشه. بعدش نتونسته به هزار و یک دلیل سر قولش بمونه و رفته دنبال زن یا زنهای دیگه. مهرنوش یا باید از این حالت انفعالی بیرون بیاد و برای خودش تصمیم بگیره و جدا بشه و یا این موضوع را بپذیره. مسئله اینه که قدمی برای بهتر شدن حال خودش بر نمی داره. یه روز رنگ موهاشو عوض می کنه ، یه روز میره پوست صورتشو می کشه ، یه روز خط چشم عوض می کنه. همش دنبال فاکتورای ظاهریه. در حالیکه باید از درون بهتر بشه. روزی یه مشت قرص اعصاب می خوره. حرف زدنش هم مثل جیغ میمونه از بس که عصبیه. ولی نمی تونه تصمیم بگیره. بابا یارو تو را نمی خواد چرا نمی خوای قبول کنی ؟ به زور که نمی تونی وادارش کنی. اصلا از هر نظر که بگی اون مرد بی تعهد و بی لیاقت و زن باز و بی چشم و رو و .... هست ولی چرا تو نشستی بازم تو خونه مشترکتون؟ ول کن این زندگیو .نمی تونی ؟ قانون به نفعت نیست ؟ نمی تونی از خونه خوب و ماشین خوب و امکانات دل بکنی ؟ خب بمون ولی بی خیال اون مرد بشو. فرض کن مُرده. فرض کن وجود خارجی نداره. ولی به خودت برس. خودتو درمان کن. گناه دارن این بچه ها. دارین دو تا بچه مریض تحویل جامعه میدین. بچه هایی که همش گریه مادرشونو می بینن ، همش صدای جیغ و دادشو می شنون، همش صدای دعوای پدر و مادرو می شنون حالشون خوب نیست . امین هنوز 10 سالشه ولی وقتی تهدید کرده که رگشو می زنه ، حتما نیاز به کمک داره . واقعا نیاز به کمک داره. و منم عصرهای خودمو می خوام. خسته شدم بس که حرفای تکراری مهرنوش را در مورد آرش شنیدم. هیچ حرکتی برای بهبود وضعیت و حالش نمی کنه. نشسته میگه باید آرش پشیمون بشه و برگرده سر زندگیش. در حالیکه آرش تصمیمشو دو سال پیش گرفته و رفته.

زن کویر نوشت : پست در هم و بر همی شد. هیچ عنوانی نمیشه براش گذاشت. هر چی به ذهنم اومد نوشتم.

زن نوشت : اگه بعضی چیزا را در مورد خودم (مثل مشکل جنسی) با جزئیات می نویسم ، به خاطر اینه که اگه خانم دیگه ای هم این مشکلو داشت از تجربه من بتونه استفاده کنه. بهر حال این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیفته

هنرمند نوشت : دیروز از صبح که بیدار شدم و قرمه سبزی را بار گذاشتم ، نشستم به دوختن یه مانتو پاییزی برای دلارام خانم. نزدیکای غروب تموم شد. اون وقت سعید میگه چقدر طولش دادی ؟ مردم تو یه ساعت یه مانتو می دوزن تو توی پنج ساعت. پرسیدم اون وقت شما این آمار دقیقو از کجا آوردین ؟ خندید و گفت بیا بذار چشاتو ببوسم. وقتی حرصتو در میارم چشات قشنگتر میشه. و اینگونه روزگار ما خیلی معمولی می گذره.

زندگی خیلی عادی و معمولی می گذره. اتفاق خاصی نمیفته. مشکلات همیشگی مالی مثل اختاپوس سایه انداخته و بجز دست و پنجه نرم کردن با قسط و مخارج و چک ها کار شاق دیگه ای انجام نمیدیم. ولی همین زندگی معمولی پر از لحظه های ناب پر احساس و قشنگیه که امید آدمو روز به روز بیشتر می کنه.

اولش که توان جنسی و احساس سکص را از دست دادم ، دروغ چرا ، شوکه شدم. بدجوری هم شوکه شدم. زمینگیر شدم. بعدش همش امیدوار بودم که گذراست و بر می گرده و به قولی حسهام رِفرِش میشه. ولی وقتی از ماه به سال و کم کم به چند سال رسید فهمیدم که باید بی خیالش بشم. و شدم.

 گُر گرفتگی های یائسگی زودرس اونقدر از درون داغم می کنه که گاهی وقتا واقعا تحمل لباس پوشیدن ولو نازکش را هم ندارم. این بود که تصمیم گرفتم لخت بخوابم. اولش عادت نداشتم ولی بعد از چند شب لخت خوابیدن و تماس با ملافه های خنک چنان لذتی را تجربه کردم که دیگه حاضر نیستم با لباس بخوابم. همین بدون لباس بودن جرقه یه تجربه جدید را بهم داد. تماس بدون لباس با تن سعید باعث شد نوعی احساس جدیدی را هر دو نفرمون تجربه کنیم. احساسی که می دونی تهش قرار نیست منجر به سکص بشه و از تماس تک تک سلولای بدنت با بدن کسی که سالهاست کنارش هستی ، لذت می بری. می خوام بگم قبلا چنین فرصتی برای شناخت تن هامون نداشتیم. همیشه وقتی لخت بودیم یه جور عجله و حواس پرتی داشتیم برای رسیدن به آخر داستان. ولی حالا داریم اجازه میدیم به سلولها و اندام که خودشون با هم آشنا بشن و حرف بزنن. شاید باورکردنی نباشه ولی همین مَنی که شبها برای توی تخت رفتن و کنار سعید خوابیدن مصیبت داشتم و به خاطر ناتوانیم تو سکص فراری بودم ، الان با آرامش میرم کنارش. حرفی نمی زنیم. چشمامونو می بندیم و تو بغل هم فرو می ریم. می خوام بگم میشه تو هر محدودیتی یک تجربه جدید و یک راهکار هم پیدا کرد. البته 4 سال طول کشید تا بفهمم ولی بالاخره گرگرفتگی سودی هم برام داشت.

از بس سعید از فلافل های اهوازی تعریف کرده بود ، بالاخره دهنمون آب افتاد و قرار شد پنجشنبه شب بریم امتحان کنیم. راستش با کمال شرمندگی خودم یکی دوباری تو ماهشهر و آبادان و اهواز فلافل خورده بودم ولی بچه ها نخورده بودن. آهان یه بار هم خواستم تو خونه درست کنم که طبق دستور آشپزی اینترنتی که یافته بودم ، توی موادش رازیانه ریختم که بوی شِت میداد و مجبور شدم بریزم دور. یکی از تفریحات ما چهار تا اینه که بریم بیرون و صدای ضبطو بلند کنیم و نوبتی آهنگ مورد علاقه مونو بذاریم و بقیه با خواننده همخوانی کنیم. بعله دلخوشی های ما خیلی کوچیکن. خلاصه شال و کلاه کردیم و راه افتادیم تو خیابون. حالا فلافلی از کجا پیدا کنیم ؟ دیدین وقتی یه چیزی نمی خواین جلو چشماته و وقتی می خوای نیست ؟ دلارام از تو گوگل گشت و سه تا فلافلی پیدا کرد. یکی تو ایرانشهر ، یکی انقلاب و یکی هم آزادی. راه افتادیم به سمت خیابون ایرانشهر. کل خیابون ایرانشهر را از بالا به پایین یک دور و از پایین به بالا رفتیم و دریغ از یک فلافلی. پرسیدیم و گفتن به دلیل مسائل بهداشتی پلمپ گردیده است. رفتیم به سمت خیابون آزادی. در حالیکه از بس با آهنگها نعره زده بودیم ، گلو درد شده بودیم. تو راه یکی دو تا فلافلی دیدیم ولی آقای سعید فرمودند که اینا تمیز نیستن و کوچیکن و اونی که تو آزادیه خیلی تمیز و خوشمزه هست. پرسیدیم خودت امتحان کردی ؟ فرمودند : خیر. بعد از کلی معطلی و آواز خوندن و طی کردن مسیر رسیدیم به فلافلی بنام "مامان جون". یه فلافلی کوچیک و کثیف و شلوغ. از اینایی که خودت هر چی می خوای ساندویچتو پر می کنی. تا ساندویجامون حاضر بشه و یه جایی برای نشستن پیدا کنیم هم نیم ساعتی طول کشید. برای خوردن اولین لقمه ، ظرف سس قرمرزو برداشتم و با قدرت خالی کردم روی ساندویج که دیدم ای دل غافل در ظرف باز بود و کل شال و مانتو و شلوار و کفش و همه جونم پر از سس شد. و البته اسباب خنده سعید و بچه ها. بعد از تمیز کاری و خوردن ساندویج فلافل که انصافا خوشمزه بود ، راه افتادیم به سمت یوسف آباد تا به آب اناری مخصوص خودمون بریم. فکر می کنین چند تا فلافلی تو مسیرمون دیدیم ؟ از هر دو مغازه اغذیه فروشی سه تا فلافلی بود ! و اینجوری یک شب خوب و خاطره انگیز را با کمترین هزینه و بیشترین میزان شادی و خنده گذروندیم.

دلارام و رامبد هر دو اتاق دارن و کلی وسایل شخصی. ولی کلا زندگیشون بجز مدرسه و دانشگاه روی تخت ما می گذره. یعنی کلا روی تخت ما درس می خونن ، غذا می خورن ، میوه می خورن ، با موبایل بازی می کنن ،میخوابن ، شوخی و خنده می کنن و شب که می خوام بخوابم باید به زور بیرونشون کنم. البته رامبد مدتیه که تو اتاق ما می خوابه . یه تشک انداختیم پایین تخت و کنار خودمون می خوابه. یه جورایی بیشتر از اونکه اون حال کنه ما عشق می کنیم. صدای نفسهاش که تو خواب به خر و پفی بچگونه تبدیل میشه ، لذتبخشه. اصلا هم برامون مهم نیست که علم روانشناسی چی می گه و بچه ها باید اتاق جدا داشته باشن و از این چیزا. بعضی شبها دلارام هم اضافه میشه و یه تشک دیگه میندازه کنار رامبد. اون شبا معمولا تا دیروقت کشتی می گیرن و می خندن و من و سعید هی داد می زنیم بخوابین و اونا نمی خوابن.چنین والدین خشنی هستیم ما!

تو خونه ما هیچ چارچوبی وجود نداره. هیچ قانونی وضع نشده. بی قانون و بدون سخت گیری هرطوری که بیشتر می تونیم کنار هم باشیم و بیشتر لذت ببریم ، همون کارو می کنیم. راستش پشیمون هم نیستیم. این حجم از دوستی و رفاقت و همدلی تو خونه ، حالمو خوب می کنه. بیرون از خونه هم توقعی ندارم. از هیچ کس توقعی ندارم. وبلاگای خانمای عزیزی را که می خونم و موضوعاتی که باعث ناراحتی و غمشون میشه را حلاجی می کنم ، همیشه خودمو میذارم جای اونا. می بینم بارها همون اتفاقات یا مشابهش برای منم افتاده ولی هرگز ناراحت نشدم. اینکه دیگران در موردم چی فکر می کنن ، چرا کمتر به من تعارف کردن ، چرا بهم احترام نذاشتن ، چرا نفهمیدن من چقدر زحمت کشیدم تا مهمونی سر بگیره و قدردانم  نبودن ، چرا خانواده شوهرم فلان کارو نکردن ، چرا .... واقعا برام مهم نیست. چیزی که برام مهمه خانواده مه. بچه هام ، سعید ، خانواده خودم. محبت و همدلی که بین خودمونه خیلی مهمتر از آدماییه که بیرون از این جمع هستن. اینکه بچه هام شاد باشن و شاد زندگی کنن و بلد باشن به نظر و قضاوت دیگران بی توجه باشن . اینکه اوقاتی که ما می تونیم با سعید در آرامش و شادی باشیم را با حرفای کسالت بار و ربط دادن رفتار خانواده یا فامیلش به خودش تلخ نکنم. گاهی وقتا ، یعنی بیشتر وقتا با خودم فکر می کنم من 44 ساله ام و سعید 51 ساله. ما در خوشبینانه ترین حالت ممکن چند سال دیگه زنده ایم و می تونیم با هم باشیم؟ برای هر حرفی یا هر کاری فکر می کنم ارزششو داره که باقیمونده زندگیمونو تلخ کنم ؟ همین فکرا باعث میشه به خیلی چیزای بی اهمیت توجهی نکنم.

مهرنوش که قبلا دو پست در موردش نوشته ام همچنان مهمون عصرهای منه. از سر کار که می رسم خونه ، با پسرش امین میان بالا. امین برای بازی یا مشق نوشتن با رامبد و مهرنوش برای گفتن حرفای تکراری هر روزه و گریه. نمی فهممش. مردی یک روزی باهاش قرارداد بسته که تا آخر عمرش کنارش باشه. بعدش نتونسته به هزار و یک دلیل سر قولش بمونه و رفته دنبال زن یا زنهای دیگه. مهرنوش یا باید از این حالت انفعالی بیرون بیاد و برای خودش تصمیم بگیره و جدا بشه و یا این موضوع را بپذیره. مسئله اینه که قدمی برای بهتر شدن حال خودش بر نمی داره. یه روز رنگ موهاشو عوض می کنه ، یه روز میره پوست صورتشو می کشه ، یه روز خط چشم عوض می کنه. همش دنبال فاکتورای ظاهریه. در حالیکه باید از درون بهتر بشه. روزی یه مشت قرص اعصاب می خوره. حرف زدنش هم مثل جیغ میمونه از بس که عصبیه. ولی نمی تونه تصمیم بگیره. بابا یارو تو را نمی خواد چرا نمی خوای قبول کنی ؟ به زور که نمی تونی وادارش کنی. اصلا از هر نظر که بگی اون مرد بی تعهد و بی لیاقت و زن باز و بی چشم و رو و .... هست ولی چرا تو نشستی بازم تو خونه مشترکتون؟ ول کن این زندگیو .نمی تونی ؟ قانون به نفعت نیست ؟ نمی تونی از خونه خوب و ماشین خوب و امکانات دل بکنی ؟ خب بمون ولی بی خیال اون مرد بشو. فرض کن مُرده. فرض کن وجود خارجی نداره. ولی به خودت برس. خودتو درمان کن. گناه دارن این بچه ها. دارین دو تا بچه مریض تحویل جامعه میدین. بچه هایی که همش گریه مادرشونو می بینن ، همش صدای جیغ و دادشو می شنون، همش صدای دعوای پدر و مادرو می شنون حالشون خوب نیست . امین هنوز 10 سالشه ولی وقتی تهدید کرده که رگشو می زنه ، حتما نیاز به کمک داره . واقعا نیاز به کمک داره. و منم عصرهای خودمو می خوام. خسته شدم بس که حرفای تکراری مهرنوش را در مورد آرش شنیدم. هیچ حرکتی برای بهبود وضعیت و حالش نمی کنه. نشسته میگه باید آرش پشیمون بشه و برگرده سر زندگیش. در حالیکه آرش تصمیمشو دو سال پیش گرفته و رفته.

زن کویر نوشت : پست در هم و بر همی شد. هیچ عنوانی نمیشه براش گذاشت. هر چی به ذهنم اومد نوشتم.

زن نوشت : اگه بعضی چیزا را در مورد خودم (مثل مشکل جنسی) با جزئیات می نویسم ، به خاطر اینه که اگه خانم دیگه ای هم این مشکلو داشت از تجربه من بتونه استفاده کنه. بهر حال این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیفته

هنرمند نوشت : دیروز از صبح که بیدار شدم و قرمه سبزی را بار گذاشتم ، نشستم به دوختن یه مانتو پاییزی برای دلارام خانم. نزدیکای غروب تموم شد. اون وقت سعید میگه چقدر طولش دادی ؟ مردم تو یه ساعت یه مانتو می دوزن تو توی پنج ساعت. پرسیدم اون وقت شما این آمار دقیقو از کجا آوردین ؟ خندید و گفت بیا بذار چشاتو ببوسم. وقتی حرصتو در میارم چشات قشنگتر میشه. و اینگونه روزگار ما خیلی معمولی می گذره.

برچسب ها:

زن

,

خاطره

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۶

|

در صورتیکه پست با عنوان زن کویر - زندگی معمولی ما دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.