روی خط خبر

  • mrrobot
  • قصه من تنهایی بود :: آقای ربات

منبع: mrrobot
امتیاز: 5 5

قصه من تنهایی بود :: آقای ربات از وبلاگ آقای ربات mrrobot

قصه من تنهایی بود :: آقای ربات

میدانم خوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبود میدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبود خوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبود میدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبود میدانم خوب میدانم آخر قصه من خاکستری است قصه من به سر نمیرسد  کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه  اینجایی که ایستاده ام را ببین خیلی از عمرم گذشته اما هنوز اول قصه ام مرور و تکرار تا بی نهایت از اولش هم رفتن و گذر کردن مهم نبود من عمق زندگی را قدم زدم نه طولش را من ارتفاع زندگی را حس کردم قصه من  قصه یک روز آفتابی و یک پسر بچه و یک توپ قلقلی نبود قصه من باران بود و صدای زوزه گرگ ها و جغد و خفاش های روی تیربرق قصه من اتل متل توتوله نبود قصه من شعر نبود حرف نبود عصر ها یک فنجان چای و خیره شدن به خورشیدی که داشت میرفت نبود قصه من تنهایی بود  و یک حس عجیب وقتی به خورشید و گرمایش زل میزدم یک خورشید زعفرانی رنگ که تنها چند دقیقه به حرف هایم گوش میداد به حرف هایی که به خورشید میسپردم تا به خدا بگوید آری قصه من قصه های خوب برای بچه های خوب نبود  قصه من بودن و بود گوش دادن به صدای جیرجیرک ها و زل زدن به ستاره ها  و فکر و فکر و فکر قصه من کشیدن بابا و مامان کنار هم دیگر و کشیدن خودم در بین آنها نبود قصه من کشیدن تنهایی بود من از گذشته ایی که خیلی خوب و بد گذشت  تنها لالایی های مادرم را به یاد دارم که چه عاشقانه ستاره ها را میرقصاند من از زندگی خیلی بدی که خوب گذشت تنها آغوش هایش را به یاد دارم که باد بود و رعد و برق میزد و من پناه برده بودم به بهترین آغوش دنیا قصه من  اگر راه رفتن زیرباران با یک شاخه گل نبود حداقل ماندن زیر باران و خیس شدن هم نبود صدای خوش موسیقی بود صدای قناری و باد.... راستش را بخواهی هنوز هم دلم در آن دنیاس  دلم زیاد برای روزهایم تنگ شده  روزهایی که مال خودم بود یک بغل باد یک افق نارنجی  یک صدای خفیف پیانو و من و یک کوله در پشتم ....  هرچقدر بنویسم از کوچه هایی که من بودم و تنهایی  که با هم فوتبال بازی میکردیم کم است نقطه سر خط :) پ.ن : روز مادرم و همه مادرهای این سرزمین مبارک باشه :) آقای ربات - روزهایی که مال خودم بود :)

میدانمخوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبودمیدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبودخوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبودمیدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبودمیدانمخوب میدانم آخر قصه من خاکستری استقصه من به سر نمیرسد کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه اینجایی که ایستاده ام را ببینخیلی از عمرم گذشته اما هنوز اول قصه اممرور و تکرار تا بی نهایتاز اولش هم رفتن و گذر کردن مهم نبودمن عمق زندگی را قدم زدم نه طولش رامن ارتفاع زندگی را حس کردمقصه من قصه یک روز آفتابی و یک پسر بچه و یک توپ قلقلی نبودقصه من باران بود و صدای زوزه گرگ ها و جغد و خفاش های روی تیربرققصه من اتل متل توتوله نبودقصه من شعر نبودحرف نبودعصر ها یک فنجان چای و خیره شدن به خورشیدی که داشت میرفت نبودقصه من تنهایی بود و یک حس عجیب وقتی به خورشید و گرمایش زل میزدمیک خورشید زعفرانی رنگ که تنها چند دقیقه به حرف هایم گوش میدادبه حرف هایی که به خورشید میسپردم تا به خدا بگویدآری قصه من قصه های خوب برای بچه های خوب نبود قصه من بودن و بودگوش دادن به صدای جیرجیرک ها و زل زدن به ستاره ها و فکر و فکر و فکرقصه من کشیدن بابا و مامان کنار هم دیگر و کشیدن خودم در بین آنها نبودقصه من کشیدن تنهایی بودمن از گذشته ایی که خیلی خوب و بد گذشت تنها لالایی های مادرم را به یاد دارمکه چه عاشقانه ستاره ها را میرقصاندمن از زندگی خیلی بدی که خوب گذشت تنها آغوش هایش را به یاد دارمکه باد بود و رعد و برق میزدو من پناه برده بودم به بهترین آغوش دنیاقصه من اگر راه رفتن زیرباران با یک شاخه گل نبودحداقل ماندن زیر باران و خیس شدن هم نبودصدای خوش موسیقی بودصدای قناریو باد....راستش را بخواهی هنوز هم دلم در آن دنیاس دلم زیاد برای روزهایم تنگ شده روزهایی که مال خودم بودیک بغل بادیک افق نارنجی یک صدای خفیف پیانوو من و یک کوله در پشتم .... هرچقدر بنویسم از کوچه هایی که من بودم و تنهایی که با هم فوتبال بازی میکردیمکم استنقطه سر خط :)پ.ن : روز مادرم و همه مادرهای این سرزمین مبارک باشه :)آقای ربات - روزهایی که مال خودم بود :)

در صورتیکه پست با عنوان قصه من تنهایی بود :: آقای ربات دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.