روی خط خبر

  • m290
  • هبوط در كویر - زن نامه!

منبع: m290
امتیاز: 5 5

هبوط در كویر - زن نامه! از وبلاگ هبوط در كوير m290

هبوط در كویر - زن نامه!

سلام قصه از ان جایی شروع شد که انگار خداوند تصمیم گرفت بنده ای دیگرخلق کند و از بد حادثه، این قرعه به نام من دیوانه زدند... اندکی پس از تصمیم خداوند، در دومین روز از اخرین ماه سال منحوس شصت و یک، دیوانه ای به قفس آمد... یادم نیست اول قصه چه چیزهایی اتفاق افتاد اما گویا مثل همه خلیفگان خداوند در زمین، شیر (گاو) می نوشیدم و گاهی جایم را خیس می کردم... گاهی خنده و گاهی گریه... اما بعدها و خیلی بعدها فهمیدم که اسم دارم و مرا به نامی می خوانند... در زمین رها شده بودم به امید انانی که پدر و مادر می خوانندشان... اما... ادمی تنهاست با دردی که دارد... ادمی تنهاست با دردی که دارد و باهمان درد رشد می کند و بالغ می شود... دردش هم بالغ می شود... تنهایی اش عمیق تر و زجرش پنهان تر... کوشیدم که شاعر شوم شاید دردهایم را در کام قلم بریزم و بر سپیدی صفحه جاری کنم و کمی سبک تر شوم... واژه ها نامهربانی کردند و من گنگ خواب دیده و عالم همه کر... با خودم و درونم و واژه هایم دست و پا می زدم تا روزی به خودم آمدم و دیدم دو قلب در وجودم می زند و گویا من آبستن اتفاقی عجیب هستم... آبستن مادر بودن!!! مادر... غریب ترین واژه ای که تا به حال شنیده ام و من به رسم تکرار عادات پیشینیان، درگیر واژه ای شدم که هیچ از ان نمی دانستم... اما... این اتفاق عجیب هم نتوانست مرا در خود غرق کند... سال ها گذشت و واژه ها همچنان روح خسته ام را به عصیان می کشیدند ... . . . قصه از جایی تلخ تر شد که دیوانه تازه می فهمید چیزی در درونش هست به نام «زن»! کشف بزرگی بود اما درد داشت! زن بودن درد دارد وقتی پنهانش می کنی و کسی از بلندای افکارت فریاد می زند که هی فلانی تو «زنی»! به خودت می آیی و می خوای باز هم کتمان کنی... اما دیگر «اهلی» شده ای و «زن»! دیوانه هر روز دیوانه تر می شود و زمان او را با خود می برد... کابوس هایی دائمی او را در خود می کشند و می بلعند و هضم می کنند... بودن یا نبودن مساله ای حل ناشدنی می شود در فلسفه دکارتی دیوانه! دیگر به همه چیز شک می کند... به همه آن چه دلبسته بود... خوب تا حالا «زن» نبود! و حالا درگیر اتفاقی می شد، به مراتب سخت تر از مادر بودن... بیچاره! «دیوانه»، «زن» شده بود! قصه تلخ و ساکت و سرد پیش می رود و غم با لشکر بسیار بر وجودم می تازد... حالا شده ام یک «زن دیوانه» و این تحملی بسیار شگرف می خواهد... اما از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار... بگذریم... ان چه از کودکی تا به حال دیده ام، این است که باید آخر هر قصه، قصه به سر برسد و کلاغه به خانه اس نرسد! امشب گوییا قصه به سر رسید و کلاغه... کاش دیوانه از قفس می پرید!

سلامقصه از ان جایی شروع شد که انگار خداوند تصمیم گرفت بنده ای دیگرخلق کند و از بد حادثه، این قرعه به نام من دیوانه زدند... اندکی پس از تصمیم خداوند، در دومین روز از اخرین ماه سال منحوس شصت و یک، دیوانه ای به قفس آمد...یادم نیست اول قصه چه چیزهایی اتفاق افتاد اما گویا مثل همه خلیفگان خداوند در زمین، شیر (گاو) می نوشیدم و گاهی جایم را خیس می کردم... گاهی خنده و گاهی گریه... اما بعدها و خیلی بعدها فهمیدم که اسم دارم و مرا به نامی می خوانند... در زمین رها شده بودم به امید انانی که پدر و مادر می خوانندشان... اما... ادمی تنهاست با دردی که دارد...ادمی تنهاست با دردی که دارد و باهمان درد رشد می کند و بالغ می شود... دردش هم بالغ می شود... تنهایی اش عمیق تر و زجرش پنهان تر... کوشیدم که شاعر شوم شاید دردهایم را در کام قلم بریزم و بر سپیدی صفحه جاری کنم و کمی سبک تر شوم... واژه ها نامهربانی کردند و من گنگ خواب دیده و عالم همه کر...با خودم و درونم و واژه هایم دست و پا می زدم تا روزی به خودم آمدم و دیدم دو قلب در وجودم می زند و گویا من آبستن اتفاقی عجیب هستم... آبستن مادر بودن!!!مادر... غریب ترین واژه ای که تا به حال شنیده ام و من به رسم تکرار عادات پیشینیان، درگیر واژه ای شدم که هیچ از ان نمی دانستم... اما... این اتفاق عجیب هم نتوانست مرا در خود غرق کند... سال ها گذشت و واژه ها همچنان روح خسته ام را به عصیان می کشیدند ......قصه از جایی تلخ تر شد که دیوانه تازه می فهمید چیزی در درونش هست به نام «زن»! کشف بزرگی بود اما درد داشت! زن بودن درد دارد وقتی پنهانش می کنی و کسی از بلندای افکارت فریاد می زند که هی فلانی تو «زنی»!به خودت می آیی و می خوای باز هم کتمان کنی... اما دیگر «اهلی» شده ای و «زن»! دیوانه هر روز دیوانه تر می شود و زمان او را با خود می برد... کابوس هایی دائمی او را در خود می کشند و می بلعند و هضم می کنند... بودن یا نبودن مساله ای حل ناشدنی می شود در فلسفه دکارتی دیوانه! دیگر به همه چیز شک می کند... به همه آن چه دلبسته بود... خوب تا حالا «زن» نبود!و حالا درگیر اتفاقی می شد، به مراتب سخت تر از مادر بودن... بیچاره! «دیوانه»، «زن» شده بود! قصه تلخ و ساکت و سرد پیش می رود و غم با لشکر بسیار بر وجودم می تازد... حالا شده ام یک «زن دیوانه» و این تحملی بسیار شگرف می خواهد... اما از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار...بگذریم... ان چه از کودکی تا به حال دیده ام، این است که باید آخر هر قصه، قصه به سر برسد و کلاغه به خانه اس نرسد!امشب گوییا قصه به سر رسید و کلاغه... کاش دیوانه از قفس می پرید!

در صورتیکه پست با عنوان هبوط در كویر - زن نامه! دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.