روی خط خبر

  • kingofdreams
  • هفته آخر آموزشی :: امپراطور خواب ها
 درخواست حذف مطلب

منبع: kingofdreams
امتیاز: 5 5

هفته آخر آموزشی :: امپراطور خواب ها از وبلاگ امپراطور خواب ها kingofdreams

هفته آخر آموزشی :: امپراطور خواب ها

این دوهفته رو کلا رژه بودیم یا میدون تیر...جوری که پاهای خیلیا ترک برداشت و زانوها و کمرها داغون شده بود .
من هم بی نصیب نبودم البته.اگر تمرینات دوروز دیگه ادامه داشت مطمئنا از سازمان رژه خارج میشدم.
اما دلیل این همه تمرین چی بود کی میتونه بگه؟...باید جلوی  امیر و امرا و نماینده ولی فقیه تو روز ارتش رژه میرفتیم.
هفته آخر بدلیل جابجایی های زیاد و هماهنگ نبودن و صدای بلند طبل ها اون ریتم رژه از دستمون در رفته بود ولی خب هرجور شده خودمونو رسوندیم طوری که فرماندمون تشویقی گرفت و گروهانمون شد گروه سرود جلوی جایگاه. سه تا سرود رو باید اجرا میکردیم که سخت ترینش سرود ارتش بود که حتی خودشون نصفشو حذف کرده بودن و آخرش ی جمله با عنوان حمایت از کالای ایرانی گذاشته بودن.
روز مبعث شد و قرار شد بریم مسجد.شبیه همون مراسم روز مادر قبل عید که سرود و تئاتر اجرا کردن.باز هم همینکارو کردن گروه سرود بهتر و هماهنگ تر شده بود و سرود ایرانو اجرا کردن.اما گروه تئاتر به نظرم افتضاح بود و اصلا نصف کیفیت نمایش قبلی رو هم نداشت.درسته که تو جامعه مسائل جنسی و مخدر مطرح هست ولی خب میشه از موضوعات دیگه هم در کنارش برای مفرح کردن نمایش استفاده کرد و بقول هم خدمتیم در شان ازتش نبود .
خلاضه به همین منوال اون روز ها میگذشت .ی شب هم رفتیم رزم شبانه و فرمانده بهمون جهت یابی در شمال رو نشون داد و الان خداروشکر میتونم با ستاره ها شمالو پیدا کنم :)) موقع برگشت هم ده متری سینه خیز رفتیم :|||| 
فرداشبش هم رفتم میدون تیر و تیراندازی در شب رو قرار بود ببینیم ک چیزی ندیدیم :|
اما بر سر نماز خوندن نفرات هم داستانی داشتیم اگه یادتون باشه تو آخرین پست قبل رفتن گفتم که امام جماعت هم شاکی بود.بنابراین فرمانده ها تصمیم گرفتن مسجد رفتنو اجباری کنن و ی روز هم جمعمون کردن راجب خوبیای مسجد گفتن ولی خب هنوز هم خیلیا دوس نداشتن اون ساعت صبح تو اون سرما یا اون ساعت ظهر تو اون گرمای کویر مسیر دویست سیصدمتری مسجدو طی کنن. یه روز که رفتیم با فرماندمون نماز خوندیم و برگشتیم فرمانده عصبانی بود هم به خاطر بی انضباطی ها هم به علت مسجد نرفتن ها و هم مسائل دیگر...درنتیجه همه مونو مانور کرد و من ک به علت خستگی نای دویدن نداشتم مجبورا آروم میرفتم..ما بچه های رژه که مسجد هم میومدیم خیلی عصبانی بودیم ازینکار بنوعی تنبیه برا همه بود ولی تشویق حتی نمیشدیم تشویقش برای یک نفر بود که فرماندمون بود و به حرفمونم گوش نمیداد درنتیجه تصمیم بر یک عمل انتحار گونه گرفته شد"خراب کردن رژه"...یک دور رژه بد باعث شد فرمانده کم سرعقل بیاد و با نمایندمون صحبت کنه . کمی اوضاع آروم شد خداروشکر.

این دوهفته رو کلا رژه بودیم یا میدون تیر...جوری که پاهای خیلیا ترک برداشت و زانوها و کمرها داغون شده بود .من هم بی نصیب نبودم البته.اگر تمرینات دوروز دیگه ادامه داشت مطمئنا از سازمان رژه خارج میشدم.اما دلیل این همه تمرین چی بود کی میتونه بگه؟...باید جلوی امیر و امرا و نماینده ولی فقیه تو روز ارتش رژه میرفتیم.هفته آخر بدلیل جابجایی های زیاد و هماهنگ نبودن و صدای بلند طبل ها اون ریتم رژه از دستمون در رفته بود ولی خب هرجور شده خودمونو رسوندیم طوری که فرماندمون تشویقی گرفت و گروهانمون شد گروه سرود جلوی جایگاه. سه تا سرود رو باید اجرا میکردیم که سخت ترینش سرود ارتش بود که حتی خودشون نصفشو حذف کرده بودن و آخرش ی جمله با عنوان حمایت از کالای ایرانی گذاشته بودن.روز مبعث شد و قرار شد بریم مسجد.شبیه همون مراسم روز مادر قبل عید که سرود و تئاتر اجرا کردن.باز هم همینکارو کردن گروه سرود بهتر و هماهنگ تر شده بود و سرود ایرانو اجرا کردن.اما گروه تئاتر به نظرم افتضاح بود و اصلا نصف کیفیت نمایش قبلی رو هم نداشت.درسته که تو جامعه مسائل جنسی و مخدر مطرح هست ولی خب میشه از موضوعات دیگه هم در کنارش برای مفرح کردن نمایش استفاده کرد و بقول هم خدمتیم در شان ازتش نبود .خلاضه به همین منوال اون روز ها میگذشت .ی شب هم رفتیم رزم شبانه و فرمانده بهمون جهت یابی در شمال رو نشون داد و الان خداروشکر میتونم با ستاره ها شمالو پیدا کنم :)) موقع برگشت هم ده متری سینه خیز رفتیم :|||| فرداشبش هم رفتم میدون تیر و تیراندازی در شب رو قرار بود ببینیم ک چیزی ندیدیم :|اما بر سر نماز خوندن نفرات هم داستانی داشتیم اگه یادتون باشه تو آخرین پست قبل رفتن گفتم که امام جماعت هم شاکی بود.بنابراین فرمانده ها تصمیم گرفتن مسجد رفتنو اجباری کنن و ی روز هم جمعمون کردن راجب خوبیای مسجد گفتن ولی خب هنوز هم خیلیا دوس نداشتن اون ساعت صبح تو اون سرما یا اون ساعت ظهر تو اون گرمای کویر مسیر دویست سیصدمتری مسجدو طی کنن. یه روز که رفتیم با فرماندمون نماز خوندیم و برگشتیم فرمانده عصبانی بود هم به خاطر بی انضباطی ها هم به علت مسجد نرفتن ها و هم مسائل دیگر...درنتیجه همه مونو مانور کرد و من ک به علت خستگی نای دویدن نداشتم مجبورا آروم میرفتم..ما بچه های رژه که مسجد هم میومدیم خیلی عصبانی بودیم ازینکار بنوعی تنبیه برا همه بود ولی تشویق حتی نمیشدیم تشویقش برای یک نفر بود که فرماندمون بود و به حرفمونم گوش نمیداد درنتیجه تصمیم بر یک عمل انتحار گونه گرفته شد"خراب کردن رژه"...یک دور رژه بد باعث شد فرمانده کم سرعقل بیاد و با نمایندمون صحبت کنه . کمی اوضاع آروم شد خداروشکر.

در صورتیکه پست با عنوان هفته آخر آموزشی :: امپراطور خواب ها دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.