روی خط خبر

منبع: kitsune
امتیاز: 5 5

خاطرات گربه ای از وبلاگ بیـــشـهـ 🎋 kitsune

خاطرات گربه ای

امروز از صحبت با دلبر یاده سه تا گربه افتادم اینم بگم که خیلی بچه بودم و دقیق چیزیو یادم نیس دیروز و پریروزم یادم نمیمونه چه برسه به این که بچه هم بودم! و اصن یادم نیس دقیقا چند سالم بود. یه گربه تو پشت بوم ننه بزرگم سه تا چهارتا گربه زایید بعد منو دید در رف (( خیلی جذابم برای حیونا خیلی )) رفتم سمت بچه هاش بچه هاش خیلی ناز بودن اصن اینقدرررر کیوت بودنا. بعد رفتم به خاندان و فامیل عتیقه گفتم (( حیف عتیقه من عاشق چیزای عتیقم)) اینام کار خاصی نکردن. فک کنم گربه اومد فقط یکیشونو برد خیلی گربه ترسویی بود اصن وانمیساد ببینه آدم چی میخاد بگه. دیگه اونای دیگرو نیومد ببره فقط از دور نگاشون میکرد. دلبر میگه بهشون دست زدیم یا نه من که نزدم کسی دیگه ای شاید زده باشه یادم نیس. حالا نمیدونم چی شدن و ننه بزرگمم نگفت چیکارشون کرد احتمالا مردن و اینم انداخته دور نخواسته بهم بگه چون من از بچگی حیونارو خیلی دوست داشتم. یکیشون رنگ خیلی خاصی داشت یه جینجره خالص بود. اگه یه زمانی بخام گربه نگه دارم که امیدوارم هیچوقت اینکارو نکنم و گربه رو بدبخت نکنم یدونه از اون جینجرا میگیرم.بعد یه عمره که حرص میخورم چرا اونارو به من ندادن و از این فکرا ولی خو همین امشب با خودم فکر کردم اگه میدادن هم مطمئنا جلو چشم خودم میمردن و وضع بدتر میشد :)))

امروز از صحبت با دلبر یاده سه تا گربه افتادم اینم بگم که خیلی بچه بودم و دقیق چیزیو یادم نیس دیروز و پریروزم یادم نمیمونه چه برسه به این که بچه هم بودم! و اصن یادم نیس دقیقا چند سالم بود. یه گربه تو پشت بوم ننه بزرگم سه تا چهارتا گربه زایید بعد منو دید در رف (( خیلی جذابم برای حیونا خیلی )) رفتم سمت بچه هاش بچه هاش خیلی ناز بودن اصن اینقدرررر کیوت بودنا. بعد رفتم به خاندان و فامیل عتیقه گفتم (( حیف عتیقه من عاشق چیزای عتیقم)) اینام کار خاصی نکردن. فک کنم گربه اومد فقط یکیشونو برد خیلی گربه ترسویی بود اصن وانمیساد ببینه آدم چی میخاد بگه. دیگه اونای دیگرو نیومد ببره فقط از دور نگاشون میکرد. دلبر میگه بهشون دست زدیم یا نه من که نزدم کسی دیگه ای شاید زده باشه یادم نیس. حالا نمیدونم چی شدن و ننه بزرگمم نگفت چیکارشون کرد احتمالا مردن و اینم انداخته دور نخواسته بهم بگه چون من از بچگی حیونارو خیلی دوست داشتم. یکیشون رنگ خیلی خاصی داشت یه جینجره خالص بود. اگه یه زمانی بخام گربه نگه دارم که امیدوارم هیچوقت اینکارو نکنم و گربه رو بدبخت نکنم یدونه از اون جینجرا میگیرم.بعد یه عمره که حرص میخورم چرا اونارو به من ندادن و از این فکرا ولی خو همین امشب با خودم فکر کردم اگه میدادن هم مطمئنا جلو چشم خودم میمردن و وضع بدتر میشد :)))

در صورتیکه پست با عنوان خاطرات گربه ای دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.