روی خط خبر

  • soroushn
  • تور شهر : 17 فروردین 97 : (نمیدونم چه عنوانی مناسبه) :: Soroush's Blog
 درخواست حذف مطلب

منبع: soroushn
امتیاز: 5 5

تور شهر : 17 فروردین 97 : (نمیدونم چه عنوانی مناسبه) :: Soroush's Blog از وبلاگ Soroush's Blog soroushn

تور شهر : 17 فروردین 97 : (نمیدونم چه عنوانی مناسبه) :: Soroush's Blog

سلام . امروز حدود ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا مثله همیشه راه برمو فکر کنم ...
به خودم به آیندم و... ؛ از شاید یه سال پیش به بعد هر چن روز یک بار میرم بیرونو قدم میزنم ...
خیلی موقع ها اومدم فکر کنم به خودم ولی آدمای شهر ، خاطراتم از دیوار ها و کوچه ها مختلف نمیذارن به خودم صرفا فک کنم ...

     خب بالا رفتم؛ کلام رو سرم که آشناییو نبینم (هر آشنایی که دوست نیست) تا رسیدم به پل هواییه همیشگی ، بنفشه ، زیادم طولی نداره ، ارتفاعه خاصیم نداره ، بالاخره پله دیگه ....
مثه همیشه یه ذره وایمیسم و ماشینا رو تماشا میکنم . اما اینبار یه نمه هم برای خودم بیت باکس میزنم ...
از پل رد میشم ...
میرم تو کوچه ی همیشگی ، این تور از اون تور ها نبود که دلم بخواد مثه همیشه بخونم ...
بیت باکس ادامه داشت اما مثه همیشه به تک تکه خونه ها نگاه میکنم و تو فکر فرو میرم و میگم نگاه کن ...
چه قد خانواده ، چه قد داستان های متفاوت ، چه قدر دورانه خوبشون ، چه قد دورانه تلخشون ، چه قد فراز و نشیب ....

     همینطور میرم جلو .... اه شبه جنگله مورد علاقمو دیدم با کلی آدم ... جای موندن نبود؛ پس رد شدم ...
ادامه مطلب

سلام . امروز حدود ساعت 7 از خونه زدم بیرون تا مثله همیشه راه برمو فکر کنم ...به خودم به آیندم و... ؛ از شاید یه سال پیش به بعد هر چن روز یک بار میرم بیرونو قدم میزنم ...خیلی موقع ها اومدم فکر کنم به خودم ولی آدمای شهر ، خاطراتم از دیوار ها و کوچه ها مختلف نمیذارن به خودم صرفا فک کنم ... خب بالا رفتم؛ کلام رو سرم که آشناییو نبینم (هر آشنایی که دوست نیست) تا رسیدم به پل هواییه همیشگی ، بنفشه ، زیادم طولی نداره ، ارتفاعه خاصیم نداره ، بالاخره پله دیگه ....مثه همیشه یه ذره وایمیسم و ماشینا رو تماشا میکنم . اما اینبار یه نمه هم برای خودم بیت باکس میزنم ... از پل رد میشم ...میرم تو کوچه ی همیشگی ، این تور از اون تور ها نبود که دلم بخواد مثه همیشه بخونم ...بیت باکس ادامه داشت اما مثه همیشه به تک تکه خونه ها نگاه میکنم و تو فکر فرو میرم و میگم نگاه کن ...چه قد خانواده ، چه قد داستان های متفاوت ، چه قدر دورانه خوبشون ، چه قد دورانه تلخشون ، چه قد فراز و نشیب .... همینطور میرم جلو .... اه شبه جنگله مورد علاقمو دیدم با کلی آدم ... جای موندن نبود؛ پس رد شدم ... درختایی رو دیدم که شده بودن توالت عمومی ....اومدم پایین همونطور که خیره بودم به دره آهنی-شیشه ایه یه خونه به ذهنم رسید که این تور های شهریمو بلاگ کنم .خوشحال از این که این ایده باحال اومده تو ذهنم رد شدم و لبخندی روی لبم بود .... برای این که تازه فهمیده بودم وبلاگ داشتن چه کاره باحالیه ...بیت باکس متوقف شدن بود ... بازم فکرم پرواز کرده بود به یه جای دیگه (به پسته منو لپ تاپو حیاط خونه مراجعه کنید :) ) ولی اینبار نه به یه جای مسخره ... از کوچه ی ارشاد داشتم میگذشتم که دو نفرو دیدم ، تقریبا هم سنه خودم ... اه عینک نزدم ، چهرشون تاره ، یکیشون تو مدرسمون درس میخونه ، باز کلاه سویشرتمو کشیدم سرم که نبیبنه منو مثلا ...خب خب خب رسیدم به 12 متری عندلیب ....یه کوچه ی خوشگل که هر فصل یه شکله و واقعا زیباس ...دو تا خونهی باحال هستن که تو این منطقه خیلی دوسشون دارم (خونه های مورد علاقم زیادن ولی این دوتا از او تک هان...) قدیمین یه ذره ولی هنوز توشون حیات به طور جدی ادامه داره ... :)حالا بعدا یادم باشه براتون ازشون عکس بگیرم ... طبقه پایین یکی از این خونه ها ، از پشت پنجره ی تارش کلی کتاب معلومه ، حس نشستن تو اون اتاق و ساعت ها کتاب خوندنو دارم ، و واقعا هم عاشقه این کارم ...کلی تصور خوب و گذشته ی این خونه و این اتاق میاد تو ذهنم .....اما به محض این که دست میزنم به پنجره اتاق ، سردیه خاصی رو حس میکنم ....خاطرات و روتین های به خاطر سپرده شده (شایدم به خاطر سپرده نشده :ا)بیشتر دقت میکنم ، خالی ... از یاد رفته ، سخت و ناراحت کننده برای من ، یکی داره از تو کوچه رد میشه ... سروش دستشو ور میداره (این ایده ی راوی گری چند متر جلوتر تو این کوچه به ذهنم رسید ...) خب بقیه پنجره کناری ها رو که دیدم دو تا دیکشنری معلوم بود از نوع بریدگیء خاضی که دارن رو صفحه هاشون ...کلی حس منتقل شده بود بهم ...منم کلی حس داده بودم به این اتاق خالی و احتمالا و سرد ...رد میشم ازش ... چند متر اونور تر (محل یافتن ایده ی راوی گری) سروش پنجره های قدیمی ایو میبینه که حس میکنه کلی اتفاق دیدن این پناجر (:ا) و کلی حرف بین کلی آدما به وسیله ی این پنجره ها رد و بدل شده و .... اوو چه باحال . جلوترم که رودخونه ای در جریان بودو فلان که انقد جالب نبود ... راستش توی جو خوشحالی برای یافتن ایده ی دوم بودم . خب سرتونو درد نیارم ... بعضی وقتا که خیلی از این خونه دنجا و این خونه های که مورد علاقم هستن و بهم کمک میکنه که تصور کنم چه اتفاقات شیرین و تلخی میتونسته یا تونسته توشون اتفاق بیوفته رو میبینم ، :ا بذار دوباره بگم >> وقتی این خونه مورد علاقه هامو میبینم که به نظرم دنجه ، با خودم میگم از زندگی مگه چی میخوام ؟؟ شاید یه زندگی خوب در آینده ، یه دله خوش و یه دونه از این خونه خوشگلا (خوشگل ، نه مدرن و لاکچری :ا) کافی باشه برام ... ولی خب باز یادم میاد که چه اهدافه بزرگی دارم و اینا شاید برای خودم تنها کافی باشه ولی خیلی آدما هستن که میتونم کمکشون کنم .... (ما اینیم دیگه :) چه به فکرم ؟ خخ) هیچی دیگه این فکر خیلی مهم بود و فکره منو تو راهه برگشت کلا اشغال کرده بود ... با اون دو تا پسر دیدم که داشتن میرفتن برا خودشون ، برا منم زیاد مهم نبود...به من چه اصلا ... کم کم دیگه داشت تاریک میشد پس باید بر میگشتم خونه ... صدا اذان میومد ... این آدما که منو با این سرو وضع میبینن چه فکری میکنن پیشه خودشون ؟ صرفا به خاطر این که یه سویشرته نسبتا لانگ پوشیدم ؟؟ به خدا این فقط یه لباسه :/ یه جا حس بهش میگیم پله ماها ... از اونجا داشتم بر میگشتم که میخوره باز به اون جنگله مورد علاقم (شبه جنگل البته...) بعد همینجور که داشتم مرور میکردم مباحثه تورو برای این که بیام خونه بنویسمشون دیگه اون افراد هم داشتن میرفتن خونشون ....هیجی دیگه خلاصه (خیر سرم چه قد خلاصص :ا) یه کم رفتم جلوتر یه عابر بانک نظرمو جلب کرد چون ساعت داشت ... اوه ساعت 8 و 7 دقیقه و 21 ثانیه بود ... شاید بالای یک ساعت گذشته بو شایدم کمتر .... متاسفانه ساعت رفتنمو ندیدم. رسیدم خونه ، رفتم زیر زمین ، (همه چی هست ، مبل ، فرش ، میز و... فقط زیر زمینه دیگه :) پاتوقه من...) لباسا رو عوض کردم و چند دقیقه بعد نشستم پای لپ تاپ ...با سایر کارها و چت ها و هر کاری که کردم الان این شماره تور شهر تموم شد ...به هر حال یه تور باحال داشتم ، پربار تر از بقیشون بود .... دوستش داشتم این تور رو ...قطعا این تور ها با عکس جذاب تر میشن ولی خب اینم یه مدله دیگه :)...این نوشته کامل و اصلاح خواهد شد ولی واسه فعلا خوبه .... فعلا :)باز یادم رفت :ا نظراتتونو برام بفرستید تا از کمو کاستی ها و نقاط قوت مطلع بشم تا روز به روز بهتر شه مطالب ...یه چیزی هم بگم .... تمام مطالب این وبلاگ واقعیه ... ینی این که وقتی میگم تور شهر 17 فروردین ینی 17 فروردین به مدت یه ساعت کوچه خیابونا رو واقعا متر کردم و این نوشته همه اتفاق افتاده .... پس نظر شما قطعا به طرز روایت کمک میکنه و داستان نیست که عوض شه ... سپاس و فعلا ...وقتی تور بعدو بنویسم ، این تور از صفحه اصلی به قیمت تور شهرم در قسمت طبقه بندی موضوعی انتقال پیدا میکنه ...(برای همه نوع مطلب روال همینه...)متنو که خوندین ، عنوانی برای این تور انتخاب کنی و در قسمت نظرات بگید (چون اگه به عنوان دقت کنید چیزی پیدا نکردم که بنویسم به عنوانه عنوان :) ) ، تا بهترینا انتخاب شه ... دیگه واقعا خداحافظ :ا :)

در صورتیکه پست با عنوان تور شهر : 17 فروردین 97 : (نمیدونم چه عنوانی مناسبه) :: Soroush's Blog دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.