روی خط خبر

  • neekshad
  • پریشان خیال؛ داستایفسکی_بخش سوم :: نیک‌شاد
 درخواست حذف مطلب

منبع: neekshad
امتیاز: 5 5

پریشان خیال؛ داستایفسکی_بخش سوم :: نیک‌شاد از وبلاگ نیک‌شاد neekshad

پریشان خیال؛ داستایفسکی_بخش سوم :: نیک‌شاد


فی الفور نگاهی به کاغذهایش انداخت. کاغذها مرتب بودند. جوهر و چربی شمع، کاغذها را لکه دار نکرده بود. بعد از آن واسیا گفت:« به گمانم. نزدیک ساعت شش به خواب رفته ام. شب این جا چقدر سرد می شود! بگذار، یک کمی چای بخورم، بعد می چسبم به کارم.»




- واسیا و آرکادی همدیگر را در آغوش گرفتند. چانه واسیا می لرزید و قطرات اشک از دیدگانش فرو می غلتید، آرکادی ایوانویچ دم نمی زند. دلشان گرفته بود و شتابان چایشان را می خوردند.

- می دانی او که سر در نمی آورد.

- آخر به خاطر اوست که تو اینجا میخکوب شده ای، به خاطر اوست که تو خودت را ناخوش می کنی... الان بیا! می دانی، دوست عزیز، امروز به آنجا می روم، سرو گوشی آب می دهم.
واسیا پرسید:« کجا؟»

- آه عزیزترین دوست من، باشد. اینجا می مانم. الان می فهمم که حق با توست. از اینها گذشته، فعلاً سرم به کار خودم است. یک لحظه را هم عاطل و باطل نمی گذرانم.
- یک لحظه صبر کن، در یک چشم به هم زدن، یادداشتی می نویسم.
- عجله نکن، وقت زیادداری، احتیاجی نیست عجله کنی. من اول باید استحمام کنم، بعد ریشم را بزنم، کتم را با برس تمیز کنم. خب واسیا، دوست عزیز، سعادت و خوشبختی در انتظار ماست! مرا در آغوش گیر، واسیا!
- آه ای کاش...
صدای بچه ای از پلکان به گوش رسید:« آقای شومکوف، اینجا زندگی می کنند؟»

- عزیزم، اینجا زندگانی می کند. اینجا زندگانی می کند.

«کیست؟ چی شده؟ پتنکا توی؟
پسری کوچولو و زیبا بود. مشکل ده سالش می شد و زلفانی مشکی و مجعد داشت. پسرک گفت:« صبح به خیر واسیای پترویچ، افتخار آن را دارم که سال نو را به شما تبریک بگویم. خواهر و مادر بهترین درودهای خود را به شما می فرستند. خواهرم گفت که از جانب او شما را ببوسم.»
واسیا پسر قاصد را تابی داد و در هوا دور سر خود چرخاند و بعد به زمین گذاشت. لبان او را با نشاط و شیرین بوسید. پنداری لزانکا را می بوسید.
واسیا پسر را به آرکادی داد و او بدون اینکه پایش به کف اتاق بخورد به بازوان قوی و مشتاق آرکادی رسید. واسیا گفت:« آرکادی او را ببوس.»


- خب، خب، خب.
- خواهرم لباس به تنم کرد تا به دیدارتان بیایم. بعد خواهرم موی سرم را روغن زد و سرتاپای مرا بوسید و گفت که بیایم و شما را ببینم و سال نو را به شما تبریک بگویم، و از تو پرسید که شاد و شنگولی یا نا؟ آیا پریشب خوب خوابیدی؟ خیلی چیزها به من سفارش کرد، گفت که از شما بپرسم، اوه، بله، کارتان را یک جایی بند کرده اید، شاید هم...او چی گفت؟ او اینجاست...
پسرک یک تکه کاغذ تا شده از جیبش بیرون آورد و از روی آن د کلمه کرد:« دستخطش همین است، البته نگران بودم. بله... پاک از یادم رفته بود. او برای شما یادداشت و هدیه ناقابلی فرستاده، کم مانده بود فراموش کنم.»
- خدای مهربان! پسر عزیز! کجا... ؟! کاغذ کجاست؟ آهان اینجاست برایم چی نوشته! محبوبم، پریشب دیدم که یک کیف برایم درست می کرد، اما تمامش نکرده بود، لزانکا می گفت که اول برایم طره ای از گیسویش را می فرستد. و بعداً کیف را. ببین آرکاشا، ببین.
واسیا بدون اینکه این کارش ارتباطی با خوشبختی اش داشته باشد، طره ای از پرپشت ترین و سیاه ترین موی جهان را به او نشان داد و بعد عاشقانه آن را بوسید، سپس گیسوان را در جیب پیراهنش گذاشت تا نزدیک قلبش باشد.
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا یک قاب به آن سفارش می دهم.»
پسرک مکث کوتاهی کرد، می خواست، پیامش را تمام و کمال بگوید، سپس سخنش را پی گرفت:« امروز، بره سرخ شده می خوریم، فردا مغز. مامان می خواهد کمی کلوچه بپزد... چند روزی اشکنه و شوربا نمی خوریم.»
آرکادی ایوانویچ فریاد زد:« چه پسر کوچک و زیبایی! واسیا تو خوشبخترین مرد روی زمین هستی.»
پسرک چایش را قورت و یادداشت واسیا را برداشت. آرکادی و واسیا بوسه بارانش کردند و پسرک شاد و شنگول روانه خانه شان شد.
آرکادی ایوانویچ به لحن دلنوازی گفت:« خب دوست عزیز، می بینی، می بینی، چه خوشبختی؟! همه چیز رو به بهبودی است. غمگین مباش. به فکر انجام کارت باش! تمامش کن، واسیا یک جوری قال قضیه را بکن، ساعت دو بر می گردم او از همه به دیدن آنها می روم، بعد به یولین ماستاگویچ.»

- خداحافظ
- خبر کن، یک لحظه صبر کن، به آنها بگو... خب هرطور که مناسب می دانی، همان کن. لزانکا را ببوس... راستی هرچه دیدی از سیر تا پیاز برایم تعریف کن. دوست عزیزم از سیر تا پیاز...
- یک لحظه گوش کن. می دانی که هر کسی چگونه احساس می کند! خوشبختی تو را آشفته می کند! از اینها گذشته... از پریروز تا به امروز، تو در عالم دیگری بوده ای، از آن احساسات دیروزی دست برنداشته ای، خوب بابا بس کن! یک کمی به خودت بیا!
خودت را جمع و جور کن! واسیای عزیزم! خداحافظ! خداحافظ!
سرانجام دو دوست از هم جدا شدند. آرکادی ایوانویچ تمامی آن بامداد آشفته و پریشان بود و به کسی جز واسیا فکر نمی کرد. وی به ضعف و زود رنج بودن او واقف بود.


هنگامی که آرکادی به خانه یولین ماستاگویچ رسید، ساعت حدود یازده بود، به سیاهه طولانی کسانی که دم در ورودی سالن، اسمشان را روی کاغذ آلوده به جوهر امضاء کرده بودند نگاه کرد، تا اسم واسیا را هم بر آنها اضافه کند. اما وقتی که امضای خود واسیا شومکوف در برابر چشمانش برق زد، از تعجب نزدیک بود، شاخ در بیاورد.

آرکادی ایوانویچ پاک ناامید شد. وقتی که بیرون رفت. احساس افسردگی کرد، فاجعه داشت، نزدیک می شد. اما از کدام سوی؟ چه فاجعه ای؟ آرکادی با افکاری تیره و تار به کولومنا رسید، در اولین وهله، گیج  شد. ولیکن پس از حرف زدن با لزانکا کاملاً دلواپس واسیا شد. هنگامی که به خیابان رسید، اشکهایش خشکید. شتابان به سوی خانه دوید و در نوفا با واسیا چهره به چهره شد. واسیا هم داشت می دوید. آرکادی ایوانویچ داد زد:« کجا داری می روی؟»
- پیرمرد، زدم بیرون، صرفاً برای هوا خوری.
- فقط همین، نمی توانستی، یک جا بند بشوی. آه، داشتی به کولومنا می رفتی؟ آه واسیا! واسیا! پس چرا به خانه یولین ماستاگویچ رفتی؟
واسیا مکثی کرد و بعد دستش را تکان داد و گفت:« آرکادی! راستش نمیدانم چه بلایی دارد سرم می آید؟! من...»

- نه چیزیم نیست، چیزیم نیست.

- البته، البته، آرکادی حالا وضع فرق می کند. ابداً مانند آن جریان نیست.
- اما ببینم، نگاه کن، چطور فرق می کند؟ شاید این تکالیف چندان هم ضروری نباشد. به خاطر این کار، داری به عمر خودت آتیش می زنی.
- خب، خب، با من بیا.
- به خانه می رویم، نه به کولومنا.
- البته پیرمرد آخر چطور می توانم یک دفعه آنجا سبز بشوم؟ دیگر تغییر عقیده داده ام. دیگر نمی توانم، بدون تو، بمانم. الان که کنار من هستی، نوشتن را از سر می گیرم، بیا برویم.
بدون اینکه حرفی بزنند، گام برمی داشتند، واسیا عجله می کرد.

- اوه، البته خوب آرکاشای عزیز. یالله بگو.
- واسیا، گمان می کنم قافیه را باخته ای.

پنداری آرکاشا نمی خواست، زیادی توضیح دهد. آرکادی ایوانویچ آهی کشید و نگاهی به واسیا انداخت. کاملاً گیج و منگ شده بود.
واسیا وقتی گوش می داد واقعاً برافروخته می شد. حتی قیافه ای دوستانه به خود می گرفت. آنها شام را خوردند. خانم پیر جیب آرکادی ایوانویچ را پراز بیسکویت کرده بود. دو دوست موقع خوردن بیسکویتها قهقهه شادی سر دادند. واسیا قول داد بعد از شام بخوابد.
واسیا در رختخواب دراز کشید. آرکادی ایوانویچ در آن بامداد، برای خوردن چای دعوت داشت. دعوتی که احتمالاً نمی توانست از آن صرف نظر کند. دو دوست از هم دیگر خداحافظی کردند. آرکادی قول داد در اولین فرصت زود برگردد. شاید زودتر از ساعت هشت، سه ساعتی را که آرکادی بیرون از منزل گذراند، برایش بیشتر از سه سال گذشت.
سرانجام آرکادی علی رغم میل باطنیش موفق شد، مهمانی را ترک کند و شتابان به سوی واسیا برگردد. آرکادی خانه را تاریکی یافت، واسیا درخانه نبود، از مافارا ماوقع را پرسید مافارا گفت:« واسیا تمام وقت مشغول نوشتن بود و یک لحظه هم چشم روی چشم نگذاشت و بعد در اتاق این طرف و آن طرف رفت. و یک ساعت پیش از خانه زد بیرون و موقع رفتن گفت که تا نیم ساعت دیگر بر می گردد، راستی گفت که وقتی تو برگشتی، بگویم که او برای قدم زدن رفته بیرون» مافارا، اضافه کرد که امکان دارد واسیا سه تا چهار ساعت بیرون باشد.
آرکادی ایوانویچ دستش را تکان داد و گفت:« او در آرتیموف است.»
لحظه ای بعد، بیکباره روزنه امیدی، مایه مسرتش شد. از جا پرید و دردل گفت:« واسیا حتماً تمام آنها را نوشته است.»
باز دمی به فکر فرو رفت و بعد در دل گفت:« نه، منتظر من می شد. سری به میز کارش می زنم.»

نگاه کینه توزانه ای به او انداخت و داد و زد:« هی! تو اینجایی؟»
آرکادی ایوانویچ جوابی نداد. ترسید از واسیا چیزی بپرسد. بدون اینکه چیزی بگوید. نگاهش را به پایین دوخت و شروع به مرتب کردن کاغذهای واسیا کرد. سرانجام نگاهی به همدیگر انداختند. چشمان واسیا، خمارگونه، شکسته، مست و حالتی گریان داشت. آرکادی منقلب شد.
آرکادی به سویش دوید. بازوانش را دور گردن واسیا انداخت و گفت:« واسیا برادر عزیزم، تو را چه می شود؟ این دیگر چیست؟ همه چیز را از سیر تا پیاز برایم بگو! من سبب دلتنگی ات را درک نمی کنم. این دیگر چیست؟ قربانی بیچاره، همه حقایق را به من بگو. مطمئناً این کار به تنهایی نمی تواند سبب اصلی باشد.»
واسیا به او چسبید و نتوانست کلمه ای بر زبان آورد. نفس در سینه اش حبس شده بود.
- بیا، واسیا، بیا خوب، اگر نمی توانی، آنها را بنویسی، خب ننویس، آسمان که به زمین نمی آید. نمی فهم. به من بگو، چه چیز تو را ناراحت می کند؟ می فهمی والله می خواهم...آه، خدایا، خدایا،...
آرکادی به هنگام حرف زدن، قدم می زد و به هرچه که در جلوی پایش قرار می گرفت دستی می زد، پنداری داشت نوشداروی برای واسیا می جست.
- فردا خودم به زیارت یولین ماستاگویچ می روم. ازش می خواهم، التماس می کنم، فرصت دیگری به تو بدهد. همه چیز را به او می گویم. همه چیز را، همه آن چیزهایی که باعث می شود تو زجر بکشی.
واسیا مثل گچ سفید شد و داد زد:« خدا نکند!»
کم مانده بود که قالب تهی کند.
- واسیا، واسیا.
واسیا به خود آمد، لبانش می لرزید. سعی می کرد، چیزی بگوید. صرفاً دست آردکادی را به آرامی و با برافروختگی فشار می داد. آرکادی در پشت سر او با نگرانی و اضطراب دردناکی ایستاده بود. بار دیگر واسیا به او خیره شد.
- واسیا، خدا مرگم بده، واسیا! داری دلم را می شکنی، دوست من، دوست عزیز من.
قطرات اشک از چشمان واسیا فرو غلتید. خودش را به آغوش آرکادی انداخت و گفت:
« آرکادی سر تو کلاه گذاشته ام مرا ببخش، مرا ببخش، من به دوستی تو خیانت کرده ام!»

- ... آنجا.
واسیا با حرکات مأیوس کننده ای کشوی میز را بیرون کشید و شش دفترچه نازک را روی میز انداخت. هر شش دفترچه به دفترچه اصلی که واسیا رونویسی می کرد شبیه بود و مو هم نمی زدند.
- آنها چیه؟
- این همان چیزی است که باید تا فردا تمامش کنم. حتی یک چهارم آن را انجام نداده ام. از من مپرس... علتش را مپرس.
واسیا فی الفور به مطلبی که بیشتر آزرده خاطرش می کرد انگشت گذاشت، رشته کلام را به دست گرفت و گفت:« دوست من، آرکادی! خودم هم نمی دانم چه مرگم است! ظاهراً نرم نرمک دارم از رویا بیدار می شوم! تمام این سه هفته را وقت تلف کرده ام. یکروز هم غفلت نکردم... من... هر روز به دیدن لزانکا رفتم. دلم گرفته بود. در عذاب بودم، حتی گمان نمی کردم کار به جاهای باریک بکشد. حالا، حالا خوشبختی برایم آشکار می شود.»
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا، واسیا، تو را نجات می دهم. می فهمی. این مسأله پیش پا افتاده است. گوش کن. به من گوش کن، فردا به دیدن ماستاگویچ می روم. سرت را تکان نده. گوش کن! تمام داستان را به او می گویم. همه چیز را برایش شرح می دهم... از سی تا پیاز به او می گویم. به او می گویم که چقدر ناراحتی و چطور زجر می کشی!»

رنگ از سیمای آرکادی ایوانویچ پرید، به هر زحمتی که بود خودش را جمع و جور کرد وناگهان زد زیر خنده.
آرکادی گفت:« همه اش همین! واسیا، واسیا، از خودت خجالت نمی کشی؟ ها؟ حالا به من گوش کن. می دانم اذیتت کرده ام. اما می بینی تو را درک می کنم. می دانم حسابی کار می کنی. خدایا، می دانی درست پنج سال است که با هم زیر یک سقف زندگانی می کنیم. تو مهربانی و نجیب. اما سست اراده ای! می دانی حتی لزاوتامیخایلونا هم یک چیزهایی فهمیده و تازه از اینها گذشته، رویایی هم که هستی و می دانی که این هم، چیز چندان خوبی نیست. حتی الامکان سعی کن از عالم رویا و خیال بیرون بیایی. می دانم، تو چه چیز می خواهی، فی المثل تو دوست داری یولین ماستاگویچ از خوشی و شادی بشکن و بزند و به تو هم که قرار است ازدواج کنی، یک فرصتی بدهد. حالا، صبر کن، صبرکن، سگرمه هایت را در هم نکش! تو به خاطر یولین ماستاگویچ داری، برای من قیافه می گیری! خب دیگر کاری به کار او ندارم! اما همان قدری که تو برای او احترام قایلی، من هم به او احترام می گذارم. می دانی، هر کار هم که بکنی، نمی توانی مرا از فکر این مهم باز داری. تو دوست داری، حالا که ازدواج می کنی، آدم غمگین و افسرده ای در جهان نباشد. دوست عزیز، باید اعتراف کنی که مرا موقعی دوست می داری که به یکباره، با صد هزار منات پول پا به اندرون بگذارم. آن موقع حتی دشمنان جانی خود را هم دوست تلقی خواهی کرد. آن وقت دیگر مهم نیست آنها چه جانوری باشند به یکباره ههم چیز را فراموش می کنی و آشتی. حتی از شادمانی در وسط خیابان همدیگر را در آغوش می کشی و شاید دعوتش کنی، بیاید به آپارتمانت. اینها همه، عین واقعیت است. خیلی وقت است که این چیزها برایم ثابت شده. چونکه خوشبختی، دوست داری همه کاملاً خوشبخت باشند. صرفاً خوشبخت بودن را دردناک و مشقت بار می دانی و به خاطر این، داری خودت را به آب و آتش می زنی تا این سعادتمندی، پرارج باشد. و شاید برای راحتی وجدان خویش، بعضی رفتارهای دلیرانه را هم دستاویز قرار دهی، خلاصه، من آمادگی تو را، برای زجر دادن خود درک می کنم، زیرا در چنین مواردی، عشق وهوشیاری خودت را نشان داده ای... خب شاید انعامی گرفته ای و ندانسته بی مبالاتی کرده ای و برباد داده ای و از فکر این بی مبالاتی، احساس ناراحتی می کنی و گمان می کنی وقتی یولین ماستاگویچ ببیند، از عهده کارهای محوله بر نیامده ای، اخم می کند و حتی از کوره در می رود و در چنین لحظه ای جرأت نمی کنی به ولی نعمت و ارباب خود نزدیک شوی. و این فکر دلت را به درد می آورد. هنگامیکه دلت لبالب از شور و شعف است نمی دانی چطوری و یا به چه کسی انعامت را خرج کنی. مگر نه؟»
درادای کلمات آخری، لحن صدای آرکادی ایوانویچ لرزید و خاموش شد و نفسی از ته دل کشید.
واسیا مغرورانه به دوستش نگاه می کرد، خنده ای ملایم بر لبانش نقش بست و حقیقتاً فروغ امیدوار کننده ای در سیمایش درخشید.
آرکادی دل و جرأت بیشتری پیدا کرد و بار دیگر رشته کلام را به دست گرفت:« خب، پس به من گوش کن، نمی خواهم، یولین ماستاگویچ به تو بی مهری کند، پسر عزیزم، مگر نه؟ والله این مرگ نیست که علاج نداشته باشد.»
آرکادی برخاست و سخنش را پی گرفت:« اگر کار از این جا لنگ است، پس من... من خودم را فدای تو می کنم. فردا نزد یولین ماستاگویچ می روم. واسیا با من یک و دو نکن. تو از پوچی و بی هوّیتی داری مرتکب جنایت می شوی، اما یولین ماستاگویچ خون گرم و بخشنده است، راستی واسیا او که مثل تو نیست. او به همه حرفهای ما گوش خواهد کرد و ما را از این گرفتاری نجات خواهد داد. حالا، مطمئن شدی؟»
واسیا با چشمانی گریان، دست آرکادی را در میان دستهایش گرفت و گفت:« نگران نباش آرکادی نگران نباش. دیگر مساله ای نیست. من کار محوله را تمام نکرده ام. آسمان که به زمین نیامده؟ تمامش نکرده ام و این کل ماجراست. نمی خواهد تو بروی. خودم رک و پوست کنده، همه جیز را می گویم. خودم سری به او می زنم. دیگر در عالم رویا و خیال نیستم. کاملاً جمع و جور هستم. اما خواهش می کنم تو نرو... گوش کن...»
آرکادی ایوانویچ شادان داد زد:« واسیا، دوست عزیزم من فقط داشتم، حرفهای دلت را می زدم. شادم از اینکه به خود آمدی. بهتر از این نمی شود. اما مهم نیست، هرچه باداباد. هیچ مهم نیست، به یاد داشته باش که من همیشه همراه تو هستم. به گمانم از این دلگیری که من چیزی به ماستاگویچ بگویم، نه، نمی گویم. چیزی به او نمی گویم. تو خودت همه چیز را به او می گویی. خب پس فردا می روی... یا اصلاً نه خیر نمی روی، تو در خانه می مانی و می نویسی. می فهمی؟! من می روم، یک سر و گوشی آب می دهم، ببینم که این چه مأموریتی بوده، منظورم کاری ضروری بوده یا نه! یا ببینم، تمام کردنش، ضروری بوده یا نه و قصور در آن چه عواقبی به دنبال خواهد داشت، و فی الفور به سراغ تو می آیم. می فهمی؟ ان شاء الله روزنه ای وجود دارد. الان فرض کن، این مأموریت چندان هم ضروری نباشد. می دانی؟ می توانیم موفق باشیم. شاید یولین ماستا گویچ چیزی نگوید و بعد، از این وضع اسفناک نجات یابی.»
واسیا با شک و تردید سرش را تکان داد، اما نگاه نوازشگر را هرگز از چهره دوستش برنداشت و با لحن خفه ای گفت:« بس کن! بس کن! خیلی احساس ضعف می کنم. خیلی خسته ام، نمی خواهم، درباره آن فکر کنم. بیا، بگذار، درباره چیزهای دیگری حرف بزنیم. گمان نمی کنم که الان بتوانم بیشتر از این بنویسم، فقط یک یا دو صفحه را تمام می کنم، تا حسابی استراحتی بکنم. در دلم می گویم... خیلی وقت است. دلم می خواست از تو بپرسم، که چرا مرا بهتر از این نشناختی؟!»
قطرات اشک از چشمان واسیا به دست آرکادی فرو غلتید.
- واسیا اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز چنین سئوالی نمی کردی! می کردی؟
- نه خیر، آرکادی! نمی دانم. زیرا نمی دانم آفتاب از کدام طرف درآمده که تو یکهو دوست من شده ای. آه آرکادی دوستی و محبت تو بیشتر از هرچیز مرا زجر کش می کند! می دانی، وقتی که زدم زیر گریه، علی الخصوص موقعیکه در رختخواب بودم از فکر تو دلم به هم می پیچید؟
- وقتی به خواب می روم، همیشه در فکر تو هستم آخر زیرا... خوب تو هم مرا دوست داشتی. راهی نبود که بتوانم احساساتم را بیان کنم. راهی نبود، از تو تشکر کنم.
آرکادی به یاد حادثه روز قبل افتاد و گفت:« می فهمی! تو شبیه چی هستی؟! واسیا می فهمی! نگاهی به خودت بکن، ببین چطور آشفته و پریشانی.»
دل واسیا خونین بود.
- آرکادی، بیا، می خواهی، خیت نکنم. هرچند که در زندگانیم، هرگز اینطور شاد و آرام نبوده ام. می دانی؟... گوش کن، می خواهم سفره دلم را پیش تو باز کنم. اما مرتب می ترسم که تو مضطرب بشوی. می ترسم... تو زود از کوره در می روی، به سر من داد بزنی و این کار تو مرا می ترساند... نگاه کن چطوری دارم می لرزم. نمی دانم چرا؟ الان حرف دلم را می زنم. ظاهراً تا به حال تو را نشناخته ام، نه! و تنها دیروز به خودم آمدم و همه را شناختم. آرکادی از هیچ کس قدردانی نمی کردم و دلم مثل سنگ بود. نگاه کن، چه بلایی به سرم آمد. من هرگز به کسی در جهان مهربانی نکرده ام. ابداً، برای هیچ کس. راستش از عهده انجام چنین کاری عاجز بودم. قیافه خوشایندی ندارم. تا به حال همه با نوعی ترحّم به من نگاه کرده اند. قبلاً پنداری آنها را نمی دیدم، صرفاً خاموش می ماندم، همه اش همین!
- واسیا، نه اینطورها هم نیست.
در حالی که چشمان واسیا پر از اشک شده بود و به سختی می توانست حرف بزند:« آرکاشا همینطور است! همینطور است؟ من هنوز... پریروز درباره یولین ماستاگویچ به تو گفتم، می دانی که او چه آدم با انضباطی است. ماستاگویچ خیلی خطا و اشتباه در کارهای تو دیده، با اینهمه دیروز با من با گشاده رویی رفتار می کرد. دیروز مهربان بودنش را، همان چیزی را که پیش از این عمداً از هر کسی پنهان می کرد، آشکار ساخت.»
- واسیا، فکرت با من است. این نشان می دهد که تو سزاوار خوشبختی و سعادت هستی، آه آرکاشا، چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا جوری قال قضیه را بکنم،! نه می دانم، خوشبختی ام را تباه می کنم، پنداری سدی در برابر دیدگانم است.
آرکادی مقدار زیادی از کاغذهای مانده که روی میز قرار داشتند به دست واسیا داد. واسیا نیم نگاهی به آرکادی انداخت و گفت:« آنها دیگر مهم نیستند، صرفاً مقداری کاغذ هستند... آت و آشغال و خرت و پرتند! معضل حل شده است. من... آرکاشا، امروز در آنجا بودم، در کوی محبوبم... می دانی پا به خانه نگذاشتم. احساس یأس به من دست داد! مدتی پشت در سر پا ایستادم و گوش فرا دادم. لزانکا داشت پیانو می نواخت.»
واسیا لحن صدایش را پایین آورد و گفت:« می فهمی، آرکادی، جرأت نکردم، توی خانه بروم.»
- واسیا می گویم، مگر چی شده؟ چرا آنطوری به من نگاه می کنی؟
- مگر چطوری نگاه می کنم؟ چیزیم نیست! یک کمی احساس ضعف می کنم. آخر تمامی شب را چشم روی چشم نگذاشته ام. پاهایم هنوز دارد می لزرد. حالا همه چیز در جلو چشمم دارد، تیره و تار می شود. اینجا... »
واسیا دستش را روی قلب خود فشار داد و افتاد. وقتی که دوباره به هوش آمد، آرکادی بالای سرش ایستاده بود. آرکادی او را بلند کرد. سعی کرد، وادارش کند تا به رختخوابش برود. اما واسیا صراحتاً رد کرد و فریاد زد و صورتش را برگرداند. می خواست، بار دیگر بنویسد. مصمم بود تا دو صفحه دیگر را تمام کند، آرکادی ترسید، واسیا از کوره در برود. خلاصه، گذاشت که به کارش ادامه دهد.
واسیا وقتی که در صندلی می نشست گفت:« می فهمی؟ می فهمی؟ فکری کرده ام. هنوز امیدی هست.»
واسیا پوزخندی به آرکادی زد، سیمای رنگ باخته اش، ظاهراً با نوری از امید برافروخته شد.
- گوش کن، پس فردا همه اینها از یک جا به ماستاگویچ نمی دهم. درباره باقی مانده رونوشتها، دروغی سرهم بندی می کنم. به او می گویم که آتش گرفته یا توی آب افتاده، گم کرده ام... یا اینکه تمام نکرده ام، می دانی چرا؟ از سیر تا پیاز برایش شرح می دهم. می گویم که چطور نتوانستم... درباره عشقم به او می گویم. آخر هرچند باشد، او خود در اندک زمانی پیش ازدواج کرده، درک می کند. مثل روز روشن است. او اشکهایم را می بیند. اشکهایم او را منقلب می کند.
- بله، البته، به سویش برو، برو، جریان را بگو... ابداً نیازی به گریه کردن نیست! برای چه! واقعاً واسیا، مرا کاملاً ترسانیده ای.
- البته می روم. البته می روم. حالا آرکاشا، بگذار بنویسم. بگذار بنویسم. کار را خرابتر نمی کنم. دست از سرم بردار و بگذار بنویسم.
آرکادی خودش را روی رختخواب انداخت، هنوز نمی توانست به واسیا اطمینان کند. نسبت به او دو دل بود. واسیا مجبور نبود که چیزی انجام دهد. اما رفتن و طلب عفو کردن، دیگر چه معنی داشت؟ چطوری؟ کار از اینجا لنگ نبود که واسیا در وظیفه اش کوتاهی کرده، واسیا نسبت به خود احساس گناه می کرد. حس می کرد که از ستاره های خوشبختی خویش سپاسگزار نبوده است. خوشبختی مایه آزار و اذیتش شده بود و خودش را سزاوار خوشبختی نمی دانست. زیرا بهایی برای آن نپرداخته بود و به همین سبب، هنوز از هیجان، پریروز بهبود سزاوار نیافته بود. آرکادی ایوانویچ در دل گفت:« پرواضح است که باید او را نجات داد. باید با خودش آشتی داد. او دارد، نماز وحشت خودش را می خواند.»
آرکادی در فر غوطه ور شد و در آخر، تصمیم نهایی خود را گرفت که سپیده دم به نزد یولین ماستاگویچ رفته و همه چیز برای او بگوید.
واسیا نشسته بود ومی نوشت. آرکادی ایوانویچ برهنه دراز کشیده بود که و به عواقب کار می اندیشید، وقتی که چشم باز کرد، سپیده زده بود. چشمش به واسیا افتاد که داشت می نوشت. داد زد:« آه! به جهنم، باز هم، دوباره...»
آرکادی به سویش دوید و محکم بازوانش را گرفت و هرچه در توان داشت، او را بلند کرد و در بسترش انداخت. واسیا خندید. چشمانش از ضعف و سستی بسته شد. به سختی می توانست حرف بزند.
واسیا گفت:« می خواستم، بخوابم، آرکادی می دانی، یک فکری به سرم زده، تمامش می کنم. من خود عجله کرده ام. ولی نتوانستم بیشتر از این بیدار بمانم. ساعت هشت بیدارم کن.»
سخنان واسیا ته کشید و خواب عمیقی فرو رفت، مافارا با یک سینی پر از چای، پا به درون اتاق گذاشت. آرکادی ایوانویچ یواشکی گفت:« مافارا، واسیا می خواست تا یک ساعت دیگر بیدارش کنیم. به حرفش گوش نده، بگذار ده ساعت هم بخوابد، می فهمی؟
- می فهمم آقا، می فهمم.
- شام درست نکن! با آتش هیزم سروصدا راه نیانداز! سروصدایی ایجاد نکن که دردسر ایجاد می کند! اگر واسیا از من پرسید، بگو که به اداره رفته ام، می فهمی؟
- آقا می فهمم، چشم. اجازه بدهید، شکم گرسنه نخوابد. این دیگر چه جوربرنامه ای است؟ دوست دارم سرورانم خوب بخوابند و من از سرورانم خوب مواظبت کنم. پریروز که فنجان شکست، شما سخت به من سرکوفت زدید. تقصیر من نبود آقا، گربه فنجان را شکست. نمی دانم، گربه آن را چطوری شکست؟! می گویم شما گربه را زده بودید؟!
- خفه شو، خفه شو.
آرکادی ایوانویچ در مطبخ را به مافارا نشان داد. کلید در را از او خواست و در را قفل کرد. پس از آن روانه اداره شد. در بین راه، پیش خود نقشه می کشید که چگونه با یولین ماستاگویچ ملاقات کند. به این فکر بود که نکند، این ملاقات نوعی گستاخی تلقی شود. وقتی که به اداره رسید، احساس ترس و دلهره کرد، پرسید که عالیجناب تشریف دارند؟ گفتند که نیست و قرار نیست امروز بیاید.
آرکادی ایوانویچ می خواست، فی الفور برود و در جایش بنشیند. اما شانس بزرگی به او رو آورده بود. اگر یولین ماستاگویچ به اداره نیامده پس باید در خانه گرفتار باشد.
آرکادی ایوانویچ در اداره ماند. زمان به کندی سپری می شد. سعی کرد سرو گوشی آب دهد و درباره کاری که به شومکوف واگذار شده بود، اطلاعاتی بدست آورد. اما هیچ کس، درباره آن چیزی نمی دانست. همه اش می گفتند که یولین ماستاگویچ او را به نمایندگی مخصوص خود انتخاب کرده است. اما فی الواقع هر کس هرچیزی که به زبانشان می آمد می گفت. سرانجام ساعت سه نواخته شد و آرکادی ایوانویچ داشت شتابان به سوی خانه بر می گشت که یکی از کارمندان، آرکادی را درسالن نگه داشت و به او گفت:« کمی از دوازده گذشته بود که واسیلی پترویچ شومکوف به اینجا آمد و از تو می پرسید و از اینکه یولین پترویچ آمده است یا نه.» آرکادی ایوانویچ با شنیدن این حرفها به کالسکه ای سوار شد و با پریشانی و آشفتگی به سوی آپارتمان رفت.
شومکوف درخانه بود و در اتاق بابی تابی بیش از حدی قدم می زد. چشمش که به آرکادی ایوانویچ افتاد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و آرام بگیرد. شتاب کرد تا هیجانش را فرو نشاند. آرام آرام نشست تا کارش را انجام دهد. ظاهراً می خواست از سؤالات دوستش طفره رود. از دست آنها رنجیده بود و به اجبار می خواست خودش تصمیم بگیرد. زیرا نمی توانست به دوستی آنها زیاد تکیه کند. ادا و اطوار او، آرکادی را مات و مبهوت ساخت. درد دلش تازه شد. روی رختخوابش نشست و شانسی کتابی را باز کرد. یک لحظه هم چشم از دوست بیچاره اش ورنمی داشت. معذالک واسیا لجوجانه ساکت مانده بود و به نوشتن ادامه می داد و به بالای سرش نگاه نمی کرد. این کار ساعتها به طول انجامید و دلتنگی آکادی در سیمایش نمایان شد.
سرانجام، نزدیکیهای ساعت ده، واسیا سرش را بلند کرد، کسل بود و مثل سنگ به آرکادی چشم دوخت. آرکادی تکان نخورد. دو یا سه دقیقه همینطور گذشت. بی حرکت ماند، دیگر آرکادی جانش به لب رسیده بود. داد زد:« واسیا».
واسیا جوابی نداد.
شتابان از رختخوابش برخاست. بار دیگر داد زد:« واسیا، چطور هستی؟»
پس از آن به سویش دوید و داد زد:« چیه؟»
واسیا سرش را بلند کرد و باز کسل بود. مثل سنگ به او نگاهی انداخت.
آرکادی از ترس سرش را تکانی داد و در دل گفت:« پاک قاطی کرده است.»
آرکادی کوزه آب را برداشت و بالای سر واسیا ایستاد و کمی آب روی سرش ریخت. شقیقه هایش را خیس کرد و با دستانش مالید. واسیا به هوش آمد.
اشک از دیدگان آرکادی سرازیر شد. داد زد:« واسیا! واسیا! به زندگانی خود آتش نزن! به هوش بیا! به هوش بیا!»
آرکادی نتوانست سخنش را پی بگیرد و فقط به بازوان واسیا چسبید.
فکر و خیالات دردناکی به ذهن واسیا هجوم آورد. پیشانیش را مالید به سرش چنگ زد، پنداری سرش داشت می ترکید.
سرانجام واسیا لب به سخن گشود:« نمی دانم، چه مرگم است؟! گمان می کنم زیاد به خودم فشار آورده ام، آه، خوب، بیا، آرکادی.»
واسیا نگاهی غمناک و خسته به آرکادی انداخت و تکرار کرد:« آرکادی بیا. الم شنگه راه نینداز، آیا چیزی برای نگرانی وجود دارد؟ بیا!»
آرکادی با دلی شکسته فریاد زد:« واسیا تو داری به من دلداری می دهی!»
بعد آرکادی گفت:« واسیا دراز بکش، سعی کن، یک کمی بخوابی. آخر، بی سبب خودت را زجر می دهی، عزیزم پس از استراحت بار دیگر کار را از سر می گیری.»
واسیا رشته کلام را بدست گرفت وگفت:« البته، البته، هرطور که بخواهی، دراز می کشم خب، می بینی، داشتم تمام می کردم؟ اما حالا تغییر عقیده داده ام، بله...
آرکادی، واسیا را به سوی رختخواب کشاند و با لحن بسیار جدی گفت:« گوش کن واسیا، این معضل را برای همیشه حل کرده ام، حالا به من بگو که در ذهن مبارک تو چه می گذرد؟!»
واسیا دست لرزانش را تکانی داد و صورتش را برگرداند.
- واسیا بیا اینجا، بیا، باید به من بگویی، نمی خواهم، قاتل تو باشم. دیگر نمی توانم زیاد ساکت بمانم. می دانم، اگر به من نگویی نمی توانی بخوابی.
واسیا تمجمج کنان گفت:« هرطور که تو دوست داری، هرطور که تو دوست داری.»
آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« واسیا دارد خیال بافی می کند.»
بار دیگر به واسیا گفت:« پند مرا قبول کن، به خاطر داشته باش، چه چیزی به تو می گویم. فردا تو را از این منجلاب نجات می دهم. فردا سرنوشت تو را عوض خواهم کرد! آه؟ چه می گویم. سرنوشت! واسیا تو مرا زهر ترک کرده ای، حرفهای تو ورد زبان من هم شده است. حقیقتاً سرنوشت. کاملاً یاوه و چیز آت آشغالی است! تو نمی خواهی، سایه یولین پترویچ از سرت کم بشود یا دوست داری تحت تأثیر تو باشد. بالاخره دار و ندار این است که هست و تو او را از دست نخواهی داد. خواهی دید، من... من...
آرکادی ایوانویچ یک ریز حرف می زد. مع الوصف واسیا به میان سخنانش دوید، از رختخوابش برخاست و آرکادی را در آغوش گرفت و او را بوسید.
سپس با سستی گفت« دیگر بس کن، نگو بیشتر از این نگو.»
و بار دیگر چهره اش را به سوی دیوار برگرداند.
آرکادی در دل گفت:« آه، خدایا، آه، خدایا، این دیگر چیست؟ کاملاً خودش را باخته. می خواهد چه کار کند؟ خودکشی می کند!»
آرکادی ناامیدانه به وی نگاه کرد.
آرکادی باز در دل گفت:«اگر او ناخوش بر بستر بیافتد یحتمل بر حل معضل کمک می کند. ناخوشی باعث خواهد شد که دلواپسی از بین برود. و بعد از آن، مشکل به خوبی و خوشی حل و فصل شده تلقی می شود. آه دارم چرت و پرت می گویم، ای خدای خوب به تو پناه می برم.»
ظاهراً واسیا به خواب خوش فرو رفته بود.
آرکادی نفس راحتی کشید و با خود گفت:« خوب شد خوابید.»
آرکادی تصمیم گرفت که تمام شب را با واسیا بیدار بماند. واسیا خسته و کوفته بود. از جایش برخاست و برگشت، دیوانه وش به خود تکانی داد و لحظه ای چشمش را باز کرد. سرانجام خستگی و کوفتکی قدرت را از واسیا سلب کرد. چنین می نمود که اگر پلک هایش را ببندد، زود به خواب می رود. ساعت دو بامداد بود. آرکادی ایوانویچ درصندلی ولو شده و بازوانش را به میز تکیه داده بود و چرت می زد.
خواب برای آرکادی خوب بود و عجیب این که در عالم رویا دید که او اصلاً نخوابیده است. و در حقیقت واسیا قبل از او روی رختخواب لمیده است. اما چه عجیب و غریب! آرکادی گمان می کرد، واسیا خودش را الکی به خواب زده و دراد سر او شیره می مالد. اتفاقاً آرکادی بیدار شد. با چشمان نیمه باز نگاهی به او انداخت و این نگاه را به سوی میز گرداند. دردی جانکاه به دل آرکادی نفوذ کرد. واسیا داشت، چیزی را در پشتش قایم می کرد. آرکادی وقتی که دید به او اعتماد نمی کند، دلشکسته و غمگین و پریشان شد. سعی کرد او را صدا بزند. به بازوانش چسبید و او را به سوی تختخواب برگرداند. اما واسیا فریاد زد که این جسد اوست که به سوی بسترش بر می گردد. قطرات سرد عرق در پیشانی آرکادی جمع شد. چشمانش را باز کرد و چرتش کاملاً پاره شد.
واسیا پشت میز نشسته و داشت می نوشت. آرکادی آنچه می دید، نمی توانست باور کند. از رختخواب نگاهی به او انداخت. از واسیا خبری نبود. آرکادی با دلهره و نگرانی سرپا ایستاد. هنوز تحت تأثیر رویایش بود. واسیا جنب نمی خورد و به نوشتن ادامه می داد. آرکادی با نهایت ترس و لرز، بیکباره متوجه شد که در قلم واسیا جوهر نیست. واسیا داشت در روی کاغذ به سرعت می نوشت. صفحاتی را که برمی گرداند، کاملاً سفید بودند. شتابان سعی می کرد، روی صفحات را بپوشاند، پنداری کارش را تمام و کمال با موفقیت انجام داده است. آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« نه خیر، او افلیج نیست، فقط بدنش می لرزد.»
آرکادی دست بر شانه های واسیا گذاشت و داد زد:«واسیا، واسیا، با من حرف بزند.»
اما واسیا خاموش ماند و با قلم بی جوهر به نوشتن ادامه داد.
واسیا بدون اینکه نگاهی به آرکادی بکند، زیرلب گفت:« بالاخره دارم، تند می نویسم.»
آرکادی دست واسیا را گرفت و قلم از دستش فرو افتاد. واسیا ناله ای کرد، دستش را پایین انداخت وزیر چشمی نگاهی به آرکادی کرد، بعد با حرکت کسل کننده ای که نشان دهنده رنجش او بود، سگرمه هایش را درهم کشید، پنداری می خواست، چیز سنگینی همچون سرب را فشار دهد تا از پیشانیش به درون بدنش فرو افتد و بعد افسرده و آرام سر در گریبان فرو برد.
آرکادی ایوانویچ نا امیدانه فریاد زد:« واسیا! واسیا! واسیا!»
قبل از اینکه واسیا نگاهی کند، لحظه ای درنگ کرد. چشمان بزرگ و آبیش از اشک پر بود و رنگش پریده، رنگ رخساره خبر از سر درون می داد و چیزی را تمجمج کنان می گفت. آرکادی به سویش خم شد و گفت:« چی؟ تو چی گفتی؟»
واسیا تمجمج کنان گفت:« چه چیز انجام داده ام؟ برای سزاوار بودن این عشق چه انجام داده ام؟ برای شایستگی آن چه کاری کرده ام؟»
آرکادی در حالی که هر دو دستش را ناامیدانه به هم می فشرد گفت:« واسیا، با من حرف بزن! واسیا چه چیز تو را هراسناک می کند؟ واسیا این دیگر چیست؟»
واسیا مستقیماً چشم به چشم آرکادی دوخته بود. واسیا گفت:« چرا مرا به نظمیه می فرستند؟ برای چه؟ من چه دسته گلی به آب داده ام؟»
از ترس مو بر تن آرکادی سیخ شد. از تعجب داشت شاخ در می آورد. کاملاً چهره اش درهم رفته بود. سیمای رنگ باخته و لبان سفید شده اش، می لرزید. با خود می گفت:« چیزی نیست. آن هم می گذرد.» شتابان لباس بر تن کرد. می خواست برود و طبیبی بیاورد. ناگهان واسیا او را صدا زد. آرکادی فی الفور برگشت و خود را هم چون مادری که بچه اش را از او گرفته باشند به واسیا رساند و ایستاد.
- آرکادی، آرکادی، به هیچ کس نگو، گوش کن، این بدبختی خودم است، بگذار بدبختی خودم را تحمل کنم.
- واسیا چرا اینطوری؟ به خودت مسلط باش، فکر کن داری چه می گویی؟
واسیا آهی کشید و قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش فرو غلتید. با لحن و صدای دل آزاری زیر لب غرید:« اما چرا باید لزانکا را بکشند؟ برای چی؟ آیا او مقصر است؟ من مرتکب جنایت شده ام، من جنایتکارم!...»
واسیا لحظه ای خاموش ماند. سر دردمندش را تکان داد و تمجمج کنان گفت:« خداحافظ! محبوب من! محبوب من خداحافظ!»
لرزه بر اندام آرکادی افتاد. شتابان بیرون رفت تا طبیبی بیاورد واسیا با حرکت ناگهانی آرکادی، بلند شد و داد زد:« برگرد بیا، موعد مقرر رسیده است. بیا برویم، دوست عزیز، بیا برویم. من حاضرم، مرا به آنجا می رسانی؟!»
واسیا از آرکادی جدا شد و نگاه کینه توزانه و ماتم زده ای به او انداخت.
آرکادی ایونویچ در حالی که می خواست، نگاهش به واسیا نیفتد، داد زد:« واسیا، ترا به خدا مرا تعقیب نکن، منتظرم باش، زود بر می گردم.»
کلاهش را قاپید و با عجله به سوی مطب رفت. واسیا مثل بچه ای نشست. سربه زیر و آرام بود و فقط چشمانش ناامیدانه می درخشیدند. درخششی که حکایت از تصمیمی می کرد. آرکادی ناگهان به یاد چاقوی باز افتاد که روی میز مانده بود و برگشت، چاقو را در جایی مخفی کرد و برای آخرین بار به دوست بیچاره اش نگاهی کرد و از آپارتمان دوید بیرون. ساعت هفت قبلاً نواخته شده بود. آفتاب سحری، خیلی وقت بود که به درون اتاق تاریک می تابید. آرکادی نمی توانست طبیبی بیابد. در آن حوالی یک ساعت تمام دوید و به تمامی اطبائی که آرکادی آدرسشان را از سرایدار گرفته بود، سری زد. و از او پرسید:« دکتر کشیک در مطب است یا نه؟»
همه اطباء قبلاً آنجا را ترک کرده و به دنبال انجام کارهای شخصی خود رفته بودند. تنها طبیبی که یافت، طبیبی بود که در آن ساعت فقط بیماران خصوصیش را معاینه می کرد. اما وقتی که پیشخدمت، نام نی فی دویچ را با جزئیات مفصلی اعلام کرد. طبیب ابتداء از او سؤالهایی کرد و پرسید که چه کسی او را فرستاده؟ چه کسی و چرا؟ و گلایه اش چیست؟ و آخر سر دکتر گفت که نمی تواند او را معاینه کند چون بیش از حد سرش شلوغ است و نمی تواند برای معاینه بیرون برود و ناخوشهایی مثل او باید به بیمارستان مراجعه کنند.
آرکادی اندوهناک شده بود و مات و مبهوت. هرگز انتظار نداشت که اینگونه تلاشش بی نتیجه شود. همه چیز، همه اطباء را به حال خودشان رها کرد و شتابان به خانه برگشت در حالی که دل نگران واسیا شده بود. در را باز کرد و به طرف آپارتمان دوید. مافارا بدون هیچ گونه نگرانی داشت، کف اتاقها را جارو می کرد. پس از هیزم ها را شکست و برای سوزاندن در بخاری، آماده کرد. آرکادی شتابان وارد اتاق شد. از واسیا خبری نبود. واسیا رفته بود. «کجا؟ همکار بیچاره من کجا رفته؟» آرکادی سردرگم بود. از ترس خون در بدنش منجمد شده بود« خدایا خودت مواظبش باش.»
نی فی دویچ! شتابان به سوی کولومنا رفت. خدا می داند در آن لحظه ها چه ها که به فکرش خطور نکرد. گمان می کرد واسیا ممکن است آنجا باشد.
وقتی به کولومنا رسید، ساعت ده نواخته می شد. آنها از دیدن وی انگشت به دهان شدند. اما آنها اصلاً چیزی نمی دانستند. افسرده و پریشان پیش آنها ماند و از آنها پرسید که واسیا کجاست؟ پای خانم پیر سر خورد. لزانکا در مبل فرو رفت و رنگ از رخش پرید. لزانکا آشفته و پریشان بود و از او می خواست ماوقع را بگوید؟ مگر چیزی برای گفتن بود؟ آرکادی ایوانویچ با داستانی که در آن لحظه بحرانی سرهم بندی کرده بود، چیزهایی به هم بافت که البته آنها باور نکردند. آرکادی شتابان بیرون رفت، در حالیکه غرق در غم و اندوه بود. شتاب می کرد تا به موقع به اداره اش برسد. و از سیر تا پیاز را برای آنها تعریف کند. به هر زحمتی که بود، گامهای بلند بر می داشت. به ذهنش خطور کرد که شاید واسیا نزد یولین ماستاگویچ باشد. به احتمال قوی درست فکر می کرد. این مهم را قبل از سر زدن به آرتیموف از ذهنش گذرانده بود. وقتی کهاز مقابل عمارت ولی نعمت اش عبور می کرد به کالسکه ران دستور توفق داد. مصمم بود سر و گوشی آب بدهد و ببیند که چیزی در اداره اتفاق افتاده یا نه؟ و بعد اگر واسیا آنجا نبود خودش را به رئیس معرفی کند. حداقلش گزارشی درباره واسیا می گرفت. به هر حال یک کسی باید گزارشی می داد.

,


فی الفور نگاهی به کاغذهایش انداخت. کاغذها مرتب بودند. جوهر و چربی شمع، کاغذها را لکه دار نکرده بود. بعد از آن واسیا گفت:« به گمانم. نزدیک ساعت شش به خواب رفته ام. شب این جا چقدر سرد می شود! بگذار، یک کمی چای بخورم، بعد می چسبم به کارم.»

- واسیا و آرکادی همدیگر را در آغوش گرفتند. چانه واسیا می لرزید و قطرات اشک از دیدگانش فرو می غلتید، آرکادی ایوانویچ دم نمی زند. دلشان گرفته بود و شتابان چایشان را می خوردند.

- می دانی او که سر در نمی آورد.

- آخر به خاطر اوست که تو اینجا میخکوب شده ای، به خاطر اوست که تو خودت را ناخوش می کنی... الان بیا! می دانی، دوست عزیز، امروز به آنجا می روم، سرو گوشی آب می دهم.
واسیا پرسید:« کجا؟»

- آه عزیزترین دوست من، باشد. اینجا می مانم. الان می فهمم که حق با توست. از اینها گذشته، فعلاً سرم به کار خودم است. یک لحظه را هم عاطل و باطل نمی گذرانم.
- یک لحظه صبر کن، در یک چشم به هم زدن، یادداشتی می نویسم.
- عجله نکن، وقت زیادداری، احتیاجی نیست عجله کنی. من اول باید استحمام کنم، بعد ریشم را بزنم، کتم را با برس تمیز کنم. خب واسیا، دوست عزیز، سعادت و خوشبختی در انتظار ماست! مرا در آغوش گیر، واسیا!
- آه ای کاش...
صدای بچه ای از پلکان به گوش رسید:« آقای شومکوف، اینجا زندگی می کنند؟»

- عزیزم، اینجا زندگانی می کند. اینجا زندگانی می کند.

«کیست؟ چی شده؟ پتنکا توی؟
پسری کوچولو و زیبا بود. مشکل ده سالش می شد و زلفانی مشکی و مجعد داشت. پسرک گفت:« صبح به خیر واسیای پترویچ، افتخار آن را دارم که سال نو را به شما تبریک بگویم. خواهر و مادر بهترین درودهای خود را به شما می فرستند. خواهرم گفت که از جانب او شما را ببوسم.»
واسیا پسر قاصد را تابی داد و در هوا دور سر خود چرخاند و بعد به زمین گذاشت. لبان او را با نشاط و شیرین بوسید. پنداری لزانکا را می بوسید.
واسیا پسر را به آرکادی داد و او بدون اینکه پایش به کف اتاق بخورد به بازوان قوی و مشتاق آرکادی رسید. واسیا گفت:« آرکادی او را ببوس.»

- خب، خب، خب.
- خواهرم لباس به تنم کرد تا به دیدارتان بیایم. بعد خواهرم موی سرم را روغن زد و سرتاپای مرا بوسید و گفت که بیایم و شما را ببینم و سال نو را به شما تبریک بگویم، و از تو پرسید که شاد و شنگولی یا نا؟ آیا پریشب خوب خوابیدی؟ خیلی چیزها به من سفارش کرد، گفت که از شما بپرسم، اوه، بله، کارتان را یک جایی بند کرده اید، شاید هم...او چی گفت؟ او اینجاست...
پسرک یک تکه کاغذ تا شده از جیبش بیرون آورد و از روی آن د کلمه کرد:« دستخطش همین است، البته نگران بودم. بله... پاک از یادم رفته بود. او برای شما یادداشت و هدیه ناقابلی فرستاده، کم مانده بود فراموش کنم.»
- خدای مهربان! پسر عزیز! کجا... ؟! کاغذ کجاست؟ آهان اینجاست برایم چی نوشته! محبوبم، پریشب دیدم که یک کیف برایم درست می کرد، اما تمامش نکرده بود، لزانکا می گفت که اول برایم طره ای از گیسویش را می فرستد. و بعداً کیف را. ببین آرکاشا، ببین.
واسیا بدون اینکه این کارش ارتباطی با خوشبختی اش داشته باشد، طره ای از پرپشت ترین و سیاه ترین موی جهان را به او نشان داد و بعد عاشقانه آن را بوسید، سپس گیسوان را در جیب پیراهنش گذاشت تا نزدیک قلبش باشد.
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا یک قاب به آن سفارش می دهم.»
پسرک مکث کوتاهی کرد، می خواست، پیامش را تمام و کمال بگوید، سپس سخنش را پی گرفت:« امروز، بره سرخ شده می خوریم، فردا مغز. مامان می خواهد کمی کلوچه بپزد... چند روزی اشکنه و شوربا نمی خوریم.»
آرکادی ایوانویچ فریاد زد:« چه پسر کوچک و زیبایی! واسیا تو خوشبخترین مرد روی زمین هستی.»
پسرک چایش را قورت و یادداشت واسیا را برداشت. آرکادی و واسیا بوسه بارانش کردند و پسرک شاد و شنگول روانه خانه شان شد.
آرکادی ایوانویچ به لحن دلنوازی گفت:« خب دوست عزیز، می بینی، می بینی، چه خوشبختی؟! همه چیز رو به بهبودی است. غمگین مباش. به فکر انجام کارت باش! تمامش کن، واسیا یک جوری قال قضیه را بکن، ساعت دو بر می گردم او از همه به دیدن آنها می روم، بعد به یولین ماستاگویچ.»

- خداحافظ
- خبر کن، یک لحظه صبر کن، به آنها بگو... خب هرطور که مناسب می دانی، همان کن. لزانکا را ببوس... راستی هرچه دیدی از سیر تا پیاز برایم تعریف کن. دوست عزیزم از سیر تا پیاز...
- یک لحظه گوش کن. می دانی که هر کسی چگونه احساس می کند! خوشبختی تو را آشفته می کند! از اینها گذشته... از پریروز تا به امروز، تو در عالم دیگری بوده ای، از آن احساسات دیروزی دست برنداشته ای، خوب بابا بس کن! یک کمی به خودت بیا!
خودت را جمع و جور کن! واسیای عزیزم! خداحافظ! خداحافظ!
سرانجام دو دوست از هم جدا شدند. آرکادی ایوانویچ تمامی آن بامداد آشفته و پریشان بود و به کسی جز واسیا فکر نمی کرد. وی به ضعف و زود رنج بودن او واقف بود.

هنگامی که آرکادی به خانه یولین ماستاگویچ رسید، ساعت حدود یازده بود، به سیاهه طولانی کسانی که دم در ورودی سالن، اسمشان را روی کاغذ آلوده به جوهر امضاء کرده بودند نگاه کرد، تا اسم واسیا را هم بر آنها اضافه کند. اما وقتی که امضای خود واسیا شومکوف در برابر چشمانش برق زد، از تعجب نزدیک بود، شاخ در بیاورد.

آرکادی ایوانویچ پاک ناامید شد. وقتی که بیرون رفت. احساس افسردگی کرد، فاجعه داشت، نزدیک می شد. اما از کدام سوی؟ چه فاجعه ای؟ آرکادی با افکاری تیره و تار به کولومنا رسید، در اولین وهله، گیج  شد. ولیکن پس از حرف زدن با لزانکا کاملاً دلواپس واسیا شد. هنگامی که به خیابان رسید، اشکهایش خشکید. شتابان به سوی خانه دوید و در نوفا با واسیا چهره به چهره شد. واسیا هم داشت می دوید. آرکادی ایوانویچ داد زد:« کجا داری می روی؟»
- پیرمرد، زدم بیرون، صرفاً برای هوا خوری.
- فقط همین، نمی توانستی، یک جا بند بشوی. آه، داشتی به کولومنا می رفتی؟ آه واسیا! واسیا! پس چرا به خانه یولین ماستاگویچ رفتی؟
واسیا مکثی کرد و بعد دستش را تکان داد و گفت:« آرکادی! راستش نمیدانم چه بلایی دارد سرم می آید؟! من...»

- نه چیزیم نیست، چیزیم نیست.

- البته، البته، آرکادی حالا وضع فرق می کند. ابداً مانند آن جریان نیست.
- اما ببینم، نگاه کن، چطور فرق می کند؟ شاید این تکالیف چندان هم ضروری نباشد. به خاطر این کار، داری به عمر خودت آتیش می زنی.
- خب، خب، با من بیا.
- به خانه می رویم، نه به کولومنا.
- البته پیرمرد آخر چطور می توانم یک دفعه آنجا سبز بشوم؟ دیگر تغییر عقیده داده ام. دیگر نمی توانم، بدون تو، بمانم. الان که کنار من هستی، نوشتن را از سر می گیرم، بیا برویم.
بدون اینکه حرفی بزنند، گام برمی داشتند، واسیا عجله می کرد.

- اوه، البته خوب آرکاشای عزیز. یالله بگو.
- واسیا، گمان می کنم قافیه را باخته ای.

پنداری آرکاشا نمی خواست، زیادی توضیح دهد. آرکادی ایوانویچ آهی کشید و نگاهی به واسیا انداخت. کاملاً گیج و منگ شده بود.
واسیا وقتی گوش می داد واقعاً برافروخته می شد. حتی قیافه ای دوستانه به خود می گرفت. آنها شام را خوردند. خانم پیر جیب آرکادی ایوانویچ را پراز بیسکویت کرده بود. دو دوست موقع خوردن بیسکویتها قهقهه شادی سر دادند. واسیا قول داد بعد از شام بخوابد.
واسیا در رختخواب دراز کشید. آرکادی ایوانویچ در آن بامداد، برای خوردن چای دعوت داشت. دعوتی که احتمالاً نمی توانست از آن صرف نظر کند. دو دوست از هم دیگر خداحافظی کردند. آرکادی قول داد در اولین فرصت زود برگردد. شاید زودتر از ساعت هشت، سه ساعتی را که آرکادی بیرون از منزل گذراند، برایش بیشتر از سه سال گذشت.
سرانجام آرکادی علی رغم میل باطنیش موفق شد، مهمانی را ترک کند و شتابان به سوی واسیا برگردد. آرکادی خانه را تاریکی یافت، واسیا درخانه نبود، از مافارا ماوقع را پرسید مافارا گفت:« واسیا تمام وقت مشغول نوشتن بود و یک لحظه هم چشم روی چشم نگذاشت و بعد در اتاق این طرف و آن طرف رفت. و یک ساعت پیش از خانه زد بیرون و موقع رفتن گفت که تا نیم ساعت دیگر بر می گردد، راستی گفت که وقتی تو برگشتی، بگویم که او برای قدم زدن رفته بیرون» مافارا، اضافه کرد که امکان دارد واسیا سه تا چهار ساعت بیرون باشد.
آرکادی ایوانویچ دستش را تکان داد و گفت:« او در آرتیموف است.»
لحظه ای بعد، بیکباره روزنه امیدی، مایه مسرتش شد. از جا پرید و دردل گفت:« واسیا حتماً تمام آنها را نوشته است.»
باز دمی به فکر فرو رفت و بعد در دل گفت:« نه، منتظر من می شد. سری به میز کارش می زنم.»

نگاه کینه توزانه ای به او انداخت و داد و زد:« هی! تو اینجایی؟»
آرکادی ایوانویچ جوابی نداد. ترسید از واسیا چیزی بپرسد. بدون اینکه چیزی بگوید. نگاهش را به پایین دوخت و شروع به مرتب کردن کاغذهای واسیا کرد. سرانجام نگاهی به همدیگر انداختند. چشمان واسیا، خمارگونه، شکسته، مست و حالتی گریان داشت. آرکادی منقلب شد.
آرکادی به سویش دوید. بازوانش را دور گردن واسیا انداخت و گفت:« واسیا برادر عزیزم، تو را چه می شود؟ این دیگر چیست؟ همه چیز را از سیر تا پیاز برایم بگو! من سبب دلتنگی ات را درک نمی کنم. این دیگر چیست؟ قربانی بیچاره، همه حقایق را به من بگو. مطمئناً این کار به تنهایی نمی تواند سبب اصلی باشد.»
واسیا به او چسبید و نتوانست کلمه ای بر زبان آورد. نفس در سینه اش حبس شده بود.
- بیا، واسیا، بیا خوب، اگر نمی توانی، آنها را بنویسی، خب ننویس، آسمان که به زمین نمی آید. نمی فهم. به من بگو، چه چیز تو را ناراحت می کند؟ می فهمی والله می خواهم...آه، خدایا، خدایا،...
آرکادی به هنگام حرف زدن، قدم می زد و به هرچه که در جلوی پایش قرار می گرفت دستی می زد، پنداری داشت نوشداروی برای واسیا می جست.
- فردا خودم به زیارت یولین ماستاگویچ می روم. ازش می خواهم، التماس می کنم، فرصت دیگری به تو بدهد. همه چیز را به او می گویم. همه چیز را، همه آن چیزهایی که باعث می شود تو زجر بکشی.
واسیا مثل گچ سفید شد و داد زد:« خدا نکند!»
کم مانده بود که قالب تهی کند.
- واسیا، واسیا.
واسیا به خود آمد، لبانش می لرزید. سعی می کرد، چیزی بگوید. صرفاً دست آردکادی را به آرامی و با برافروختگی فشار می داد. آرکادی در پشت سر او با نگرانی و اضطراب دردناکی ایستاده بود. بار دیگر واسیا به او خیره شد.
- واسیا، خدا مرگم بده، واسیا! داری دلم را می شکنی، دوست من، دوست عزیز من.
قطرات اشک از چشمان واسیا فرو غلتید. خودش را به آغوش آرکادی انداخت و گفت:
« آرکادی سر تو کلاه گذاشته ام مرا ببخش، مرا ببخش، من به دوستی تو خیانت کرده ام!»

- ... آنجا.
واسیا با حرکات مأیوس کننده ای کشوی میز را بیرون کشید و شش دفترچه نازک را روی میز انداخت. هر شش دفترچه به دفترچه اصلی که واسیا رونویسی می کرد شبیه بود و مو هم نمی زدند.
- آنها چیه؟
- این همان چیزی است که باید تا فردا تمامش کنم. حتی یک چهارم آن را انجام نداده ام. از من مپرس... علتش را مپرس.
واسیا فی الفور به مطلبی که بیشتر آزرده خاطرش می کرد انگشت گذاشت، رشته کلام را به دست گرفت و گفت:« دوست من، آرکادی! خودم هم نمی دانم چه مرگم است! ظاهراً نرم نرمک دارم از رویا بیدار می شوم! تمام این سه هفته را وقت تلف کرده ام. یکروز هم غفلت نکردم... من... هر روز به دیدن لزانکا رفتم. دلم گرفته بود. در عذاب بودم، حتی گمان نمی کردم کار به جاهای باریک بکشد. حالا، حالا خوشبختی برایم آشکار می شود.»
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا، واسیا، تو را نجات می دهم. می فهمی. این مسأله پیش پا افتاده است. گوش کن. به من گوش کن، فردا به دیدن ماستاگویچ می روم. سرت را تکان نده. گوش کن! تمام داستان را به او می گویم. همه چیز را برایش شرح می دهم... از سی تا پیاز به او می گویم. به او می گویم که چقدر ناراحتی و چطور زجر می کشی!»

رنگ از سیمای آرکادی ایوانویچ پرید، به هر زحمتی که بود خودش را جمع و جور کرد وناگهان زد زیر خنده.
آرکادی گفت:« همه اش همین! واسیا، واسیا، از خودت خجالت نمی کشی؟ ها؟ حالا به من گوش کن. می دانم اذیتت کرده ام. اما می بینی تو را درک می کنم. می دانم حسابی کار می کنی. خدایا، می دانی درست پنج سال است که با هم زیر یک سقف زندگانی می کنیم. تو مهربانی و نجیب. اما سست اراده ای! می دانی حتی لزاوتامیخایلونا هم یک چیزهایی فهمیده و تازه از اینها گذشته، رویایی هم که هستی و می دانی که این هم، چیز چندان خوبی نیست. حتی الامکان سعی کن از عالم رویا و خیال بیرون بیایی. می دانم، تو چه چیز می خواهی، فی المثل تو دوست داری یولین ماستاگویچ از خوشی و شادی بشکن و بزند و به تو هم که قرار است ازدواج کنی، یک فرصتی بدهد. حالا، صبر کن، صبرکن، سگرمه هایت را در هم نکش! تو به خاطر یولین ماستاگویچ داری، برای من قیافه می گیری! خب دیگر کاری به کار او ندارم! اما همان قدری که تو برای او احترام قایلی، من هم به او احترام می گذارم. می دانی، هر کار هم که بکنی، نمی توانی مرا از فکر این مهم باز داری. تو دوست داری، حالا که ازدواج می کنی، آدم غمگین و افسرده ای در جهان نباشد. دوست عزیز، باید اعتراف کنی که مرا موقعی دوست می داری که به یکباره، با صد هزار منات پول پا به اندرون بگذارم. آن موقع حتی دشمنان جانی خود را هم دوست تلقی خواهی کرد. آن وقت دیگر مهم نیست آنها چه جانوری باشند به یکباره ههم چیز را فراموش می کنی و آشتی. حتی از شادمانی در وسط خیابان همدیگر را در آغوش می کشی و شاید دعوتش کنی، بیاید به آپارتمانت. اینها همه، عین واقعیت است. خیلی وقت است که این چیزها برایم ثابت شده. چونکه خوشبختی، دوست داری همه کاملاً خوشبخت باشند. صرفاً خوشبخت بودن را دردناک و مشقت بار می دانی و به خاطر این، داری خودت را به آب و آتش می زنی تا این سعادتمندی، پرارج باشد. و شاید برای راحتی وجدان خویش، بعضی رفتارهای دلیرانه را هم دستاویز قرار دهی، خلاصه، من آمادگی تو را، برای زجر دادن خود درک می کنم، زیرا در چنین مواردی، عشق وهوشیاری خودت را نشان داده ای... خب شاید انعامی گرفته ای و ندانسته بی مبالاتی کرده ای و برباد داده ای و از فکر این بی مبالاتی، احساس ناراحتی می کنی و گمان می کنی وقتی یولین ماستاگویچ ببیند، از عهده کارهای محوله بر نیامده ای، اخم می کند و حتی از کوره در می رود و در چنین لحظه ای جرأت نمی کنی به ولی نعمت و ارباب خود نزدیک شوی. و این فکر دلت را به درد می آورد. هنگامیکه دلت لبالب از شور و شعف است نمی دانی چطوری و یا به چه کسی انعامت را خرج کنی. مگر نه؟»
درادای کلمات آخری، لحن صدای آرکادی ایوانویچ لرزید و خاموش شد و نفسی از ته دل کشید.
واسیا مغرورانه به دوستش نگاه می کرد، خنده ای ملایم بر لبانش نقش بست و حقیقتاً فروغ امیدوار کننده ای در سیمایش درخشید.
آرکادی دل و جرأت بیشتری پیدا کرد و بار دیگر رشته کلام را به دست گرفت:« خب، پس به من گوش کن، نمی خواهم، یولین ماستاگویچ به تو بی مهری کند، پسر عزیزم، مگر نه؟ والله این مرگ نیست که علاج نداشته باشد.»
آرکادی برخاست و سخنش را پی گرفت:« اگر کار از این جا لنگ است، پس من... من خودم را فدای تو می کنم. فردا نزد یولین ماستاگویچ می روم. واسیا با من یک و دو نکن. تو از پوچی و بی هوّیتی داری مرتکب جنایت می شوی، اما یولین ماستاگویچ خون گرم و بخشنده است، راستی واسیا او که مثل تو نیست. او به همه حرفهای ما گوش خواهد کرد و ما را از این گرفتاری نجات خواهد داد. حالا، مطمئن شدی؟»
واسیا با چشمانی گریان، دست آرکادی را در میان دستهایش گرفت و گفت:« نگران نباش آرکادی نگران نباش. دیگر مساله ای نیست. من کار محوله را تمام نکرده ام. آسمان که به زمین نیامده؟ تمامش نکرده ام و این کل ماجراست. نمی خواهد تو بروی. خودم رک و پوست کنده، همه جیز را می گویم. خودم سری به او می زنم. دیگر در عالم رویا و خیال نیستم. کاملاً جمع و جور هستم. اما خواهش می کنم تو نرو... گوش کن...»
آرکادی ایوانویچ شادان داد زد:« واسیا، دوست عزیزم من فقط داشتم، حرفهای دلت را می زدم. شادم از اینکه به خود آمدی. بهتر از این نمی شود. اما مهم نیست، هرچه باداباد. هیچ مهم نیست، به یاد داشته باش که من همیشه همراه تو هستم. به گمانم از این دلگیری که من چیزی به ماستاگویچ بگویم، نه، نمی گویم. چیزی به او نمی گویم. تو خودت همه چیز را به او می گویی. خب پس فردا می روی... یا اصلاً نه خیر نمی روی، تو در خانه می مانی و می نویسی. می فهمی؟! من می روم، یک سر و گوشی آب می دهم، ببینم که این چه مأموریتی بوده، منظورم کاری ضروری بوده یا نه! یا ببینم، تمام کردنش، ضروری بوده یا نه و قصور در آن چه عواقبی به دنبال خواهد داشت، و فی الفور به سراغ تو می آیم. می فهمی؟ ان شاء الله روزنه ای وجود دارد. الان فرض کن، این مأموریت چندان هم ضروری نباشد. می دانی؟ می توانیم موفق باشیم. شاید یولین ماستا گویچ چیزی نگوید و بعد، از این وضع اسفناک نجات یابی.»
واسیا با شک و تردید سرش را تکان داد، اما نگاه نوازشگر را هرگز از چهره دوستش برنداشت و با لحن خفه ای گفت:« بس کن! بس کن! خیلی احساس ضعف می کنم. خیلی خسته ام، نمی خواهم، درباره آن فکر کنم. بیا، بگذار، درباره چیزهای دیگری حرف بزنیم. گمان نمی کنم که الان بتوانم بیشتر از این بنویسم، فقط یک یا دو صفحه را تمام می کنم، تا حسابی استراحتی بکنم. در دلم می گویم... خیلی وقت است. دلم می خواست از تو بپرسم، که چرا مرا بهتر از این نشناختی؟!»
قطرات اشک از چشمان واسیا به دست آرکادی فرو غلتید.
- واسیا اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز چنین سئوالی نمی کردی! می کردی؟
- نه خیر، آرکادی! نمی دانم. زیرا نمی دانم آفتاب از کدام طرف درآمده که تو یکهو دوست من شده ای. آه آرکادی دوستی و محبت تو بیشتر از هرچیز مرا زجر کش می کند! می دانی، وقتی که زدم زیر گریه، علی الخصوص موقعیکه در رختخواب بودم از فکر تو دلم به هم می پیچید؟
- وقتی به خواب می روم، همیشه در فکر تو هستم آخر زیرا... خوب تو هم مرا دوست داشتی. راهی نبود که بتوانم احساساتم را بیان کنم. راهی نبود، از تو تشکر کنم.
آرکادی به یاد حادثه روز قبل افتاد و گفت:« می فهمی! تو شبیه چی هستی؟! واسیا می فهمی! نگاهی به خودت بکن، ببین چطور آشفته و پریشانی.»
دل واسیا خونین بود.
- آرکادی، بیا، می خواهی، خیت نکنم. هرچند که در زندگانیم، هرگز اینطور شاد و آرام نبوده ام. می دانی؟... گوش کن، می خواهم سفره دلم را پیش تو باز کنم. اما مرتب می ترسم که تو مضطرب بشوی. می ترسم... تو زود از کوره در می روی، به سر من داد بزنی و این کار تو مرا می ترساند... نگاه کن چطوری دارم می لرزم. نمی دانم چرا؟ الان حرف دلم را می زنم. ظاهراً تا به حال تو را نشناخته ام، نه! و تنها دیروز به خودم آمدم و همه را شناختم. آرکادی از هیچ کس قدردانی نمی کردم و دلم مثل سنگ بود. نگاه کن، چه بلایی به سرم آمد. من هرگز به کسی در جهان مهربانی نکرده ام. ابداً، برای هیچ کس. راستش از عهده انجام چنین کاری عاجز بودم. قیافه خوشایندی ندارم. تا به حال همه با نوعی ترحّم به من نگاه کرده اند. قبلاً پنداری آنها را نمی دیدم، صرفاً خاموش می ماندم، همه اش همین!
- واسیا، نه اینطورها هم نیست.
در حالی که چشمان واسیا پر از اشک شده بود و به سختی می توانست حرف بزند:« آرکاشا همینطور است! همینطور است؟ من هنوز... پریروز درباره یولین ماستاگویچ به تو گفتم، می دانی که او چه آدم با انضباطی است. ماستاگویچ خیلی خطا و اشتباه در کارهای تو دیده، با اینهمه دیروز با من با گشاده رویی رفتار می کرد. دیروز مهربان بودنش را، همان چیزی را که پیش از این عمداً از هر کسی پنهان می کرد، آشکار ساخت.»
- واسیا، فکرت با من است. این نشان می دهد که تو سزاوار خوشبختی و سعادت هستی، آه آرکاشا، چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا جوری قال قضیه را بکنم،! نه می دانم، خوشبختی ام را تباه می کنم، پنداری سدی در برابر دیدگانم است.
آرکادی مقدار زیادی از کاغذهای مانده که روی میز قرار داشتند به دست واسیا داد. واسیا نیم نگاهی به آرکادی انداخت و گفت:« آنها دیگر مهم نیستند، صرفاً مقداری کاغذ هستند... آت و آشغال و خرت و پرتند! معضل حل شده است. من... آرکاشا، امروز در آنجا بودم، در کوی محبوبم... می دانی پا به خانه نگذاشتم. احساس یأس به من دست داد! مدتی پشت در سر پا ایستادم و گوش فرا دادم. لزانکا داشت پیانو می نواخت.»
واسیا لحن صدایش را پایین آورد و گفت:« می فهمی، آرکادی، جرأت نکردم، توی خانه بروم.»
- واسیا می گویم، مگر چی شده؟ چرا آنطوری به من نگاه می کنی؟
- مگر چطوری نگاه می کنم؟ چیزیم نیست! یک کمی احساس ضعف می کنم. آخر تمامی شب را چشم روی چشم نگذاشته ام. پاهایم هنوز دارد می لزرد. حالا همه چیز در جلو چشمم دارد، تیره و تار می شود. اینجا... »
واسیا دستش را روی قلب خود فشار داد و افتاد. وقتی که دوباره به هوش آمد، آرکادی بالای سرش ایستاده بود. آرکادی او را بلند کرد. سعی کرد، وادارش کند تا به رختخوابش برود. اما واسیا صراحتاً رد کرد و فریاد زد و صورتش را برگرداند. می خواست، بار دیگر بنویسد. مصمم بود تا دو صفحه دیگر را تمام کند، آرکادی ترسید، واسیا از کوره در برود. خلاصه، گذاشت که به کارش ادامه دهد.
واسیا وقتی که در صندلی می نشست گفت:« می فهمی؟ می فهمی؟ فکری کرده ام. هنوز امیدی هست.»
واسیا پوزخندی به آرکادی زد، سیمای رنگ باخته اش، ظاهراً با نوری از امید برافروخته شد.
- گوش کن، پس فردا همه اینها از یک جا به ماستاگویچ نمی دهم. درباره باقی مانده رونوشتها، دروغی سرهم بندی می کنم. به او می گویم که آتش گرفته یا توی آب افتاده، گم کرده ام... یا اینکه تمام نکرده ام، می دانی چرا؟ از سیر تا پیاز برایش شرح می دهم. می گویم که چطور نتوانستم... درباره عشقم به او می گویم. آخر هرچند باشد، او خود در اندک زمانی پیش ازدواج کرده، درک می کند. مثل روز روشن است. او اشکهایم را می بیند. اشکهایم او را منقلب می کند.
- بله، البته، به سویش برو، برو، جریان را بگو... ابداً نیازی به گریه کردن نیست! برای چه! واقعاً واسیا، مرا کاملاً ترسانیده ای.
- البته می روم. البته می روم. حالا آرکاشا، بگذار بنویسم. بگذار بنویسم. کار را خرابتر نمی کنم. دست از سرم بردار و بگذار بنویسم.
آرکادی خودش را روی رختخواب انداخت، هنوز نمی توانست به واسیا اطمینان کند. نسبت به او دو دل بود. واسیا مجبور نبود که چیزی انجام دهد. اما رفتن و طلب عفو کردن، دیگر چه معنی داشت؟ چطوری؟ کار از اینجا لنگ نبود که واسیا در وظیفه اش کوتاهی کرده، واسیا نسبت به خود احساس گناه می کرد. حس می کرد که از ستاره های خوشبختی خویش سپاسگزار نبوده است. خوشبختی مایه آزار و اذیتش شده بود و خودش را سزاوار خوشبختی نمی دانست. زیرا بهایی برای آن نپرداخته بود و به همین سبب، هنوز از هیجان، پریروز بهبود سزاوار نیافته بود. آرکادی ایوانویچ در دل گفت:« پرواضح است که باید او را نجات داد. باید با خودش آشتی داد. او دارد، نماز وحشت خودش را می خواند.»
آرکادی در فر غوطه ور شد و در آخر، تصمیم نهایی خود را گرفت که سپیده دم به نزد یولین ماستاگویچ رفته و همه چیز برای او بگوید.
واسیا نشسته بود ومی نوشت. آرکادی ایوانویچ برهنه دراز کشیده بود که و به عواقب کار می اندیشید، وقتی که چشم باز کرد، سپیده زده بود. چشمش به واسیا افتاد که داشت می نوشت. داد زد:« آه! به جهنم، باز هم، دوباره...»
آرکادی به سویش دوید و محکم بازوانش را گرفت و هرچه در توان داشت، او را بلند کرد و در بسترش انداخت. واسیا خندید. چشمانش از ضعف و سستی بسته شد. به سختی می توانست حرف بزند.
واسیا گفت:« می خواستم، بخوابم، آرکادی می دانی، یک فکری به سرم زده، تمامش می کنم. من خود عجله کرده ام. ولی نتوانستم بیشتر از این بیدار بمانم. ساعت هشت بیدارم کن.»
سخنان واسیا ته کشید و خواب عمیقی فرو رفت، مافارا با یک سینی پر از چای، پا به درون اتاق گذاشت. آرکادی ایوانویچ یواشکی گفت:« مافارا، واسیا می خواست تا یک ساعت دیگر بیدارش کنیم. به حرفش گوش نده، بگذار ده ساعت هم بخوابد، می فهمی؟
- می فهمم آقا، می فهمم.
- شام درست نکن! با آتش هیزم سروصدا راه نیانداز! سروصدایی ایجاد نکن که دردسر ایجاد می کند! اگر واسیا از من پرسید، بگو که به اداره رفته ام، می فهمی؟
- آقا می فهمم، چشم. اجازه بدهید، شکم گرسنه نخوابد. این دیگر چه جوربرنامه ای است؟ دوست دارم سرورانم خوب بخوابند و من از سرورانم خوب مواظبت کنم. پریروز که فنجان شکست، شما سخت به من سرکوفت زدید. تقصیر من نبود آقا، گربه فنجان را شکست. نمی دانم، گربه آن را چطوری شکست؟! می گویم شما گربه را زده بودید؟!
- خفه شو، خفه شو.
آرکادی ایوانویچ در مطبخ را به مافارا نشان داد. کلید در را از او خواست و در را قفل کرد. پس از آن روانه اداره شد. در بین راه، پیش خود نقشه می کشید که چگونه با یولین ماستاگویچ ملاقات کند. به این فکر بود که نکند، این ملاقات نوعی گستاخی تلقی شود. وقتی که به اداره رسید، احساس ترس و دلهره کرد، پرسید که عالیجناب تشریف دارند؟ گفتند که نیست و قرار نیست امروز بیاید.
آرکادی ایوانویچ می خواست، فی الفور برود و در جایش بنشیند. اما شانس بزرگی به او رو آورده بود. اگر یولین ماستاگویچ به اداره نیامده پس باید در خانه گرفتار باشد.
آرکادی ایوانویچ در اداره ماند. زمان به کندی سپری می شد. سعی کرد سرو گوشی آب دهد و درباره کاری که به شومکوف واگذار شده بود، اطلاعاتی بدست آورد. اما هیچ کس، درباره آن چیزی نمی دانست. همه اش می گفتند که یولین ماستاگویچ او را به نمایندگی مخصوص خود انتخاب کرده است. اما فی الواقع هر کس هرچیزی که به زبانشان می آمد می گفت. سرانجام ساعت سه نواخته شد و آرکادی ایوانویچ داشت شتابان به سوی خانه بر می گشت که یکی از کارمندان، آرکادی را درسالن نگه داشت و به او گفت:« کمی از دوازده گذشته بود که واسیلی پترویچ شومکوف به اینجا آمد و از تو می پرسید و از اینکه یولین پترویچ آمده است یا نه.» آرکادی ایوانویچ با شنیدن این حرفها به کالسکه ای سوار شد و با پریشانی و آشفتگی به سوی آپارتمان رفت.
شومکوف درخانه بود و در اتاق بابی تابی بیش از حدی قدم می زد. چشمش که به آرکادی ایوانویچ افتاد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و آرام بگیرد. شتاب کرد تا هیجانش را فرو نشاند. آرام آرام نشست تا کارش را انجام دهد. ظاهراً می خواست از سؤالات دوستش طفره رود. از دست آنها رنجیده بود و به اجبار می خواست خودش تصمیم بگیرد. زیرا نمی توانست به دوستی آنها زیاد تکیه کند. ادا و اطوار او، آرکادی را مات و مبهوت ساخت. درد دلش تازه شد. روی رختخوابش نشست و شانسی کتابی را باز کرد. یک لحظه هم چشم از دوست بیچاره اش ورنمی داشت. معذالک واسیا لجوجانه ساکت مانده بود و به نوشتن ادامه می داد و به بالای سرش نگاه نمی کرد. این کار ساعتها به طول انجامید و دلتنگی آکادی در سیمایش نمایان شد.
سرانجام، نزدیکیهای ساعت ده، واسیا سرش را بلند کرد، کسل بود و مثل سنگ به آرکادی چشم دوخت. آرکادی تکان نخورد. دو یا سه دقیقه همینطور گذشت. بی حرکت ماند، دیگر آرکادی جانش به لب رسیده بود. داد زد:« واسیا».
واسیا جوابی نداد.
شتابان از رختخوابش برخاست. بار دیگر داد زد:« واسیا، چطور هستی؟»
پس از آن به سویش دوید و داد زد:« چیه؟»
واسیا سرش را بلند کرد و باز کسل بود. مثل سنگ به او نگاهی انداخت.
آرکادی از ترس سرش را تکانی داد و در دل گفت:« پاک قاطی کرده است.»
آرکادی کوزه آب را برداشت و بالای سر واسیا ایستاد و کمی آب روی سرش ریخت. شقیقه هایش را خیس کرد و با دستانش مالید. واسیا به هوش آمد.
اشک از دیدگان آرکادی سرازیر شد. داد زد:« واسیا! واسیا! به زندگانی خود آتش نزن! به هوش بیا! به هوش بیا!»
آرکادی نتوانست سخنش را پی بگیرد و فقط به بازوان واسیا چسبید.
فکر و خیالات دردناکی به ذهن واسیا هجوم آورد. پیشانیش را مالید به سرش چنگ زد، پنداری سرش داشت می ترکید.
سرانجام واسیا لب به سخن گشود:« نمی دانم، چه مرگم است؟! گمان می کنم زیاد به خودم فشار آورده ام، آه، خوب، بیا، آرکادی.»
واسیا نگاهی غمناک و خسته به آرکادی انداخت و تکرار کرد:« آرکادی بیا. الم شنگه راه نینداز، آیا چیزی برای نگرانی وجود دارد؟ بیا!»
آرکادی با دلی شکسته فریاد زد:« واسیا تو داری به من دلداری می دهی!»
بعد آرکادی گفت:« واسیا دراز بکش، سعی کن، یک کمی بخوابی. آخر، بی سبب خودت را زجر می دهی، عزیزم پس از استراحت بار دیگر کار را از سر می گیری.»
واسیا رشته کلام را بدست گرفت وگفت:« البته، البته، هرطور که بخواهی، دراز می کشم خب، می بینی، داشتم تمام می کردم؟ اما حالا تغییر عقیده داده ام، بله...
آرکادی، واسیا را به سوی رختخواب کشاند و با لحن بسیار جدی گفت:« گوش کن واسیا، این معضل را برای همیشه حل کرده ام، حالا به من بگو که در ذهن مبارک تو چه می گذرد؟!»
واسیا دست لرزانش را تکانی داد و صورتش را برگرداند.
- واسیا بیا اینجا، بیا، باید به من بگویی، نمی خواهم، قاتل تو باشم. دیگر نمی توانم زیاد ساکت بمانم. می دانم، اگر به من نگویی نمی توانی بخوابی.
واسیا تمجمج کنان گفت:« هرطور که تو دوست داری، هرطور که تو دوست داری.»
آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« واسیا دارد خیال بافی می کند.»
بار دیگر به واسیا گفت:« پند مرا قبول کن، به خاطر داشته باش، چه چیزی به تو می گویم. فردا تو را از این منجلاب نجات می دهم. فردا سرنوشت تو را عوض خواهم کرد! آه؟ چه می گویم. سرنوشت! واسیا تو مرا زهر ترک کرده ای، حرفهای تو ورد زبان من هم شده است. حقیقتاً سرنوشت. کاملاً یاوه و چیز آت آشغالی است! تو نمی خواهی، سایه یولین پترویچ از سرت کم بشود یا دوست داری تحت تأثیر تو باشد. بالاخره دار و ندار این است که هست و تو او را از دست نخواهی داد. خواهی دید، من... من...
آرکادی ایوانویچ یک ریز حرف می زد. مع الوصف واسیا به میان سخنانش دوید، از رختخوابش برخاست و آرکادی را در آغوش گرفت و او را بوسید.
سپس با سستی گفت« دیگر بس کن، نگو بیشتر از این نگو.»
و بار دیگر چهره اش را به سوی دیوار برگرداند.
آرکادی در دل گفت:« آه، خدایا، آه، خدایا، این دیگر چیست؟ کاملاً خودش را باخته. می خواهد چه کار کند؟ خودکشی می کند!»
آرکادی ناامیدانه به وی نگاه کرد.
آرکادی باز در دل گفت:«اگر او ناخوش بر بستر بیافتد یحتمل بر حل معضل کمک می کند. ناخوشی باعث خواهد شد که دلواپسی از بین برود. و بعد از آن، مشکل به خوبی و خوشی حل و فصل شده تلقی می شود. آه دارم چرت و پرت می گویم، ای خدای خوب به تو پناه می برم.»
ظاهراً واسیا به خواب خوش فرو رفته بود.
آرکادی نفس راحتی کشید و با خود گفت:« خوب شد خوابید.»
آرکادی تصمیم گرفت که تمام شب را با واسیا بیدار بماند. واسیا خسته و کوفته بود. از جایش برخاست و برگشت، دیوانه وش به خود تکانی داد و لحظه ای چشمش را باز کرد. سرانجام خستگی و کوفتکی قدرت را از واسیا سلب کرد. چنین می نمود که اگر پلک هایش را ببندد، زود به خواب می رود. ساعت دو بامداد بود. آرکادی ایوانویچ درصندلی ولو شده و بازوانش را به میز تکیه داده بود و چرت می زد.
خواب برای آرکادی خوب بود و عجیب این که در عالم رویا دید که او اصلاً نخوابیده است. و در حقیقت واسیا قبل از او روی رختخواب لمیده است. اما چه عجیب و غریب! آرکادی گمان می کرد، واسیا خودش را الکی به خواب زده و دراد سر او شیره می مالد. اتفاقاً آرکادی بیدار شد. با چشمان نیمه باز نگاهی به او انداخت و این نگاه را به سوی میز گرداند. دردی جانکاه به دل آرکادی نفوذ کرد. واسیا داشت، چیزی را در پشتش قایم می کرد. آرکادی وقتی که دید به او اعتماد نمی کند، دلشکسته و غمگین و پریشان شد. سعی کرد او را صدا بزند. به بازوانش چسبید و او را به سوی تختخواب برگرداند. اما واسیا فریاد زد که این جسد اوست که به سوی بسترش بر می گردد. قطرات سرد عرق در پیشانی آرکادی جمع شد. چشمانش را باز کرد و چرتش کاملاً پاره شد.
واسیا پشت میز نشسته و داشت می نوشت. آرکادی آنچه می دید، نمی توانست باور کند. از رختخواب نگاهی به او انداخت. از واسیا خبری نبود. آرکادی با دلهره و نگرانی سرپا ایستاد. هنوز تحت تأثیر رویایش بود. واسیا جنب نمی خورد و به نوشتن ادامه می داد. آرکادی با نهایت ترس و لرز، بیکباره متوجه شد که در قلم واسیا جوهر نیست. واسیا داشت در روی کاغذ به سرعت می نوشت. صفحاتی را که برمی گرداند، کاملاً سفید بودند. شتابان سعی می کرد، روی صفحات را بپوشاند، پنداری کارش را تمام و کمال با موفقیت انجام داده است. آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« نه خیر، او افلیج نیست، فقط بدنش می لرزد.»
آرکادی دست بر شانه های واسیا گذاشت و داد زد:«واسیا، واسیا، با من حرف بزند.»
اما واسیا خاموش ماند و با قلم بی جوهر به نوشتن ادامه داد.
واسیا بدون اینکه نگاهی به آرکادی بکند، زیرلب گفت:« بالاخره دارم، تند می نویسم.»
آرکادی دست واسیا را گرفت و قلم از دستش فرو افتاد. واسیا ناله ای کرد، دستش را پایین انداخت وزیر چشمی نگاهی به آرکادی کرد، بعد با حرکت کسل کننده ای که نشان دهنده رنجش او بود، سگرمه هایش را درهم کشید، پنداری می خواست، چیز سنگینی همچون سرب را فشار دهد تا از پیشانیش به درون بدنش فرو افتد و بعد افسرده و آرام سر در گریبان فرو برد.
آرکادی ایوانویچ نا امیدانه فریاد زد:« واسیا! واسیا! واسیا!»
قبل از اینکه واسیا نگاهی کند، لحظه ای درنگ کرد. چشمان بزرگ و آبیش از اشک پر بود و رنگش پریده، رنگ رخساره خبر از سر درون می داد و چیزی را تمجمج کنان می گفت. آرکادی به سویش خم شد و گفت:« چی؟ تو چی گفتی؟»
واسیا تمجمج کنان گفت:« چه چیز انجام داده ام؟ برای سزاوار بودن این عشق چه انجام داده ام؟ برای شایستگی آن چه کاری کرده ام؟»
آرکادی در حالی که هر دو دستش را ناامیدانه به هم می فشرد گفت:« واسیا، با من حرف بزن! واسیا چه چیز تو را هراسناک می کند؟ واسیا این دیگر چیست؟»
واسیا مستقیماً چشم به چشم آرکادی دوخته بود. واسیا گفت:« چرا مرا به نظمیه می فرستند؟ برای چه؟ من چه دسته گلی به آب داده ام؟»
از ترس مو بر تن آرکادی سیخ شد. از تعجب داشت شاخ در می آورد. کاملاً چهره اش درهم رفته بود. سیمای رنگ باخته و لبان سفید شده اش، می لرزید. با خود می گفت:« چیزی نیست. آن هم می گذرد.» شتابان لباس بر تن کرد. می خواست برود و طبیبی بیاورد. ناگهان واسیا او را صدا زد. آرکادی فی الفور برگشت و خود را هم چون مادری که بچه اش را از او گرفته باشند به واسیا رساند و ایستاد.
- آرکادی، آرکادی، به هیچ کس نگو، گوش کن، این بدبختی خودم است، بگذار بدبختی خودم را تحمل کنم.
- واسیا چرا اینطوری؟ به خودت مسلط باش، فکر کن داری چه می گویی؟
واسیا آهی کشید و قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش فرو غلتید. با لحن و صدای دل آزاری زیر لب غرید:« اما چرا باید لزانکا را بکشند؟ برای چی؟ آیا او مقصر است؟ من مرتکب جنایت شده ام، من جنایتکارم!...»
واسیا لحظه ای خاموش ماند. سر دردمندش را تکان داد و تمجمج کنان گفت:« خداحافظ! محبوب من! محبوب من خداحافظ!»
لرزه بر اندام آرکادی افتاد. شتابان بیرون رفت تا طبیبی بیاورد واسیا با حرکت ناگهانی آرکادی، بلند شد و داد زد:« برگرد بیا، موعد مقرر رسیده است. بیا برویم، دوست عزیز، بیا برویم. من حاضرم، مرا به آنجا می رسانی؟!»
واسیا از آرکادی جدا شد و نگاه کینه توزانه و ماتم زده ای به او انداخت.
آرکادی ایونویچ در حالی که می خواست، نگاهش به واسیا نیفتد، داد زد:« واسیا، ترا به خدا مرا تعقیب نکن، منتظرم باش، زود بر می گردم.»
کلاهش را قاپید و با عجله به سوی مطب رفت. واسیا مثل بچه ای نشست. سربه زیر و آرام بود و فقط چشمانش ناامیدانه می درخشیدند. درخششی که حکایت از تصمیمی می کرد. آرکادی ناگهان به یاد چاقوی باز افتاد که روی میز مانده بود و برگشت، چاقو را در جایی مخفی کرد و برای آخرین بار به دوست بیچاره اش نگاهی کرد و از آپارتمان دوید بیرون. ساعت هفت قبلاً نواخته شده بود. آفتاب سحری، خیلی وقت بود که به درون اتاق تاریک می تابید. آرکادی نمی توانست طبیبی بیابد. در آن حوالی یک ساعت تمام دوید و به تمامی اطبائی که آرکادی آدرسشان را از سرایدار گرفته بود، سری زد. و از او پرسید:« دکتر کشیک در مطب است یا نه؟»
همه اطباء قبلاً آنجا را ترک کرده و به دنبال انجام کارهای شخصی خود رفته بودند. تنها طبیبی که یافت، طبیبی بود که در آن ساعت فقط بیماران خصوصیش را معاینه می کرد. اما وقتی که پیشخدمت، نام نی فی دویچ را با جزئیات مفصلی اعلام کرد. طبیب ابتداء از او سؤالهایی کرد و پرسید که چه کسی او را فرستاده؟ چه کسی و چرا؟ و گلایه اش چیست؟ و آخر سر دکتر گفت که نمی تواند او را معاینه کند چون بیش از حد سرش شلوغ است و نمی تواند برای معاینه بیرون برود و ناخوشهایی مثل او باید به بیمارستان مراجعه کنند.
آرکادی اندوهناک شده بود و مات و مبهوت. هرگز انتظار نداشت که اینگونه تلاشش بی نتیجه شود. همه چیز، همه اطباء را به حال خودشان رها کرد و شتابان به خانه برگشت در حالی که دل نگران واسیا شده بود. در را باز کرد و به طرف آپارتمان دوید. مافارا بدون هیچ گونه نگرانی داشت، کف اتاقها را جارو می کرد. پس از هیزم ها را شکست و برای سوزاندن در بخاری، آماده کرد. آرکادی شتابان وارد اتاق شد. از واسیا خبری نبود. واسیا رفته بود. «کجا؟ همکار بیچاره من کجا رفته؟» آرکادی سردرگم بود. از ترس خون در بدنش منجمد شده بود« خدایا خودت مواظبش باش.»
نی فی دویچ! شتابان به سوی کولومنا رفت. خدا می داند در آن لحظه ها چه ها که به فکرش خطور نکرد. گمان می کرد واسیا ممکن است آنجا باشد.
وقتی به کولومنا رسید، ساعت ده نواخته می شد. آنها از دیدن وی انگشت به دهان شدند. اما آنها اصلاً چیزی نمی دانستند. افسرده و پریشان پیش آنها ماند و از آنها پرسید که واسیا کجاست؟ پای خانم پیر سر خورد. لزانکا در مبل فرو رفت و رنگ از رخش پرید. لزانکا آشفته و پریشان بود و از او می خواست ماوقع را بگوید؟ مگر چیزی برای گفتن بود؟ آرکادی ایوانویچ با داستانی که در آن لحظه بحرانی سرهم بندی کرده بود، چیزهایی به هم بافت که البته آنها باور نکردند. آرکادی شتابان بیرون رفت، در حالیکه غرق در غم و اندوه بود. شتاب می کرد تا به موقع به اداره اش برسد. و از سیر تا پیاز را برای آنها تعریف کند. به هر زحمتی که بود، گامهای بلند بر می داشت. به ذهنش خطور کرد که شاید واسیا نزد یولین ماستاگویچ باشد. به احتمال قوی درست فکر می کرد. این مهم را قبل از سر زدن به آرتیموف از ذهنش گذرانده بود. وقتی کهاز مقابل عمارت ولی نعمت اش عبور می کرد به کالسکه ران دستور توفق داد. مصمم بود سر و گوشی آب بدهد و ببیند که چیزی در اداره اتفاق افتاده یا نه؟ و بعد اگر واسیا آنجا نبود خودش را به رئیس معرفی کند. حداقلش گزارشی درباره واسیا می گرفت. به هر حال یک کسی باید گزارشی می داد.

,

در صورتیکه پست با عنوان پریشان خیال؛ داستایفسکی_بخش سوم :: نیک‌شاد دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.