روی خط خبر

  • maaan
  • پُشت :: همینه که هست ...

منبع: maaan
امتیاز: 5 5

پُشت :: همینه که هست ... از وبلاگ همینه که هست ... maaan

پُشت :: همینه که هست ...

هنوز کلاس تعلیم رانندگی میرفتم ، یه روز به آقای همسر گفتم بیا برام یه مانکن بخر . من که خودم پشت لباس هامو نمیبینم یه مانکن بخر لباس رو تنش کنم ببینم ایرادی چیزی نداشته باشه ...از توی دیوار یدونه پیدا کردم ، زنگ زدم هماهنگ کردم رفتیم بخریمش. برگشتنی یه کفش فروشی دیدیم، آقامون گفت بیا بریم برات یه جفت کفش راحت بخرم که باهاشون رانندگی کنی . خلاصه که رفتیم ، دیدیم و یه جفت کالج ساده خریدیم .رفته بودیم ییلاق خونه آقاجون ، اون کفش رو پوشیده بودم ، پام رو میزد ، تنگ بود انگار ! بعد از اینکه برگشتیم تهران صُغی SMS میداد که چند خریدیش و از کجا خریدیش و فلان . گفت سایز ۳۹ ش رو برام بخر ! گفتم ببین کفش چیزی نیست که بشه همینجوری برای کسی خرید ، اونجا هم سرراه نبود ولی اگه رفتم میخرم . دیگه کارم دراومده بود ، هرروز sms میداد خریدی ؟ و من میگفتم نه ! دیگه شاکی شده بودم ، گفتم بابا من یه زن گنده پاشدم رفتم پوشیدم این بیصاحابو خریدم حالا میبینم تنگه چجوری میتونم واسه کسی کفش بخرم ؟؟؟ گفتم ببین یه پاساژ کفش فروشی توی امام حسین هست اونجا رفتی خودت بگیر . گفت نه مدلاش جدید نیست ! گفتم با آقاجون بهارستان میری اونجا هم کفش هست ، گفت نه میخوام مُد باشه . گفتم پس اگه من رفتم برات میخرم ولی سرراهم نیست که هرروز برم ها ! و دیگه ول کن نبود :/ به مامان گفتم این اعصاب منو خورد کرده و ...سری بعد که رفتیم ییلاق دیدم صُغی میشینه پشتش رو میکنه بهم !.مامان برای خونه ییلاق داره اساس میخره ، آبکش خریده بود ، از این آبکش فلزی ۶ تایی ها . صُغی دیده بود بهش گیر داده بود که باید برای منم بخری اصلا تو هرچی برای خونه ییلاق خریدی برای منم بخر ! مثل اینکه مامان اینا یبار میرن مولوی نخود لوبیا بخرن بعدش میرن خونه آقاجون سر بزنن که صغی میپرسه خریدی برام ؟ مامان میگه نه هنوز .مامان میگه فهمید نخریدم پشتش رو میکرد بهم میشست!!و این قسم داستان ها زیاد داریم باهاش ...

هنوز کلاس تعلیم رانندگی میرفتم ، یه روز به آقای همسر گفتم بیا برام یه مانکن بخر . من که خودم پشت لباس هامو نمیبینم یه مانکن بخر لباس رو تنش کنم ببینم ایرادی چیزی نداشته باشه ...از توی دیوار یدونه پیدا کردم ، زنگ زدم هماهنگ کردم رفتیم بخریمش. برگشتنی یه کفش فروشی دیدیم، آقامون گفت بیا بریم برات یه جفت کفش راحت بخرم که باهاشون رانندگی کنی . خلاصه که رفتیم ، دیدیم و یه جفت کالج ساده خریدیم .رفته بودیم ییلاق خونه آقاجون ، اون کفش رو پوشیده بودم ، پام رو میزد ، تنگ بود انگار ! بعد از اینکه برگشتیم تهران صُغی SMS میداد که چند خریدیش و از کجا خریدیش و فلان . گفت سایز ۳۹ ش رو برام بخر ! گفتم ببین کفش چیزی نیست که بشه همینجوری برای کسی خرید ، اونجا هم سرراه نبود ولی اگه رفتم میخرم . دیگه کارم دراومده بود ، هرروز sms میداد خریدی ؟ و من میگفتم نه ! دیگه شاکی شده بودم ، گفتم بابا من یه زن گنده پاشدم رفتم پوشیدم این بیصاحابو خریدم حالا میبینم تنگه چجوری میتونم واسه کسی کفش بخرم ؟؟؟ گفتم ببین یه پاساژ کفش فروشی توی امام حسین هست اونجا رفتی خودت بگیر . گفت نه مدلاش جدید نیست ! گفتم با آقاجون بهارستان میری اونجا هم کفش هست ، گفت نه میخوام مُد باشه . گفتم پس اگه من رفتم برات میخرم ولی سرراهم نیست که هرروز برم ها ! و دیگه ول کن نبود :/ به مامان گفتم این اعصاب منو خورد کرده و ...سری بعد که رفتیم ییلاق دیدم صُغی میشینه پشتش رو میکنه بهم !.مامان برای خونه ییلاق داره اساس میخره ، آبکش خریده بود ، از این آبکش فلزی ۶ تایی ها . صُغی دیده بود بهش گیر داده بود که باید برای منم بخری اصلا تو هرچی برای خونه ییلاق خریدی برای منم بخر ! مثل اینکه مامان اینا یبار میرن مولوی نخود لوبیا بخرن بعدش میرن خونه آقاجون سر بزنن که صغی میپرسه خریدی برام ؟ مامان میگه نه هنوز .مامان میگه فهمید نخریدم پشتش رو میکرد بهم میشست!!و این قسم داستان ها زیاد داریم باهاش ...

در صورتیکه پست با عنوان پُشت :: همینه که هست ... دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.