روی خط خبر

  • seireman
  • سیرِ من - ۱۲۹ امین : و باز هم زمان بندی خدا

منبع: seireman
امتیاز: 5 5

سیرِ من - ۱۲۹ امین : و باز هم زمان بندی خدا از وبلاگ سیرِ من seireman

سیرِ من - ۱۲۹ امین : و باز هم زمان بندی خدا

سلام. دیشب را تا نزدیک آخر شب بیرون از خانه بودم. خیلی کارها کردم برای آرامشم.  وقتی به خانه برگشته بودم، گوشی را که باز کردم چیزی عجیب دیدم. همان آقای عاشق قدیمی با یک اکنت فیک و ساختگی در اینستاگرام به من پیام داده بود و طوماری از حرف های بی سر و ته و آه و ناله و نفرین و خواهش و التماس... خودم را کنترل کردم که عصبانی نشم. ایشان شاید بار پنجم یا ششمش است در این دو سال و اندی که با اینگونه مزاحمت هایش اسباب ناراحتی میشود. فکر کنم در حد دو سه کلمه جوابش دادم. و در آخر ایشان باز هم یک نفرین دیگر کرد که وقتی اینجوری کسی رو از خودت میرونی انتظار نداشته باش خدا برایت کاری کنم. منم که هوس کرده بودم حرصش را بیشتر در بیاورم. گفتم چشم. مرسی که گفتی. و در اخر اکنت اینستاگرامم را برای همیشه پاک کردم. همیشه میخواستم ثابت کنم میتوانم بدون فرار کردن از ایشون در اینستاگرام بمونم ولی دیدم این اسمش فرار کردن نیست لطف به خود است. در لحظات پایانی که داشتم پست هامو یکی یکی پاک میکردم ایشون باز پیام داد که لازم به اینکار نیست و من میرم و قول میدم مزاحمت نشم تو بمون. و من هم گفتم ثابت کرده ای چقدر روی قول هایت میمانی، بار پنجم یا ششمش بود و دیگر بسه. شاید چند روز دیگر اکنتی بسازم فقط برای خواندن نارایانا و بس، نه خانواده ای خواهد بود، نه دوستی، انقدر که این روزها انرژی منفی اینستاگرام روی من اثر گذاشته بود بعید نیست این آشوب چند روزه ی درونی و بیرونی هم دلیلش همین باشد. هر چیزی که آرامش من را بهم بریزد حتی اگر گران ترین باشد مفت نمی ارزد. مثل همین شبکه های اجتماعی که شاید حتی برای خودم تبدیل شده اند به ابزاری برای های و هوی و حرف های بی سر و ته.   از این بابت میگویم زمان بندی خدا، چون چند روزی بود به فکر پاک کردنش بودم ولی مرتب به تعویق می انداختمش. اما این تلنگر از سوی کائنات در بهترین زمانش اتفاق افتاد . ممکن است در نگاه اول خودم هم شک کنم که چرا الآن؟ چرا الان که آرامشم در مخاطره افتاده باید اینجوری بشه. اما فهمیدم دقیقا در بهترین زمان کائنات به من پیام داده که دور خودت را خلوت کن، بی استفاده ها را دور بریز، و خودت را یکبار دیگه بهتر پیدا کن.   هنوز نزاع بر سر خواستگار در خانه ی ما وجود دارد. پدر که کاملا قهر کرده و چند روزیست حرف نمیزند، چرا که به او برخورده که روز خواستگاری به او گفتیم لباس مرتب بپوش و ... مادر هم هر روز قربانی بازی که بچه های من ازدواج نکردند و .... و من این وسط یک تنه دارم سعی میکنم حال خودمو خوب نگه دارم  تمام محیط اطرافم رو میتونم حذف کنم. فیلم ها، اخبار، شبکه های اجتماعی، دوستان بی فایده و ... ولی در مورد پدر و مادر واقعا هیچ کاری جز اینکه کمتر اهمیت بدم به ذهنم نمیرسه. از یک خواستگاری بحرانی ساختند، پیچیده تر از بحران های جهانی.   راستش نمیدونم حرف درستی هست یا نه ولی تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی نه بگذارم خواستگاری بیاید و نه از خدا همسری بخوام. شاید اصرار بیش از حد من به خدا برای داشتن همسر و کمی دوری از پدر مادرم اشتباه بوده است. اول باید آنقدر قوی بشم که حتی زندگی در این شرایط را عاشقانه قلمداد کنم و لذت ببرم.   امروز برای نماز صبح خیلی با خدا حرف زدم سر سجاده ام و میون اشک های خودم خوابم برد. اما بعد از اون احساس بهتری پیدا کردم. خدا برایم شد دست نوازش پدرم و محبت مادرم ، شد رفیقم و پناهگاهم. و یکبار دیگر یادم آمد تنها نیستم و ناراحتی برای کسیست که تنهاست و خدا را ندارد.   پ.ن : سخت هست ولی شدنی، روزهای سختی هستند ولی مطمئنم به زودی تموم میشند و من همچنان لبخند میزنم. با تمام قدرتم.    

سلام.دیشب را تا نزدیک آخر شب بیرون از خانه بودم. خیلی کارها کردم برای آرامشم. وقتی به خانه برگشته بودم، گوشی را که باز کردم چیزی عجیب دیدم. همان آقای عاشق قدیمی با یک اکنت فیک و ساختگی در اینستاگرام به من پیام داده بود و طوماری از حرف های بی سر و ته و آه و ناله و نفرین و خواهش و التماس...خودم را کنترل کردم که عصبانی نشم. ایشان شاید بار پنجم یا ششمش است در این دو سال و اندی که با اینگونه مزاحمت هایش اسباب ناراحتی میشود.فکر کنم در حد دو سه کلمه جوابش دادم. و در آخر ایشان باز هم یک نفرین دیگر کرد که وقتی اینجوری کسی رو از خودت میرونی انتظار نداشته باش خدا برایت کاری کنم.منم که هوس کرده بودم حرصش را بیشتر در بیاورم. گفتم چشم. مرسی که گفتی.و در اخر اکنت اینستاگرامم را برای همیشه پاک کردم. همیشه میخواستم ثابت کنم میتوانم بدون فرار کردن از ایشون در اینستاگرام بمونم ولی دیدم این اسمش فرار کردن نیست لطف به خود است.در لحظات پایانی که داشتم پست هامو یکی یکی پاک میکردم ایشون باز پیام داد که لازم به اینکار نیست و من میرم و قول میدم مزاحمت نشم تو بمون.و من هم گفتم ثابت کرده ای چقدر روی قول هایت میمانی، بار پنجم یا ششمش بود و دیگر بسه.شاید چند روز دیگر اکنتی بسازم فقط برای خواندن نارایانا و بس، نه خانواده ای خواهد بود، نه دوستی، انقدر که این روزها انرژی منفی اینستاگرام روی من اثر گذاشته بود بعید نیست این آشوب چند روزه ی درونی و بیرونی هم دلیلش همین باشد.هر چیزی که آرامش من را بهم بریزد حتی اگر گران ترین باشد مفت نمی ارزد. مثل همین شبکه های اجتماعی که شاید حتی برای خودم تبدیل شده اند به ابزاری برای های و هوی و حرف های بی سر و ته.از این بابت میگویم زمان بندی خدا، چون چند روزی بود به فکر پاک کردنش بودم ولی مرتب به تعویق می انداختمش.اما این تلنگر از سوی کائنات در بهترین زمانش اتفاق افتاد . ممکن است در نگاه اول خودم هم شک کنم که چرا الآن؟ چرا الان که آرامشم در مخاطره افتاده باید اینجوری بشه.اما فهمیدم دقیقا در بهترین زمان کائنات به من پیام داده که دور خودت را خلوت کن، بی استفاده ها را دور بریز، و خودت را یکبار دیگه بهتر پیدا کن.هنوز نزاع بر سر خواستگار در خانه ی ما وجود دارد.پدر که کاملا قهر کرده و چند روزیست حرف نمیزند، چرا که به او برخورده که روز خواستگاری به او گفتیم لباس مرتب بپوش و ...مادر هم هر روز قربانی بازی که بچه های من ازدواج نکردند و ....و من این وسط یک تنه دارم سعی میکنم حال خودمو خوب نگه دارم تمام محیط اطرافم رو میتونم حذف کنم. فیلم ها، اخبار، شبکه های اجتماعی، دوستان بی فایده و ...ولی در مورد پدر و مادر واقعا هیچ کاری جز اینکه کمتر اهمیت بدم به ذهنم نمیرسه.از یک خواستگاری بحرانی ساختند، پیچیده تر از بحران های جهانی.راستش نمیدونم حرف درستی هست یا نه ولی تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی نه بگذارم خواستگاری بیاید و نه از خدا همسری بخوام. شاید اصرار بیش از حد من به خدا برای داشتن همسر و کمی دوری از پدر مادرم اشتباه بوده است. اول باید آنقدر قوی بشم که حتی زندگی در این شرایط را عاشقانه قلمداد کنم و لذت ببرم.امروز برای نماز صبح خیلی با خدا حرف زدم سر سجاده ام و میون اشک های خودم خوابم برد. اما بعد از اون احساس بهتری پیدا کردم.خدا برایم شد دست نوازش پدرم و محبت مادرم ، شد رفیقم و پناهگاهم. و یکبار دیگر یادم آمد تنها نیستم و ناراحتی برای کسیست که تنهاست و خدا را ندارد.پ.ن : سخت هست ولی شدنی، روزهای سختی هستند ولی مطمئنم به زودی تموم میشند و من همچنان لبخند میزنم. با تمام قدرتم.

در صورتیکه پست با عنوان سیرِ من - ۱۲۹ امین : و باز هم زمان بندی خدا دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.