روی خط خبر

  • sooran
  • بیا و شور ِ امشبم باش ... :: سوران ...
 درخواست حذف مطلب

منبع: sooran
امتیاز: 5 5

بیا و شور ِ امشبم باش ... :: سوران ... از وبلاگ سوران ... sooran

بیا و شور ِ امشبم باش ... :: سوران ...

کمی آن طرف تر از حوض سجاده اش پهن بود ، کنار ِ یاس ِ سفید ... نماز می خواند . نماز می خواند که من در را باز کردم . وگرنه مامان بزرگ می گوید خوبیت ندارد دختر شب برود در خانه را باز کند . ولی این را هم می گفت که خوبیت ندارد مهمان معطل بماند پشت در . چادر سفید روی تخت را سرم کردم . چادر رنگی ، هیچ جا به من نمی آید ، جز توی ِ خانه ی مادر بزرگ ... توی حیاط ِ مادر بزرگ .
چادر سفیدم را سر کردم تا بروم در را باز کنم که مهمان معطل نماند . مهمان ، اما مهمان نبود . عمری هم خانه ی مادر بزرگ بود . مهمان اما ، غریبه نبود که خوبیت نداشته باشد نصفه شبی در را برایش باز کنم . مهمان غریبه نبود ، غریبه نبود که چادر سفیدم از سرم افتاد وقتی دست داد ، و دست مردانه اش را خانمانه جواب دادم .
مهمان مانده بود دم در تا بزرگ خانه بگویدش بفرمایید . گفتم بزرگ خانه سر نماز است ، شما بفرمایید . گفت بزرگ ِ خانه خوشش نمی آید نصفه شبی دختر در برای غریبه باز کند . گفتم غریبه نیستی که در باز کردم . گفت هستم دختر ! گفتم بزرگ خانه خوشش نمی آید مهمان ِ خانه معطل بماند دم در . یا الله بگو و بیا ... چادرم را از سر ، سرم کردم . که بروم داخل حیاط ، تا مامان جون ببیند این بار با چادر سفید رفتم در وا کنم . ببیند حواسم هست که خوشش از چه می آید و از چه نه ... مادر اما هنوز سر نماز بود .
گفتم دارد نماز می خواند ، ولی شما بیا . دم در ببیندتان شاکی می شود از من که حبیب خدا رو معطل نگه داشته ام . هر چند که مهمان ِ خانه نیستی ، مهمان ِ چشمی... مهمان ِ دلی ... بیا که دل ِ مادرجون خیلی ساله آماده ی پذیراییه ... چشم ِ مادر جون خیلی وقته آماده ی اومدنته ...
یا الله گفت ، اما آرام . انقدر آرام که مادر جان نشنود . رمضان اگر نبود ساعت بی وقت بود برای مهمانی ... اما رمضان بود ، خیر هم در رمضان شب و روز نمی شناسد . نشستم کنار حوض ، کنار گلدان های ِ سفالی ِ کنار حوض . نشستم به تماشا .
آرام قدم بر می داشت . از روی ادب بود گمانم ...
ایستاد تا مادر سلام نمازش را بگوید . مادر که گفت السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ؛ سلام داد . گویی جواب ِ سلام داد . رحمت و برکت خدا تمامش نازل شد به حیاط ِ خانه ی مادر بزرگ .
چشم ها در هم قفل شد . قفل شدن چشم ِ مادر در چشم پسری که عمری نبوده ، پسر ِ بزرگی که ده سال رفته ، می دانی یعنی چه ؟!
چشم ها در هم ماندند ، تا مادر خم شد و از روی سجاده ، تسبیح اش را برداشت .
چشم های دایی دوید روی تسبیح . اشک های دایی پشت سر هم دویدند روی گونه هایش . مادر بزرگ اما محکم بود . ترسیدم . می خواستم به خانه بروم تا قرص های قلب مادر جون را بیاورم . اما وقتش نبود . قلب مادر اگر به هم ریخته بود ، برای این همه سال نبودن به هم ریخته بود . نه برای این یک لحظه ...
دایی گفت تسبیح ِ سبزت هنوز دستته ؟
مادر گفت دستمه .
نه حرفی پیش ، نه حرفی پس !
دایی گفت : همان شاه مقصود اصل مشهد ؟
مادر گفت : که بار آخر سفر مشهدت برایم سوغات آوردی ...
دایی گفت : فروشنده می گفت شاه مقصود هر چی بیشتر دست بخوره ، شفاف تر می شه ... اشکه که نمی ذاره ببینم ، یا واقعا شفاف شده ؟
مادر گفت : دست خورده . شفاف شده . صلواتای بعد هر نماز واسه تو ، شفافش کرده ...ذکرای نذر ِ سلامت تو شفافش کرده . حرف یکی دو سال نیست ، ده ساله دست خورده ... روز و شب دست خورده .
دایی به هق هق افتاد . دیگر جای من نبود . مرد که به هق هق بیفتد ، جای من نیست . مرد که به هق هق بیفتد باید سر بگذارد روی زانوی مادر و راحت زار بزند . مادر که سر ِ پسر گلگیر سفید کرده اش را گذاشت روی پایش ، برگشتم به خانه . آباژور کنار ِ عکس بابابزرگ را که روشن کردم ، چشمم خورد به قرص های قلب . احساس کردم برای همیشه راحت شده ایم از ترس و اضطراب جا گذاشتن شان ، گم کردن شان ، بی وقت تمام شدن شان ...
مامان جون همیشه می گوید چای ِ هل دار ، یا چای دارچین دار ، یا چای با یک برگ لیموی تازه بریده شده اول ِ قدم پذیرایی از مهمان است .
سماور را روشن کردم . استکان کمر باریک ها را گذاشتم روی سینی مسی ، چای هل دار را هم آرام ریختم داخل استکان ها .
 سیاست دخترانه ام گل کرد و دوباره چادر سفید را سرم کردم . یک خوشه یاس کندم و گذاشتم کنار چای ها .
سینی را بردم برای مادر و پسر . مادربزرگ گفت : گفتم جلو غریبه چادر سفید سرت باشه ، نه داییت .
دایی گفت نمی دانست پشت در غریبه نیست ؛ آشنای غریب موندست .
مادربزرگ لبخند زد و گفت درآر چادرت رو . یه استکان چای هم برای خودت بیار .
چادر را از سرم برداشتم . دایی گفت : بزرگ شدی سفید برفی ...
خندیدم ... گفتم یادم رفته بود این طور صدام می زدی .
 یادم رفته بود صدایش می زدم خان دایی .
گفتم خوب شد که اومدی خان دایی .
خندید ... گفت ولی من یادم نرفته بود صدام می زدی خان دایی .


مادر بزرگ شاخه یاس را از روی سینی برداشت و بو کرد . مادر بزرگ با تک تک ِ سلول های شُش هایش یاس را بو کرد . مادر بزرگ میان خنده و گریه یاس بو می کرد . دایی میان ِ خنده و گریه مادرش را نگاه می کرد . و من ... طبق معمول ، بابا بزرگ را گوشه ی حیاط روی تخت تصور می کردم ...

گرامافون را روشن کردم . غوغای ستارگان شروع کرد به پخش شدن . چای برای خودم هم آوردم . چادر سفید را جا گذاشتم داخل خانه و آمدم کنار مادر و پسر . مادر بزرگ هنوز روی سجاده بود ، دایی کنار سجاده نشسته بود ، من رو به روی دایی ...
محمد اصفهانی هم می خواند
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پرگیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمهای
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها ...

.


پی نوشت :
مادری را می شناسم که سال هاست منتظر پسرش نشسته . که برگردد به خانه . که پشیمان شود و برگردد به خانه . رمضان دل ها نرم تر است ، همچین بگویی نگویی دل ِ خدا هم نرم تر است . دعا هم بگیر تر است . امشب برای ِ همه ی مادر ها ، باید دست به دامان حضرت حسن شد . که مادر را در اوج استیصال دیده بود . باید برای استیصال همه ی مادر ها دست به دامان ِ این آقا شد ...
.
.
.
.
.
.
.
.
حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ... حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ...حال مرا ببین جان ِ عزیزت !

کمی آن طرف تر از حوض سجاده اش پهن بود ، کنار ِ یاس ِ سفید ... نماز می خواند . نماز می خواند که من در را باز کردم . وگرنه مامان بزرگ می گوید خوبیت ندارد دختر شب برود در خانه را باز کند . ولی این را هم می گفت که خوبیت ندارد مهمان معطل بماند پشت در . چادر سفید روی تخت را سرم کردم . چادر رنگی ، هیچ جا به من نمی آید ، جز توی ِ خانه ی مادر بزرگ ... توی حیاط ِ مادر بزرگ .

چادر سفیدم را سر کردم تا بروم در را باز کنم که مهمان معطل نماند . مهمان ، اما مهمان نبود . عمری هم خانه ی مادر بزرگ بود . مهمان اما ، غریبه نبود که خوبیت نداشته باشد نصفه شبی در را برایش باز کنم . مهمان غریبه نبود ، غریبه نبود که چادر سفیدم از سرم افتاد وقتی دست داد ، و دست مردانه اش را خانمانه جواب دادم .

مهمان مانده بود دم در تا بزرگ خانه بگویدش بفرمایید . گفتم بزرگ خانه سر نماز است ، شما بفرمایید . گفت بزرگ ِ خانه خوشش نمی آید نصفه شبی دختر در برای غریبه باز کند . گفتم غریبه نیستی که در باز کردم . گفت هستم دختر ! گفتم بزرگ خانه خوشش نمی آید مهمان ِ خانه معطل بماند دم در . یا الله بگو و بیا ... چادرم را از سر ، سرم کردم . که بروم داخل حیاط ، تا مامان جون ببیند این بار با چادر سفید رفتم در وا کنم . ببیند حواسم هست که خوشش از چه می آید و از چه نه ... مادر اما هنوز سر نماز بود .

گفتم دارد نماز می خواند ، ولی شما بیا . دم در ببیندتان شاکی می شود از من که حبیب خدا رو معطل نگه داشته ام . هر چند که مهمان ِ خانه نیستی ، مهمان ِ چشمی... مهمان ِ دلی ... بیا که دل ِ مادرجون خیلی ساله آماده ی پذیراییه ... چشم ِ مادر جون خیلی وقته آماده ی اومدنته ...

یا الله گفت ، اما آرام . انقدر آرام که مادر جان نشنود . رمضان اگر نبود ساعت بی وقت بود برای مهمانی ... اما رمضان بود ، خیر هم در رمضان شب و روز نمی شناسد . نشستم کنار حوض ، کنار گلدان های ِ سفالی ِ کنار حوض . نشستم به تماشا .

آرام قدم بر می داشت . از روی ادب بود گمانم ...

ایستاد تا مادر سلام نمازش را بگوید . مادر که گفت السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ؛ سلام داد . گویی جواب ِ سلام داد . رحمت و برکت خدا تمامش نازل شد به حیاط ِ خانه ی مادر بزرگ .

چشم ها در هم قفل شد . قفل شدن چشم ِ مادر در چشم پسری که عمری نبوده ، پسر ِ بزرگی که ده سال رفته ، می دانی یعنی چه ؟!

چشم ها در هم ماندند ، تا مادر خم شد و از روی سجاده ، تسبیح اش را برداشت .

چشم های دایی دوید روی تسبیح . اشک های دایی پشت سر هم دویدند روی گونه هایش . مادر بزرگ اما محکم بود . ترسیدم . می خواستم به خانه بروم تا قرص های قلب مادر جون را بیاورم . اما وقتش نبود . قلب مادر اگر به هم ریخته بود ، برای این همه سال نبودن به هم ریخته بود . نه برای این یک لحظه ...

دایی گفت تسبیح ِ سبزت هنوز دستته ؟

مادر گفت دستمه .

نه حرفی پیش ، نه حرفی پس !

دایی گفت : همان شاه مقصود اصل مشهد ؟

مادر گفت : که بار آخر سفر مشهدت برایم سوغات آوردی ...

دایی گفت : فروشنده می گفت شاه مقصود هر چی بیشتر دست بخوره ، شفاف تر می شه ... اشکه که نمی ذاره ببینم ، یا واقعا شفاف شده ؟

مادر گفت : دست خورده . شفاف شده . صلواتای بعد هر نماز واسه تو ، شفافش کرده ...ذکرای نذر ِ سلامت تو شفافش کرده . حرف یکی دو سال نیست ، ده ساله دست خورده ... روز و شب دست خورده .

دایی به هق هق افتاد . دیگر جای من نبود . مرد که به هق هق بیفتد ، جای من نیست . مرد که به هق هق بیفتد باید سر بگذارد روی زانوی مادر و راحت زار بزند . مادر که سر ِ پسر گلگیر سفید کرده اش را گذاشت روی پایش ، برگشتم به خانه . آباژور کنار ِ عکس بابابزرگ را که روشن کردم ، چشمم خورد به قرص های قلب . احساس کردم برای همیشه راحت شده ایم از ترس و اضطراب جا گذاشتن شان ، گم کردن شان ، بی وقت تمام شدن شان ...

مامان جون همیشه می گوید چای ِ هل دار ، یا چای دارچین دار ، یا چای با یک برگ لیموی تازه بریده شده اول ِ قدم پذیرایی از مهمان است .

سماور را روشن کردم . استکان کمر باریک ها را گذاشتم روی سینی مسی ، چای هل دار را هم آرام ریختم داخل استکان ها .

 سیاست دخترانه ام گل کرد و دوباره چادر سفید را سرم کردم . یک خوشه یاس کندم و گذاشتم کنار چای ها .

سینی را بردم برای مادر و پسر . مادربزرگ گفت : گفتم جلو غریبه چادر سفید سرت باشه ، نه داییت .

دایی گفت نمی دانست پشت در غریبه نیست ؛ آشنای غریب موندست .

مادربزرگ لبخند زد و گفت درآر چادرت رو . یه استکان چای هم برای خودت بیار .

چادر را از سرم برداشتم . دایی گفت : بزرگ شدی سفید برفی ...

خندیدم ... گفتم یادم رفته بود این طور صدام می زدی .

 یادم رفته بود صدایش می زدم خان دایی .

گفتم خوب شد که اومدی خان دایی .

خندید ... گفت ولی من یادم نرفته بود صدام می زدی خان دایی .

مادر بزرگ شاخه یاس را از روی سینی برداشت و بو کرد . مادر بزرگ با تک تک ِ سلول های شُش هایش یاس را بو کرد . مادر بزرگ میان خنده و گریه یاس بو می کرد . دایی میان ِ خنده و گریه مادرش را نگاه می کرد . و من ... طبق معمول ، بابا بزرگ را گوشه ی حیاط روی تخت تصور می کردم ...

گرامافون را روشن کردم . غوغای ستارگان شروع کرد به پخش شدن . چای برای خودم هم آوردم . چادر سفید را جا گذاشتم داخل خانه و آمدم کنار مادر و پسر . مادر بزرگ هنوز روی سجاده بود ، دایی کنار سجاده نشسته بود ، من رو به روی دایی ...
محمد اصفهانی هم می خواند
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پرگیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها
می کاهم از غمهای
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها ...

.

پی نوشت :
مادری را می شناسم که سال هاست منتظر پسرش نشسته . که برگردد به خانه . که پشیمان شود و برگردد به خانه . رمضان دل ها نرم تر است ، همچین بگویی نگویی دل ِ خدا هم نرم تر است . دعا هم بگیر تر است . امشب برای ِ همه ی مادر ها ، باید دست به دامان حضرت حسن شد . که مادر را در اوج استیصال دیده بود . باید برای استیصال همه ی مادر ها دست به دامان ِ این آقا شد ...
.
.
.
.
.
.
.
.
حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ... حال مرا خوب کن ، جان ِ عزیزت ...حال مرا ببین جان ِ عزیزت !

در صورتیکه پست با عنوان بیا و شور ِ امشبم باش ... :: سوران ... دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.