روی خط خبر

منبع: yadegariha91
امتیاز: 5 5

قاصدِ تو - نامه ده و نامه گیر از وبلاگ قاصدِ تو yadegariha91

قاصدِ تو - نامه ده و نامه گیر

متصل به حق آن زمان ها،یعنی سه چهارسالِ پیش،با همین امیرخان قرار گذاشتیم که با هم نامه نگاری کنیم.این تصمیم مان هم زائیده ی فیلم خارجکی بود که من دیده بودم و در آن دختر و پسری که هم را عاشق بودند نامه می رساندند به هم و کلی عشق می کردند و آخر سر هم،هم دیگر را در شهرِ دختر زیارت کردند و الباقی ماجرا را شطرنجی میکنم. من هم از قرارِ قبلی،نامه ای نوشتم به دست خط م  و به پست تحویل دادم و یکی دو روزی طول کشید که به دست ش رسید. من همیشه ی خدا خیال می کردم وقتی نامه به کسی بدهم حس بابالنگ دراز را می گیرم که برای جودی خانم نامه می فرستاد.اما خب حقیقتا نشد حتا به نزدیکیِ جان اسمیت برسم.حکما چند علت داشت.اولا این که مخاطبِ نامه ی من رفیقم بود و دخترخانمی به سانِ جودی در کار نبود.ثانیا خب از آنجایی که موجودی مثلِ امیر می خواست نامه را بخواند،جملات محبت آمیز و عشقولانه و این حرف ها کاربردی نداشت.ثالثا،نه تنها جملاتِ محبت آمیز،بل که پر از فحاشیِ رفیقانه بود و اصلا نشد در قالبِ بابالنگ درازِ لنگ معمولیِ به شدت ازدواجی قرار بگیرم. ولی از قضا کلی هم حال کردیم.اول این که خب کلی لذت داشت آن جملاتی را که با هم رد و بدل می کردیم،خیلی مجلسی،پست بیاورد در خانه هایمان.بعد این که نامه به دست خط خودمان بود و نه با فونت های پیام رسان. لازم به ذکر است بگویم که امیر،خاک بر سرت با دست خط ت.دوساعتی طول کشید تا نامه را بخوانم و دم به دم از کلمات عکس می گرفتم و برایش می فرستادم تا معنی کند.   من هنوز هم عاشقِ نامه دهی و نامه گیری هستم.بوی عطرِ آدم با نامه جا به جا می شود.هیچ گاه نتوانستم عمقِ رفاقت را توی فونتِ بی تا ببینم،رفاقت را دیدم ها،ولی عمقش را نه.تصوری می گویی رفاقت و عشق توفیری می کند؟رفاقت عین عشاقت است. حتما زمزمه می کنی که عشاقت به گوش ت نخورده؟خب منم به گوشم نخورده. عشق... عشقت... عشاقت... حکما عشاقت جمعِ خصوصیِ مضارعِ مستمرِ عاشقیست.  

یادگاری که در این گنبد دوار بماند نامه ده و نامه گیرمتصل به حقآن زمان ها،یعنی سه چهارسالِ پیش،با همین امیرخان قرار گذاشتیم که با هم نامه نگاری کنیم.این تصمیم مان هم زائیده ی فیلم خارجکی بود که من دیده بودم و در آن دختر و پسری که هم را عاشق بودند نامه می رساندند به هم و کلی عشق می کردند و آخر سر هم،هم دیگر را در شهرِ دختر زیارت کردند و الباقی ماجرا را شطرنجی میکنم.من هم از قرارِ قبلی،نامه ای نوشتم به دست خط م و به پست تحویل دادم و یکی دو روزی طول کشید که به دست ش رسید.من همیشه ی خدا خیال می کردم وقتی نامه به کسی بدهم حس بابالنگ دراز را می گیرم که برای جودی خانم نامه می فرستاد.اما خب حقیقتا نشد حتا به نزدیکیِ جان اسمیت برسم.حکما چند علت داشت.اولا این که مخاطبِ نامه ی من رفیقم بود و دخترخانمی به سانِ جودی در کار نبود.ثانیا خب از آنجایی که موجودی مثلِ امیر می خواست نامه را بخواند،جملات محبت آمیز و عشقولانه و این حرف ها کاربردی نداشت.ثالثا،نه تنها جملاتِ محبت آمیز،بل که پر از فحاشیِ رفیقانه بود و اصلا نشد در قالبِ بابالنگ درازِ لنگ معمولیِ به شدت ازدواجی قرار بگیرم.ولی از قضا کلی هم حال کردیم.اول این که خب کلی لذت داشت آن جملاتی را که با هم رد و بدل می کردیم،خیلی مجلسی،پست بیاورد در خانه هایمان.بعد این که نامه به دست خط خودمان بود و نه با فونت های پیام رسان.لازم به ذکر است بگویم که امیر،خاک بر سرت با دست خط ت.دوساعتی طول کشید تا نامه را بخوانم و دم به دم از کلمات عکس می گرفتم و برایش می فرستادم تا معنی کند.من هنوز هم عاشقِ نامه دهی و نامه گیری هستم.بوی عطرِ آدم با نامه جا به جا می شود.هیچ گاه نتوانستم عمقِ رفاقت را توی فونتِ بی تا ببینم،رفاقت را دیدم ها،ولی عمقش را نه.تصوری می گویی رفاقت و عشق توفیری می کند؟رفاقت عین عشاقت است.حتما زمزمه می کنی که عشاقت به گوش ت نخورده؟خب منم به گوشم نخورده.عشق...عشقت...عشاقت...حکما عشاقت جمعِ خصوصیِ مضارعِ مستمرِ عاشقیست.

در صورتیکه پست با عنوان قاصدِ تو - نامه ده و نامه گیر دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.