روی خط خبر

منبع: nabegheyekuchak
امتیاز: 5 5

درد هم اکنون از وبلاگ نابغه ی کوچک nabegheyekuchak

درد هم اکنون

اشکم ریخته رو موهای ژولیده ی بلوندم. بین فکرای مختلف برای احساس زیبایی کردن، وسط خواب و بیداری هام بین غرق شدن هام توی دنیای تنهاییم، براش می نویسم "یه تویی باشه، یه آسمونی، چار تا سبزه کنارمون، دیگه چی بخوام؟" می نویسه "با یکی دعوام شده" به این فکر می کنم که دمیای آدم بزرگ ها سخته، به این که من مفهومی به نام "علاقه اجتماعی" ندارم از نظر آدلر.موهام از اشک خیسه، به این فکر می کنم که بعد از اون روزی که یونس بهم کفت مقنعه ت رو بپوش دیگه از چشمم افتادن، به این فکر می کنم که از این همه تلاش برای یاد گرفتن انواع روش های استدلال و قهار شدن تو زمینه فکر کردن و درباره چیز های مختلفی که برام مهمن یک نظر داشتن، خسته ام.دوست دارم در دانشگاه رو گِل بگیرن و تمام شیم. تمام بچه های بی عقل و کم عقل رو بفرستن خونه هاشون بگن این طرز فکر کردن رو خانوم جلسه ای هام می تونن بگن گمشید برید خونتون.دوست داشتم یه دوستی از یه جایی میومد حداقل یه بیرون می رفتم. مامان و بابا نزدیک دو هفته ست مسافرتن. فقط دو شب با بهار قاسمی تا ۱۲ بیرون بودیم. علی داداش فرینا از من خوشش میاد گفته بودم دیگه باهاشون بیرون نمیرم ولی دوست دارم زنگ بزنم بهش بگم ببین من تو یه تنهاییِ کسشری گیر افتادم و وسط روان درمانی هام و روبرو شدن با تابو های وجودیم و جدال با خودمم و الان سعی کن دوسم نداشته باشی فقط بیا منو از رو تختم بردار.دو هفته ست نیستن، زهرا از شرایط استفاده بهینه کرده، من چی؟ نشستم تو خونه مدام غصه خوردم که تنهام و این بزرگترین درد الانمه. از امیر خشم دارم، به خاطر نبودناش و دیر اومدناش به خاطر این حس تنهایی که -با وجود بودنش تو زندگیم- تو وجودم بدجور ریشه کرده.خلاصه که خسته ام و حتی از کنج عزلتم هم خسته ام.

اشکم ریخته رو موهای ژولیده ی بلوندم. بین فکرای مختلف برای احساس زیبایی کردن، وسط خواب و بیداری هام بین غرق شدن هام توی دنیای تنهاییم، براش می نویسم "یه تویی باشه، یه آسمونی، چار تا سبزه کنارمون، دیگه چی بخوام؟" می نویسه "با یکی دعوام شده" به این فکر می کنم که دمیای آدم بزرگ ها سخته، به این که من مفهومی به نام "علاقه اجتماعی" ندارم از نظر آدلر.موهام از اشک خیسه، به این فکر می کنم که بعد از اون روزی که یونس بهم کفت مقنعه ت رو بپوش دیگه از چشمم افتادن، به این فکر می کنم که از این همه تلاش برای یاد گرفتن انواع روش های استدلال و قهار شدن تو زمینه فکر کردن و درباره چیز های مختلفی که برام مهمن یک نظر داشتن، خسته ام.دوست دارم در دانشگاه رو گِل بگیرن و تمام شیم. تمام بچه های بی عقل و کم عقل رو بفرستن خونه هاشون بگن این طرز فکر کردن رو خانوم جلسه ای هام می تونن بگن گمشید برید خونتون.دوست داشتم یه دوستی از یه جایی میومد حداقل یه بیرون می رفتم. مامان و بابا نزدیک دو هفته ست مسافرتن. فقط دو شب با بهار قاسمی تا ۱۲ بیرون بودیم. علی داداش فرینا از من خوشش میاد گفته بودم دیگه باهاشون بیرون نمیرم ولی دوست دارم زنگ بزنم بهش بگم ببین من تو یه تنهاییِ کسشری گیر افتادم و وسط روان درمانی هام و روبرو شدن با تابو های وجودیم و جدال با خودمم و الان سعی کن دوسم نداشته باشی فقط بیا منو از رو تختم بردار.دو هفته ست نیستن، زهرا از شرایط استفاده بهینه کرده، من چی؟ نشستم تو خونه مدام غصه خوردم که تنهام و این بزرگترین درد الانمه. از امیر خشم دارم، به خاطر نبودناش و دیر اومدناش به خاطر این حس تنهایی که -با وجود بودنش تو زندگیم- تو وجودم بدجور ریشه کرده.خلاصه که خسته ام و حتی از کنج عزلتم هم خسته ام.

در صورتیکه پست با عنوان درد هم اکنون دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.