روی خط خبر

 درخواست حذف مطلب

منبع: shabiheboodan
امتیاز: 5 5

نبضِ خستگی :: شبیه بودن از وبلاگ شبیه بودن shabiheboodan

نبضِ خستگی :: شبیه بودن

چند وقتی بود که اوضاع بهم ریخته بود. دربه در دکتر و درمان حال و هوای ناخوشم بودم. مادر همسر نام یک دکتر سنتی را آورد که نبض می گیرد و حالت را خوب می کند. ابتدا یاد آن دختر وزرگر افتادم و خب خیالم راحت بود که زمانه ی چنان دکترانی به پایان رسیده است و دکتران این زمانه هم از نوع مدرن و دانشگاه رفته شان دردم را نمی فهمند پس عزمم را جزم کردم که هرجور شده سراغ این دکتر سنتی بروم. اولش هیچ حس خاصی نبودتا اینکه پایم به مطبش باز شد و چند خانم سنتی به انتظار نوبت دیدم. راستش بازهم همه چیز در حد امتحان بود و یکی هی تلنگری می زد که نام کدام اصلا قرار است نبضت را تندتر کند؟ پس دلشوره ها رفت. نشستم کنار دستش، دستم را گرفت. نگاهی با غمی پنهان کرد یا لااقل من چنین حس کردم، و گفت بدنت خسته است. میخکوب شدم زبانم بند آمد، نبضم همانجایی را نشان داد که دلم آنجاست. لاکردار دقیق خوانده بود نبضم را، بعد گفت دودلی و هوایی ... و و و بعد هم یکمقداری از خصوصیات جسمی ام گفت که بیش از نیمی اش درست بود. اما تن خسته و دل هوایی را از روی نبضم چطور توانده بود؟
گفت دختر جان باور داری خدا خواسته تو اینجا باشی؟ نگاهش کردم و گفتم خب؟ گفت نگو خب، قبول داری؟ میم گفت ایشون فلسفه می خونه و هرچیزی رو خیلی راحت قبول نداره، بعد هم نشست کلی از جهان برایم گفت و روزگار خودش و دختر و نوه اش و من گیج نبض و تن خسته و دل هوایی، جایم را به میم دادم. او نشست به او از حال یک روز خوش یک روز ناخوشش گفت. و برای او هم چیزهایی نوشت و بیرون آمدیم.
من جانم خسته بود، مغزم درد می کرد و دلم بدنبال کورسوی امید هرکجا می رفت. دلم مانده بود در بی قراری و جانم قرار می خواست و این تنش جانم را فرسوده بود.
بعدش به میم گفتم می دانی چیزی را گفت که خودن هربار با خودم می گفتم، گفتم میدانی، خیلی وقت ها فکر می کنم بیشتر از ۳۳ سال زندگی کرده ام و تنم خسته است.
گفتم بی قراری و هوایی شدنم را گفت دیدی؟
امروز ۱۲ ساعت خوابیدم. حال هیچ کاری را ندارم و باز هم می خواهم بخوابم. جانم خسته است. و این همان بود که با نبضم خوب فهمیده بود. شاید فقط نبضی که به نام عاشق تند می زند برای شنونده اش می توانست از جان خسته ام بگوید، والا زبانم از گفتن آنچه که خستگی جانم است ناتوان است.

چند وقتی بود که اوضاع بهم ریخته بود. دربه در دکتر و درمان حال و هوای ناخوشم بودم. مادر همسر نام یک دکتر سنتی را آورد که نبض می گیرد و حالت را خوب می کند. ابتدا یاد آن دختر وزرگر افتادم و خب خیالم راحت بود که زمانه ی چنان دکترانی به پایان رسیده است و دکتران این زمانه هم از نوع مدرن و دانشگاه رفته شان دردم را نمی فهمند پس عزمم را جزم کردم که هرجور شده سراغ این دکتر سنتی بروم. اولش هیچ حس خاصی نبودتا اینکه پایم به مطبش باز شد و چند خانم سنتی به انتظار نوبت دیدم. راستش بازهم همه چیز در حد امتحان بود و یکی هی تلنگری می زد که نام کدام اصلا قرار است نبضت را تندتر کند؟ پس دلشوره ها رفت. نشستم کنار دستش، دستم را گرفت. نگاهی با غمی پنهان کرد یا لااقل من چنین حس کردم، و گفت بدنت خسته است. میخکوب شدم زبانم بند آمد، نبضم همانجایی را نشان داد که دلم آنجاست. لاکردار دقیق خوانده بود نبضم را، بعد گفت دودلی و هوایی ... و و و بعد هم یکمقداری از خصوصیات جسمی ام گفت که بیش از نیمی اش درست بود. اما تن خسته و دل هوایی را از روی نبضم چطور توانده بود؟گفت دختر جان باور داری خدا خواسته تو اینجا باشی؟ نگاهش کردم و گفتم خب؟ گفت نگو خب، قبول داری؟ میم گفت ایشون فلسفه می خونه و هرچیزی رو خیلی راحت قبول نداره، بعد هم نشست کلی از جهان برایم گفت و روزگار خودش و دختر و نوه اش و من گیج نبض و تن خسته و دل هوایی، جایم را به میم دادم. او نشست به او از حال یک روز خوش یک روز ناخوشش گفت. و برای او هم چیزهایی نوشت و بیرون آمدیم.من جانم خسته بود، مغزم درد می کرد و دلم بدنبال کورسوی امید هرکجا می رفت. دلم مانده بود در بی قراری و جانم قرار می خواست و این تنش جانم را فرسوده بود.بعدش به میم گفتم می دانی چیزی را گفت که خودن هربار با خودم می گفتم، گفتم میدانی، خیلی وقت ها فکر می کنم بیشتر از ۳۳ سال زندگی کرده ام و تنم خسته است.گفتم بی قراری و هوایی شدنم را گفت دیدی؟امروز ۱۲ ساعت خوابیدم. حال هیچ کاری را ندارم و باز هم می خواهم بخوابم. جانم خسته است. و این همان بود که با نبضم خوب فهمیده بود. شاید فقط نبضی که به نام عاشق تند می زند برای شنونده اش می توانست از جان خسته ام بگوید، والا زبانم از گفتن آنچه که خستگی جانم است ناتوان است.

در صورتیکه پست با عنوان نبضِ خستگی :: شبیه بودن دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.