روی خط خبر

منبع: manodars
امتیاز: 5 5

مَـنـــ وُ هَدَفآم از وبلاگ مَـنـــ وُ هَدَفآم manodars

مَـنـــ وُ هَدَفآم

میدونین طبیعیه که خیلی وقتا خستهههه بی حوصلههه غمگیییین و داغووون باشیم اما طبیعی نیست که همیشه اینجوری باشیمخب به عنوان یک مبتلا به افسردگی میدونم که این مرض خانمان سوز با اراده و انرژی مثبت و سعی و تلاش خالی خالی خوب که نمیشه هیچ حتی ممکنه بخاطر ناکارآمد بودن این روش ها و اضطرابی که تولید میکنن بدتر هم بشه اما مساله اینست که حق داریم افسرده باشیم اما حق نداریم اجازه بدیم تا عمق استخونامون نفوذ کنه و نکروز روانی بشیم!آقا جان شات د فاک آپ! بکش ترمز لعنتی رو... آما چگونه؟تصور کنید که من یک زن به ظاهر مرفه و ثروتمند و موفق هستم فرزندان موفق و زندگی در صلحی دارم و همسرم رو هم خیلی دوست دارماما مبتلا به افسردگی هستم و از درون غمگین خسته و عصبانیم ...بر حسب اتفاقی هولناک در یک روز معمولی که بچه ها سر خونه زندگی و درس و کارشونن و من و همسر تصمیم گرفتیم بریم بازدید عید فامیلمونو پس بدیم ناگهان سه چهار تا آدم قلچماق که با کاور مامور تاسیسات تونستن وارد خونه ی لاگژریمون بشن رومون اسلحه میکشن شوهرمو گروگان میگیرن و منو محبور میکنن برم طلاها و سوییچ ماشینام و... رو بیارم و تحویلشون بدم وقتی با دستای لرزون اموال رو دارم تحویلشون میدم شوهرم باهاشون درگیر میشه و توی همین درگیری سه تا تیر توی سرش خالی میکنن غرق خون میفته جلوم و اوناهم فلنگ رو میبندن شوهرم در جا تموم میکنه دخترم از همه جا بی خبر میرسه خونه و نوار زرد رنگ و ماشین پلیس و آمبولانس رو میبینه و دوون دوون میاد تو خونه و جنازه باباش رو میبینه و...الان ۴ ماه از اون روز سیاه میگذره و من میفهمم این جنایت یک دزدی ساده نبوده و برنامه ریزی شده بوده سر یک دعوای عروس خواهر شوهر و مادرشوهری و... زن داداشم با سردسته این اراذل دوست شده بوده و گفته بوده که منی که خواهرشوهرش بودم و مادرم رو بکشن و برای قانع کردن اون جانی ها گفته بوده که ما به شدت ثروتمندیم و اگه بیان خونه و خفتمون کنن و من رو بکشن کلی پول میتونن از گاوصندوقمون به جیب بزنن اون قلچماق ها هم تصمیم گرفته بودن فقط پولارو بردارن و به من کاری نداشته باشن تا اینکه همسرم فردین بازیش گل میکنه و جونشو توی این درگیری از دست میده سر یک دعوای خانوادگی به اون فضاحت و هولناکی همسرم رو از دست دادم و درگیر دادگاه و قصاص پنج تا آدم شدم ، بچه هام افسرده و عصبی شدن و داره زندگیاشون از هم میپاشه ، خودم بیست کیلوگرم وزن کم کردم اگر به زور دارو نباشه نمیتونم بخوابم و اشک نریزم اما ورای همه ی این اتفاقات فقط دارم به یک چیز فکر میکنم:من برای چی قبلا افسرده بودم؟!آیا اون روزا و وقایع پشتش اینقدر بدجور بودن که من نمیتونستم ترمز افسردگیمو بکشم؟؟ چرا نعمت هامو نمیتونستم توی ذهنم اینقدر بولد کنم که جلوی افسردگیم قد علم کنن و نذارن همه وجودمو بگیره؟اون روزای به اون خوبی که خانواده داشتم هممون شاد بودیم هیچ مصیبتی برامون پیش نیومده بود! چرا کور میشیم یک وقتا؟؟  این اتفاقی بود واقعی که برای دوستم افتاده بود همین چند ماه پیش ...پدرش رو به همین وحشتناکی از دست داد دلم میخواد وقتی داریم حس میکنیم دیگه راهی نیست همه چیز تموم شده هیچ نقطه روشنی وجود نداره من دیگه حالم هیچوقت خوب نمیشه و...این داستان رو به یاد بیاریم و از خودمون بپرسیم :واقعا هیچ نقطه روشنی تو زندگیم وجود نداره؟ 

میدونین طبیعیه که خیلی وقتا خستهههه بی حوصلههه غمگیییین و داغووون باشیم اما طبیعی نیست که همیشه اینجوری باشیمخب به عنوان یک مبتلا به افسردگی میدونم که این مرض خانمان سوز با اراده و انرژی مثبت و سعی و تلاش خالی خالی خوب که نمیشه هیچ حتی ممکنه بخاطر ناکارآمد بودن این روش ها و اضطرابی که تولید میکنن بدتر هم بشه اما مساله اینست که حق داریم افسرده باشیم اما حق نداریم اجازه بدیم تا عمق استخونامون نفوذ کنه و نکروز روانی بشیم!آقا جان شات د فاک آپ! بکش ترمز لعنتی رو... آما چگونه؟تصور کنید که من یک زن به ظاهر مرفه و ثروتمند و موفق هستم فرزندان موفق و زندگی در صلحی دارم و همسرم رو هم خیلی دوست دارماما مبتلا به افسردگی هستم و از درون غمگین خسته و عصبانیم ...بر حسب اتفاقی هولناک در یک روز معمولی که بچه ها سر خونه زندگی و درس و کارشونن و من و همسر تصمیم گرفتیم بریم بازدید عید فامیلمونو پس بدیم ناگهان سه چهار تا آدم قلچماق که با کاور مامور تاسیسات تونستن وارد خونه ی لاگژریمون بشن رومون اسلحه میکشن شوهرمو گروگان میگیرن و منو محبور میکنن برم طلاها و سوییچ ماشینام و... رو بیارم و تحویلشون بدم وقتی با دستای لرزون اموال رو دارم تحویلشون میدم شوهرم باهاشون درگیر میشه و توی همین درگیری سه تا تیر توی سرش خالی میکنن غرق خون میفته جلوم و اوناهم فلنگ رو میبندن شوهرم در جا تموم میکنه دخترم از همه جا بی خبر میرسه خونه و نوار زرد رنگ و ماشین پلیس و آمبولانس رو میبینه و دوون دوون میاد تو خونه و جنازه باباش رو میبینه و...الان ۴ ماه از اون روز سیاه میگذره و من میفهمم این جنایت یک دزدی ساده نبوده و برنامه ریزی شده بوده سر یک دعوای عروس خواهر شوهر و مادرشوهری و... زن داداشم با سردسته این اراذل دوست شده بوده و گفته بوده که منی که خواهرشوهرش بودم و مادرم رو بکشن و برای قانع کردن اون جانی ها گفته بوده که ما به شدت ثروتمندیم و اگه بیان خونه و خفتمون کنن و من رو بکشن کلی پول میتونن از گاوصندوقمون به جیب بزنن اون قلچماق ها هم تصمیم گرفته بودن فقط پولارو بردارن و به من کاری نداشته باشن تا اینکه همسرم فردین بازیش گل میکنه و جونشو توی این درگیری از دست میده سر یک دعوای خانوادگی به اون فضاحت و هولناکی همسرم رو از دست دادم و درگیر دادگاه و قصاص پنج تا آدم شدم ، بچه هام افسرده و عصبی شدن و داره زندگیاشون از هم میپاشه ، خودم بیست کیلوگرم وزن کم کردم اگر به زور دارو نباشه نمیتونم بخوابم و اشک نریزم اما ورای همه ی این اتفاقات فقط دارم به یک چیز فکر میکنم:من برای چی قبلا افسرده بودم؟!آیا اون روزا و وقایع پشتش اینقدر بدجور بودن که من نمیتونستم ترمز افسردگیمو بکشم؟؟ چرا نعمت هامو نمیتونستم توی ذهنم اینقدر بولد کنم که جلوی افسردگیم قد علم کنن و نذارن همه وجودمو بگیره؟اون روزای به اون خوبی که خانواده داشتم هممون شاد بودیم هیچ مصیبتی برامون پیش نیومده بود! چرا کور میشیم یک وقتا؟؟ این اتفاقی بود واقعی که برای دوستم افتاده بود همین چند ماه پیش ...پدرش رو به همین وحشتناکی از دست داد دلم میخواد وقتی داریم حس میکنیم دیگه راهی نیست همه چیز تموم شده هیچ نقطه روشنی وجود نداره من دیگه حالم هیچوقت خوب نمیشه و...این داستان رو به یاد بیاریم و از خودمون بپرسیم :واقعا هیچ نقطه روشنی تو زندگیم وجود نداره؟

در صورتیکه پست با عنوان مَـنـــ وُ هَدَفآم دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.