روی خط خبر

  • night0stars
  • مـטּ، اینجا، تنـ ﮭا - I don't know what to do

منبع: night0stars
امتیاز: 5 5

مـטּ، اینجا، تنـ ﮭا - I don't know what to do از وبلاگ مـטּ، اینجا، تنـ ﮭا night0stars

مـטּ، اینجا، تنـ ﮭا - I don't know what to do

حالا تو درست کنارمی،نزدیکی. اونقدری نزدیک که میتونم بوی عطرتو حس کنم.اونقدری نزدیک که کافیه گردنم رو یکم کج کنم تا بتونم گرمی نفس هاتو حس کنم.کنارم نشستی و می تونم پای همیشه ناآرومتو سوژه ی خنده مون قرار بدم. توی یه اتاق پر از آدم هایی که واسم آشنان نشستم.دارم مدام به خاطر کارها و خنده هاشون میخندم.و باهاشون شوخی می کنم،و بهشون حس صمیمیت میدم.واسه ی دیدن مامانم کافیه سوار یه اسنپ بشم و ده دقیقه دیگه پیشش باشم.مثل همیشه که دو تا دستمو باز می کنم و مثل لوستر بهش آویزون میشمبغلش کنم و به این فکر کنم که هروقتی که به محبت احتیاج داشته باشم اون واسم هست.تو درست کنارمی،دورم پره از آدم هایی که واسم حس آشنایی دارن،و مامانم ده دقیقه ازم فاصله داره.ولی من بازم اون حس غربت رو دارم.همون حس ناآشنایی.همون حس تعلق نداشتن ..حتی دیگه نمیدونم چی باعث میشه که دیگه گرفتار این حس نباشم.حتی دیگه حس نمیکنم که دیدن چهره ی آشنا بتونه حالمو بهتر بکنه.غریبه م.با همه غریبه م.و نمیدونم کی، کجا، و چیجوریبالاخره حس میکنم که متعلق به یه جاییم.که وقتی که یه نفس عمیق میکشم،بگم چقدر خوبه که میتونم تو هوای "خونه" باشم.رهام.مثل بادکنکی که توی تاریکی شب محو میشه.همونقدر بی ریشه.همونقدر بی خونه.

حالا تو درست کنارمی،نزدیکی. اونقدری نزدیک که میتونم بوی عطرتو حس کنم.اونقدری نزدیک که کافیه گردنم رو یکم کج کنم تا بتونم گرمی نفس هاتو حس کنم.کنارم نشستی و می تونم پای همیشه ناآرومتو سوژه ی خنده مون قرار بدم.توی یه اتاق پر از آدم هایی که واسم آشنان نشستم.دارم مدام به خاطر کارها و خنده هاشون میخندم.و باهاشون شوخی می کنم،و بهشون حس صمیمیت میدم.واسه ی دیدن مامانم کافیه سوار یه اسنپ بشم و ده دقیقه دیگه پیشش باشم.مثل همیشه که دو تا دستمو باز می کنم و مثل لوستر بهش آویزون میشمبغلش کنم و به این فکر کنم که هروقتی که به محبت احتیاج داشته باشم اون واسم هست.تو درست کنارمی،دورم پره از آدم هایی که واسم حس آشنایی دارن،و مامانم ده دقیقه ازم فاصله داره.ولی من بازم اون حس غربت رو دارم.همون حس ناآشنایی.همون حس تعلق نداشتن ..حتی دیگه نمیدونم چی باعث میشه که دیگه گرفتار این حس نباشم.حتی دیگه حس نمیکنم که دیدن چهره ی آشنا بتونه حالمو بهتر بکنه.غریبه م.با همه غریبه م.و نمیدونم کی، کجا، و چیجوریبالاخره حس میکنم که متعلق به یه جاییم.که وقتی که یه نفس عمیق میکشم،بگم چقدر خوبه که میتونم تو هوای "خونه" باشم.رهام.مثل بادکنکی که توی تاریکی شب محو میشه.همونقدر بی ریشه.همونقدر بی خونه.

در صورتیکه پست با عنوان مـטּ، اینجا، تنـ ﮭا - I don't know what to do دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.