روی خط خبر

  • riseofsasaj01
  • روز نوزدهم سربازی (برگرفته از دفتر خاطرات سربازی) :: riseofsasaj
 درخواست حذف مطلب

منبع: riseofsasaj01
امتیاز: 5 5

روز نوزدهم سربازی (برگرفته از دفتر خاطرات سربازی) :: riseofsasaj از وبلاگ riseofsasaj riseofsasaj01

روز نوزدهم سربازی (برگرفته از دفتر خاطرات سربازی) :: riseofsasaj

صبح به موقع بیدار شدیم.اکثر بچه ها دیگه حال و حوصله هیچ کاری رو ندارند و نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت و دل گنده شدند.حتی بچه های گروه خودم دیگه حال و حوصله نظافت اول صبح رو ندارن و باید با مشت و لگد بیدارشون کرد که البته از عهده من خارجه.امروز صبح حالم خیلی بده و نیاز به دارو دارم اما اینجا خبری از دارو نیست.

صبح دوباره رژه رفتیم.بعدش هم جمع شدیم توی آسایشگاه بالا و زیارت عاشورا خوندیم.بعد رفتیم میدون اصلی و دوباره رژه...سرویس شدیم.فکر می کردم پنجشنبه ها کارمون سبک تره ولی ظاهرا اینجوری نیست.

هنوز پُست ، شرایط تک پسریم رو نرسونده پادگان.کاش زودتر بیاد که تا حدودی خیالم راحت بشه.ظهر یه کم حالم بهتر بود ولی خسته بودم.

ظهر خورشت قیمه بهمون دادن.فرشاد و علی نگهبان هستن.علی سر پست هست و من غذاشو گرفتم و هنوز نیومده که از من غذاشو بگیره و نوش جان کنه آخه نگهبان انبار فرسودس که از اینجا دوره.

آنکادر تخت خیلی حال گیریه.مرخصی عید که رفتم خونه حتما یه پتو میارم که نخوام هر صبح آنکادر کنم و شب ها روی آنکادرم بخوابم و پتوی اضافم رو روی خودم بگیرم.نخ و سوزن هم خیلی لازمه.هر لحظه یه جایی از لباسم جِر میخوره.البته اینجا خیاطی هم داره.

سر پست های نگهبانیم به خیلی چیزها فکر میکنم.به گذشتم ، به آیندم ، به مامان و بابا ، به رفتارم ، به اینکه چرا زندگیمو حروم کردم ، به اینکه بعد از خدمت باید خیلی چیزها رو در خودم و اطرافم تغییر بدم.شاید سربازی یه یه نقطه عطف توی زندگی من باشه.

هادی ، متولد ۳ بهمن ۱۳۷۱ از بچه های گل شیراز بود.اکثر بچه های اینجا از من کوچیکترن.اون هم به خاطر اینکه زیاد معطل کردم و دیر اومدم خدمت.امروز خیلی سرد بود و خواب ظهر میچسبید.دوباره ساعت ۱۵:۳۰ رژه رفتن شروع شد.شب رفتیم عکس بگیریم که خیلی شلوغ بود و منصرف شدیم.بعدش رفتیم فروشگاه ۸۰۸ و پیتزا زدیم.اول من و علیرضا بودیم ولی بعدش محمود هم بهمون ملحق شد.

باز پرسپولیس بازی داره و بچه ها همش سر و صدا میکنن.هر چی هم سرگروهبان ها اذیتمون می کنن آدم بشو نیستیم که نیستیم.این جناب تورانی خیلی رو مخه.ازش خوشم نمیاد.خیلی عقده ایه.

عصر جناب بامشاد یه کلاس شبانه شاد و مفرح برامون ترتیب داد که بچه ها با جنگولک بازی باعث شادیمون رو فراهم کردن.موقع خواب هم بچه ها از زیر پتو کلی مسخره بازی در آوردن و صداهای مختلف در میاوردن.خلاصه به هر ترتیبی بود خوابیدیم....

صبح به موقع بیدار شدیم.اکثر بچه ها دیگه حال و حوصله هیچ کاری رو ندارند و نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت و دل گنده شدند.حتی بچه های گروه خودم دیگه حال و حوصله نظافت اول صبح رو ندارن و باید با مشت و لگد بیدارشون کرد که البته از عهده من خارجه.امروز صبح حالم خیلی بده و نیاز به دارو دارم اما اینجا خبری از دارو نیست.صبح دوباره رژه رفتیم.بعدش هم جمع شدیم توی آسایشگاه بالا و زیارت عاشورا خوندیم.بعد رفتیم میدون اصلی و دوباره رژه...سرویس شدیم.فکر می کردم پنجشنبه ها کارمون سبک تره ولی ظاهرا اینجوری نیست.هنوز پُست ، شرایط تک پسریم رو نرسونده پادگان.کاش زودتر بیاد که تا حدودی خیالم راحت بشه.ظهر یه کم حالم بهتر بود ولی خسته بودم.ظهر خورشت قیمه بهمون دادن.فرشاد و علی نگهبان هستن.علی سر پست هست و من غذاشو گرفتم و هنوز نیومده که از من غذاشو بگیره و نوش جان کنه آخه نگهبان انبار فرسودس که از اینجا دوره.آنکادر تخت خیلی حال گیریه.مرخصی عید که رفتم خونه حتما یه پتو میارم که نخوام هر صبح آنکادر کنم و شب ها روی آنکادرم بخوابم و پتوی اضافم رو روی خودم بگیرم.نخ و سوزن هم خیلی لازمه.هر لحظه یه جایی از لباسم جِر میخوره.البته اینجا خیاطی هم داره.سر پست های نگهبانیم به خیلی چیزها فکر میکنم.به گذشتم ، به آیندم ، به مامان و بابا ، به رفتارم ، به اینکه چرا زندگیمو حروم کردم ، به اینکه بعد از خدمت باید خیلی چیزها رو در خودم و اطرافم تغییر بدم.شاید سربازی یه یه نقطه عطف توی زندگی من باشه.هادی ، متولد ۳ بهمن ۱۳۷۱ از بچه های گل شیراز بود.اکثر بچه های اینجا از من کوچیکترن.اون هم به خاطر اینکه زیاد معطل کردم و دیر اومدم خدمت.امروز خیلی سرد بود و خواب ظهر میچسبید.دوباره ساعت ۱۵:۳۰ رژه رفتن شروع شد.شب رفتیم عکس بگیریم که خیلی شلوغ بود و منصرف شدیم.بعدش رفتیم فروشگاه ۸۰۸ و پیتزا زدیم.اول من و علیرضا بودیم ولی بعدش محمود هم بهمون ملحق شد.باز پرسپولیس بازی داره و بچه ها همش سر و صدا میکنن.هر چی هم سرگروهبان ها اذیتمون می کنن آدم بشو نیستیم که نیستیم.این جناب تورانی خیلی رو مخه.ازش خوشم نمیاد.خیلی عقده ایه.عصر جناب بامشاد یه کلاس شبانه شاد و مفرح برامون ترتیب داد که بچه ها با جنگولک بازی باعث شادیمون رو فراهم کردن.موقع خواب هم بچه ها از زیر پتو کلی مسخره بازی در آوردن و صداهای مختلف در میاوردن.خلاصه به هر ترتیبی بود خوابیدیم....

در صورتیکه پست با عنوان روز نوزدهم سربازی (برگرفته از دفتر خاطرات سربازی) :: riseofsasaj دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.