روی خط خبر

  • yadegariha91
  • قاصدِ تو - اندر حکایتِ وصلتِ خون و سخن

منبع: yadegariha91
امتیاز: 5 5

قاصدِ تو - اندر حکایتِ وصلتِ خون و سخن از وبلاگ قاصدِ تو yadegariha91

قاصدِ تو - اندر حکایتِ وصلتِ خون و سخن

داشتم وضو می گرفتم برای ختمِ جزئی از قرآن که قولش را به بنده ی خدایی داده بودم،حکما بدقولی منفورترینِ چیزهاست.دیدی زد و آن دنیا از توی بلندگو گفتند محمدِمیر.من هم "بله"ای بگویم و ندا بیاید که:{به جرم بدقولی از توی صفِ جنت بزن بیرون که از چشمِ حق افتادی.}خیلی ضایع است انصافنی.آدم را به جرم قتل،کلاغ پر بکشند بیرون از صف به ز اینکه به خبطِ بدقولی. خلاصه رسیدم به مسحِ پا که دیدم ناخنِ کوچک پا شکسته و انگشت هم خونی شده. ببین!خون تا وقتی در محفظه ی بدن باشد و بچرخد و بچرخد و گلبول های اندرونی اش را جا به جا کند،ارزش دار است و محترم.اما به آنی که راه در رو بیابد و بیرون بجهد،می شود نجس،می شود آخ و تف.می شود کانهو مایه ی کصافت و ناپاکی.حال تا چندلحظه ی قبل دلیل حی بودن انسان بود و ارزش دار و برای هر قطره ای از آن کلی پروتئین و این حرف ها مصرف شده بود.یا اگر پیوند بخورد با نااهلی،می شود آبستنِ ایدز و مرگ و فنا و نابودی. حرف و سخنِ دل هم همین حکایت را دارد.داستانش یکی است.توفیری ندارد.بعضی حرف ها را باید گذاشت توی صندوق چه ی دل.بچرخد و بچرخد و بپیماید همه ی مغز آدمی و سردرد را بزاید برای آدمی به ز این که بزند بیرون. اما این ماجرا یک ولی دارد.ولی ش هم این جای کار است که اگر خون،به عشقِ یار بجهد و سر باز کند و فواره کند به بیرون،نه تنها مایه ی آخ و تف و نجاست نیست،بل که هم می شود دست را آغشته کرد به خون و نیت کرد به قربه الی الله و وضو گرفت.می شود تا به آخر،به مثابه ی غسلِ معروف،آغشته ماند به خون و هی تکبیر گفت و ایستاد به نماز.کانهو خونِ شهدا،کانهو خونِ نریخته ی مجنون.کانهو خونِ فرهاد.کانهو خونِ*میر. حرف هم همین است.بعضی حرف ها باید بماند در دل و کهنه شود به پندارِ شرابِ صدساله ی شیراز و در وقتش،زمزمه کرد توی گوشِ یارِ صاحبِ دل.زمزمه کرد توی آن گوش که پشتِ راهِ پیچ در پیچِ حلزونی و پرده ی گوش،دل به انتظار ناگفته هایت باشد.آن وقت هرکلمه ای ش،گوهر می شود،طلا و زر می شود،صدفِ گوهر دریده می شود.می شود هر کلمه ای ش را صیقل داد و انداخت توی جعبه  و توی بازار زرخران و زرفروشان،به قیمت گزافی فروخت. اما اگر حرف را ریختی به پای گوشِ بی ارزشِ بی دلان،جای ش نه بازار زرخران است و نه دل.جای ش آشغال دانی است.باید زود شستش مگرنه موجبِ ناپاکی می شود و شنیدنش پرده ی گوش را می درد.   *تا نوشتم میر  یک هو خطر خورد رویش.کانهو همین میر قبلی.یا همین این.من و چه به این حرف ها.این خط ها را محضری از غیب می کشند روی میر.قلم به دست نند مامورانِ حق.  

یادگاری که در این گنبد دوار بماند اندر حکایتِ وصلتِ خون و سخنداشتم وضو می گرفتم برای ختمِ جزئی از قرآن که قولش را به بنده ی خدایی داده بودم،حکما بدقولی منفورترینِ چیزهاست.دیدی زد و آن دنیا از توی بلندگو گفتند محمدِمیر.من هم "بله"ای بگویم و ندا بیاید که:{به جرم بدقولی از توی صفِ جنت بزن بیرون که از چشمِ حق افتادی.}خیلی ضایع است انصافنی.آدم را به جرم قتل،کلاغ پر بکشند بیرون از صف به ز اینکه به خبطِ بدقولی.خلاصه رسیدم به مسحِ پا که دیدم ناخنِ کوچک پا شکسته و انگشت هم خونی شده.ببین!خون تا وقتی در محفظه ی بدن باشد و بچرخد و بچرخد و گلبول های اندرونی اش را جا به جا کند،ارزش دار است و محترم.اما به آنی که راه در رو بیابد و بیرون بجهد،می شود نجس،می شود آخ و تف.می شود کانهو مایه ی کصافت و ناپاکی.حال تا چندلحظه ی قبل دلیل حی بودن انسان بود و ارزش دار و برای هر قطره ای از آن کلی پروتئین و این حرف ها مصرف شده بود.یا اگر پیوند بخورد با نااهلی،می شود آبستنِ ایدز و مرگ و فنا و نابودی.حرف و سخنِ دل هم همین حکایت را دارد.داستانش یکی است.توفیری ندارد.بعضی حرف ها را باید گذاشت توی صندوق چه ی دل.بچرخد و بچرخد و بپیماید همه ی مغز آدمی و سردرد را بزاید برای آدمی به ز این که بزند بیرون.اما این ماجرا یک ولی دارد.ولی ش هم این جای کار است که اگر خون،به عشقِ یار بجهد و سر باز کند و فواره کند به بیرون،نه تنها مایه ی آخ و تف و نجاست نیست،بل که هم می شود دست را آغشته کرد به خون و نیت کرد به قربه الی الله و وضو گرفت.می شود تا به آخر،به مثابه ی غسلِ معروف،آغشته ماند به خون و هی تکبیر گفت و ایستاد به نماز.کانهو خونِ شهدا،کانهو خونِ نریخته ی مجنون.کانهو خونِ فرهاد.کانهو خونِ*میر.حرف هم همین است.بعضی حرف ها باید بماند در دل و کهنه شود به پندارِ شرابِ صدساله ی شیراز و در وقتش،زمزمه کرد توی گوشِ یارِ صاحبِ دل.زمزمه کرد توی آن گوش که پشتِ راهِ پیچ در پیچِ حلزونی و پرده ی گوش،دل به انتظار ناگفته هایت باشد.آن وقت هرکلمه ای ش،گوهر می شود،طلا و زر می شود،صدفِ گوهر دریده می شود.می شود هر کلمه ای ش را صیقل داد و انداخت توی جعبه و توی بازار زرخران و زرفروشان،به قیمت گزافی فروخت.اما اگر حرف را ریختی به پای گوشِ بی ارزشِ بی دلان،جای ش نه بازار زرخران است و نه دل.جای ش آشغال دانی است.باید زود شستش مگرنه موجبِ ناپاکی می شود و شنیدنش پرده ی گوش را می درد.*تا نوشتم میر یک هو خطر خورد رویش.کانهو همین میر قبلی.یا همین این.من و چه به این حرف ها.این خط ها را محضری از غیب می کشند روی میر.قلم به دست نند مامورانِ حق.

در صورتیکه پست با عنوان قاصدِ تو - اندر حکایتِ وصلتِ خون و سخن دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.