روی خط خبر

  • mirzaeesm2
  • از این "از هر دری سخنی" ها :: "بچه زرد"
 درخواست حذف مطلب

منبع: mirzaeesm2
امتیاز: 5 5

از این "از هر دری سخنی" ها :: "بچه زرد" از وبلاگ "بچه زرد" mirzaeesm2

از این "از هر دری سخنی" ها :: "بچه زرد"

1-میگه رفتم خواستگاری

یه نگاه به سر و وضعش میاندازم میگم چطوری رفتی؟ میگه با ماشین. 

انتظار همچین پاسخی را نداشتم به والله.... بُهت زده بهش نگاه کردم گفتم با ماشین؟ 

گفت آره خوب تو روستای بابام بودن دیگه پیاده که نمیشد رفت.

میگم تو مگه پول داری که رفتی خواستگاری؟

دست میکنه جیبش و یه ده تومنی و دوتا دو هزار تومنی در میاره میگه آره شرینی و گُل که خریدم اینها باقی موند.

از کنار گردنش تقریبا زیر باله ی گوشش به پشت سرش و افق خیره شدم..... برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه میگه: چیه؟ میگم هیچی....

جوابشون چی بود؟ 

میگه : هیچی.. منفی

یه کم از حالت گارد دراومدم و شل شدم و گفتم: خوب خدا رو شکر...

یه کم بهش بر خورد. گفت برا چی میگی خدا رو شکر؟ 

گفتم بابا چی بودن اونا؟ اصلا به هم نمیخوردین..... حیف تو نیست؟

گفت: آره مامان هم همینو گفت....

(الان نیم ساعته خدا حافظی کردیم، پیامک زده: مگه تو میشناختیش؟ اصلا از کجا میدونی خواستگاریه کی رفتیم؟ 

جواب ندادم. حالا هی داره زنگ میزنه) 


2- دیروز خانم دوستم اومده مغازه عکس بگیره. بعد از سلام حال و احوال پرسی ، سراغ محمدو ازش گرفتم میگم کجاس چرا خبری ازش نیست؟ میگه داریم جدا میشیم... تو سکوت موندم. عکسشو گرفتم و تا آماده بشه خودش شروع کرد به حرف زدن و درد و دل.....

دست بزن داشت و کار نمیکرد و الان هم سه ماهه رفته (مثلا) نیویورک و تو یه کافه کار میکنه و منو تنها گذاشته،

میگم خوب چرا به دوستاش ، ما، پدر مادرش ، پدر مادر خودت، چیزی نگفتی؟ 

میگه تهدیدم کرده که اگه کسی بفهمه که من اینچنینم میرم فلان میکنم و فلان چیزو به همه میگم و آبروتو میبرم. 

گفتم فلان چیز که میگی چی هست؟ یه کم مکث کردو گفت شما که میدونی ما تو دانشگاه (مثلا) آکسفورد با همدیگه هم دانشگاهی بودیم. یه شب که رفته بودم خونش....(نذاشتم ادامه بده چون یه بار دیگه اینو از خود محمد شنیده بودم. با چه ذوقی هم تعریف میکرد آشغال) 

عکسش حاضر شد دادم بهش. گفتم خوب الان قراره چی کار کنی؟ گفت هیچی دیگه حدود نود درصد کارهای طلاقو پیش بردیم. اون هم توافقی. مهریه و همه چیو بهش بخشیدم تا دهنش بسته بمونه ...

و رفت...


3- امشب دعوتیم ولیمه یکی که از کربلا برگشته.. تو منوی پذیراییش مشروب هم هست....


4- رییس سازمان کمیته ی امداد امام خیمنی پری شب هفدهم اردیبهشت نود و هفت تو اخبار صحبتهاشو شنیدم که میگفت: "زیر خط فقر" در کشور ما ریشه کن شد.

همین الان تو همین محدوده ی شعاع پانصد متری مغازه ی خود من، بیشتر از ده نفرو میشناسم که نان شبشونو قسطی میخرن. نسیه.


5- و......... یه عالمه چیز دیگه که شما میتونید اضافه کنید



7- با قاطعیت میگم : "برجام و لغو برجام" در مقابل مصائبی که تو مملکت وجود داره، سوسکه.


1-میگه رفتم خواستگارییه نگاه به سر و وضعش میاندازم میگم چطوری رفتی؟ میگه با ماشین. انتظار همچین پاسخی را نداشتم به والله.... بُهت زده بهش نگاه کردم گفتم با ماشین؟ گفت آره خوب تو روستای بابام بودن دیگه پیاده که نمیشد رفت.میگم تو مگه پول داری که رفتی خواستگاری؟دست میکنه جیبش و یه ده تومنی و دوتا دو هزار تومنی در میاره میگه آره شرینی و گُل که خریدم اینها باقی موند.از کنار گردنش تقریبا زیر باله ی گوشش به پشت سرش و افق خیره شدم..... برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه میگه: چیه؟ میگم هیچی....جوابشون چی بود؟ میگه : هیچی.. منفییه کم از حالت گارد دراومدم و شل شدم و گفتم: خوب خدا رو شکر...یه کم بهش بر خورد. گفت برا چی میگی خدا رو شکر؟ گفتم بابا چی بودن اونا؟ اصلا به هم نمیخوردین..... حیف تو نیست؟گفت: آره مامان هم همینو گفت....(الان نیم ساعته خدا حافظی کردیم، پیامک زده: مگه تو میشناختیش؟ اصلا از کجا میدونی خواستگاریه کی رفتیم؟ جواب ندادم. حالا هی داره زنگ میزنه) 2- دیروز خانم دوستم اومده مغازه عکس بگیره. بعد از سلام حال و احوال پرسی ، سراغ محمدو ازش گرفتم میگم کجاس چرا خبری ازش نیست؟ میگه داریم جدا میشیم... تو سکوت موندم. عکسشو گرفتم و تا آماده بشه خودش شروع کرد به حرف زدن و درد و دل.....دست بزن داشت و کار نمیکرد و الان هم سه ماهه رفته (مثلا) نیویورک و تو یه کافه کار میکنه و منو تنها گذاشته،میگم خوب چرا به دوستاش ، ما، پدر مادرش ، پدر مادر خودت، چیزی نگفتی؟ میگه تهدیدم کرده که اگه کسی بفهمه که من اینچنینم میرم فلان میکنم و فلان چیزو به همه میگم و آبروتو میبرم. گفتم فلان چیز که میگی چی هست؟ یه کم مکث کردو گفت شما که میدونی ما تو دانشگاه (مثلا) آکسفورد با همدیگه هم دانشگاهی بودیم. یه شب که رفته بودم خونش....(نذاشتم ادامه بده چون یه بار دیگه اینو از خود محمد شنیده بودم. با چه ذوقی هم تعریف میکرد آشغال) عکسش حاضر شد دادم بهش. گفتم خوب الان قراره چی کار کنی؟ گفت هیچی دیگه حدود نود درصد کارهای طلاقو پیش بردیم. اون هم توافقی. مهریه و همه چیو بهش بخشیدم تا دهنش بسته بمونه ...و رفت...3- امشب دعوتیم ولیمه یکی که از کربلا برگشته.. تو منوی پذیراییش مشروب هم هست....4- رییس سازمان کمیته ی امداد امام خیمنی پری شب هفدهم اردیبهشت نود و هفت تو اخبار صحبتهاشو شنیدم که میگفت: "زیر خط فقر" در کشور ما ریشه کن شد.همین الان تو همین محدوده ی شعاع پانصد متری مغازه ی خود من، بیشتر از ده نفرو میشناسم که نان شبشونو قسطی میخرن. نسیه.5- و......... یه عالمه چیز دیگه که شما میتونید اضافه کنید7- با قاطعیت میگم : "برجام و لغو برجام" در مقابل مصائبی که تو مملکت وجود داره، سوسکه.

برچسب ها:

در صورتیکه پست با عنوان از این "از هر دری سخنی" ها :: "بچه زرد" دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.