روی خط خبر

منبع: karizyazd
امتیاز: 5 5

دیدار با دوست* از وبلاگ کاریز یزد karizyazd

دیدار با دوست*

داستان مهرگان هوا سرد نبود؛ ولی جوان احساس سرما می کرد. در دلش غوغایی به پا بود. قدم هایش را تندتر کرد. نمی دانست چرا آن اطراف تاکسی پیدا نمی شود. چند قدمی دوید و باز ایستاد. ماشین ها به سرعت از کنارش رد می شدند. تاکسی یا نبود یا مسافر داشت. به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد و ایستاد. چند نفس عمیق کشید تا دلش آرام گرفت. اطراف را نگاه کرد. چند نفری توی ایستگاه روی نیمکت نشسته بودند. یکی دو نفر هم ایستاده در انتظار رسیدن اتوبوس خط واحد، گاهی به ساعتشان نگاه می کردند. می خواست به دفتر مجلۀ آینده برود. به پیرمردی نزدیک شد و سلام کرد:- ببخشید حاجی، شما ... شما می دانید ایستگاه پسیان کجاست؟هنوز پیرمرد جواب نداده بود که مرد جوانی در کنارش پاسخ داد:- دو ایستگاه بالاتره، اتوبوسی که میاد نه اتوبوس بعدی را سوار شو.این را گفت، مجلۀ روی دستش را بست و با سرعت به طرف اتوبوس خط واحدی رفت که تازه وارد ایستگاه شده بود.جوان روی نیمکت نشست. کاغذی از جیبش بیرون آورد و مطالب آن را با دقت مرور کرد. دوست نداشت نزد استاد دستپاچه شود و نتواند حرفش را بزند. او برای تحقیق آمده بود. آن هم نزد کسی که همیشه آرزوی دیدارش را داشت. کاغذ را تا کرد و درون جیبش گذاشت. بلند شد. آخرین نسخۀ مجلۀ آینده را از کیفش بیرون آورد و دست گرفت. یک لحظه با خودش فکر کرد، شاید اگر با خودم کیف نمی آوردم بهتر بود. دستۀ کیف را محکم چسبید از لای زیپ باز آن به دو سه کتاب چشم دوخت. زیر لب نجوا کرد: نه نه ... نمی توانم، چگونه این کتاب ها را به ایشان اهدا کنم؟عابران به تندی در حال رفت و آمد بودند و او توجهی به پیش رویش نداشت. ناگهان صدای ترمز اتوبوس خط واحد توجه اش را جلب کرد. به سرعت مجله را داخل کیف بازگرداند و بلند شد. همان طور که به سمت اتوبوس می دوید، از یک مرد، نام ایستگاه مورد نظرش را پرسید و با خیال راحت سوار شد.* * *دفتر مجله شلوغ نبود. یکی دو نفر پشت میز، مشغول کار بودند به سمت نزدیک ترین میز رفت و پرسید:- ببخشید؛ من می خواهم جناب آقای استاد ایرج افشار را ببینم.مردی که در حال نوشتن بود، سرش را بلند کرد، عینکش را برداشت و گفت:- شما؟؟!- سؤالی از ایشان دارم.- مهم است؟ چون ایشان مشغول اند. از آمدن شما خبر دارند؟- بله ... اگر امکان دارد ایشان را ببینم؛ من از یزد آمده ام.مرد از پشت میز بلند شد و گفت:- حالا که از راه دور آمده اید، چاره ای نیست. همراه من بیایید.به سمت اتاقی رفتند. مرد گفت:- جناب استاد با آقای اصفهانیان مشغول تصحیح کتاب هستند. همین جا صبر کنید از ایشان بپرسم شما را می پذیرند یا نه.مرد وارد شد و پس از لحظاتی بیرون آمد:- بفرمایید. جناب استاد می خواهند شما را ببینند.* * *تپش قلبش جوان تندتر شد، نفس بلندی کشید و در زد. صدایی او را به درون خواند:- بفرما.وارد شد، خیلی زود استاد افشار را شناخت و به سمتش رفت:- سلام استاد، ببخشید من از یزد آمده ام ... برای تحقیق.- به به؛ از یزد. خوش آمدی. خوب کارت چیست جوان؟- استاد من در زمینۀ تاریخ مشروطۀ یزد کار می کنم. چند سؤال برایم پیش آمده خواستم با شما در میان بگذارم.استاد افشار در حالی که قلم می زد و می نوشت، لحظه ای مکث کرد، لبخندی زد و گفت:- برای چند سؤال؛ آن هم از یزد به اینجا آمدی؟- بله. دانستن جواب سؤال هایم برایم خیلی مهم است.- می دانم و کارت قابل تقدیر است. ولی حرف من چیزی دیگری است. وقتی در یزد پژوهشگری است که در این مورد کار کرده، می نویسد و تحقیق می کند؛ کارش هم خوب است دیگر چرا نزد من آمده ای؟- دیدن شما که یکی از آرزوهای من بود، ولی می توانم نام فردی را که فرمودید بدانم؟- بله آقای ... صبر کن یک لحظه. فراموش کردم. آقای ... آهان مسرّت ... حسین مسرّت.جوان سراپا داغ شد. سوزش کف پایش را به وضوح حس کرد، کمی این پا و آن پاشد و سرش را پایین انداخت، انگار از گونه هایش آتش می بارید.- خوب، چرا ساکت شدی جوان؟ ایشان را نمی شناسی؟ می خواهی نشانی اش را به تو بدهم و سفارش کنم نزدش بروی تا بهتر و راحت تر راهنمایی ات کند؟جوان، جوشش آبی گرم را در چشمانش حس کرد. دیدگانش تار شد، چشم به استاد افشار دوخت و با شرم لبخند زد.- چیه؟ حرف خنده داری زدم؟ پس چرا چیزی نمی گویی؟ نکند مسرّت را می شناسی؟- مسرّت خودم هستم جناب استاد.استاد افشار جا خورد. از جا بلند شد و خوب به جوان نگاه کرد. قطرۀ اشک جاری شده بر گونۀ جوان، او را از پشت میز بیرون کشاند. به سمتش رفت و گفت:- چی؟ مسرّت تویی؟ یعنی کسی که مدتی است ما را پای مقاله هایش می نشاند تویی؟ عجب! من فکر می کردم مسرّت، یک مرد جا افتاده و باتجربه است؛ تو که خیلی جوان هستی!!استاد افشار، دستی بر شانۀ مسرّت جوان زد و خطاب به دوست همراهش گفت:- می بینی اصفهانیان، این جوان، خود مسرّت است. باور می کنی؟؟- نمی دانم چه بگویم جناب استاد!استاد افشار، دست حسین مسرّت را گرفت و با خود پشت میز کارش برد. صندلی ای به او تعارف کرد و گفت:- زودتر می گفتی چه کسی هستی جوان. اگر ساعت ها همین طور جلو من می ایستادی، نمی توانستم حدس بزنم مسرّت هستی. خوب کردی آمدی. باید دربارۀ تحقیقات جدیدت و آخرین مقاله ای که از تو در «ندای یزد» چاپ شده با هم صحبت کنیم.*کاریز فرهنگ:183-185.

داستانمهرگانهوا سرد نبود؛ ولی جوان احساس سرما می کرد. در دلش غوغایی به پا بود. قدم هایش را تندتر کرد. نمی دانست چرا آن اطراف تاکسی پیدا نمی شود. چند قدمی دوید و باز ایستاد. ماشین ها به سرعت از کنارش رد می شدند. تاکسی یا نبود یا مسافر داشت. به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد و ایستاد. چند نفس عمیق کشید تا دلش آرام گرفت. اطراف را نگاه کرد. چند نفری توی ایستگاه روی نیمکت نشسته بودند. یکی دو نفر هم ایستاده در انتظار رسیدن اتوبوس خط واحد، گاهی به ساعتشان نگاه می کردند. می خواست به دفتر مجلۀ آینده برود. به پیرمردی نزدیک شد و سلام کرد:- ببخشید حاجی، شما ... شما می دانید ایستگاه پسیان کجاست؟هنوز پیرمرد جواب نداده بود که مرد جوانی در کنارش پاسخ داد:- دو ایستگاه بالاتره، اتوبوسی که میاد نه اتوبوس بعدی را سوار شو.این را گفت، مجلۀ روی دستش را بست و با سرعت به طرف اتوبوس خط واحدی رفت که تازه وارد ایستگاه شده بود.جوان روی نیمکت نشست. کاغذی از جیبش بیرون آورد و مطالب آن را با دقت مرور کرد. دوست نداشت نزد استاد دستپاچه شود و نتواند حرفش را بزند. او برای تحقیق آمده بود. آن هم نزد کسی که همیشه آرزوی دیدارش را داشت. کاغذ را تا کرد و درون جیبش گذاشت. بلند شد. آخرین نسخۀ مجلۀ آینده را از کیفش بیرون آورد و دست گرفت. یک لحظه با خودش فکر کرد، شاید اگر با خودم کیف نمی آوردم بهتر بود. دستۀ کیف را محکم چسبید از لای زیپ باز آن به دو سه کتاب چشم دوخت. زیر لب نجوا کرد: نه نه ... نمی توانم، چگونه این کتاب ها را به ایشان اهدا کنم؟عابران به تندی در حال رفت و آمد بودند و او توجهی به پیش رویش نداشت. ناگهان صدای ترمز اتوبوس خط واحد توجه اش را جلب کرد. به سرعت مجله را داخل کیف بازگرداند و بلند شد. همان طور که به سمت اتوبوس می دوید، از یک مرد، نام ایستگاه مورد نظرش را پرسید و با خیال راحت سوار شد.* * *دفتر مجله شلوغ نبود. یکی دو نفر پشت میز، مشغول کار بودند به سمت نزدیک ترین میز رفت و پرسید:- ببخشید؛ من می خواهم جناب آقای استاد ایرج افشار را ببینم.مردی که در حال نوشتن بود، سرش را بلند کرد، عینکش را برداشت و گفت:- شما؟؟!- سؤالی از ایشان دارم.- مهم است؟ چون ایشان مشغول اند. از آمدن شما خبر دارند؟- بله ... اگر امکان دارد ایشان را ببینم؛ من از یزد آمده ام.مرد از پشت میز بلند شد و گفت:- حالا که از راه دور آمده اید، چاره ای نیست. همراه من بیایید.به سمت اتاقی رفتند. مرد گفت:- جناب استاد با آقای اصفهانیان مشغول تصحیح کتاب هستند. همین جا صبر کنید از ایشان بپرسم شما را می پذیرند یا نه.مرد وارد شد و پس از لحظاتی بیرون آمد:- بفرمایید. جناب استاد می خواهند شما را ببینند.* * *تپش قلبش جوان تندتر شد، نفس بلندی کشید و در زد. صدایی او را به درون خواند:- بفرما.وارد شد، خیلی زود استاد افشار را شناخت و به سمتش رفت:- سلام استاد، ببخشید من از یزد آمده ام ... برای تحقیق.- به به؛ از یزد. خوش آمدی. خوب کارت چیست جوان؟- استاد من در زمینۀ تاریخ مشروطۀ یزد کار می کنم. چند سؤال برایم پیش آمده خواستم با شما در میان بگذارم.استاد افشار در حالی که قلم می زد و می نوشت، لحظه ای مکث کرد، لبخندی زد و گفت:- برای چند سؤال؛ آن هم از یزد به اینجا آمدی؟- بله. دانستن جواب سؤال هایم برایم خیلی مهم است.- می دانم و کارت قابل تقدیر است. ولی حرف من چیزی دیگری است. وقتی در یزد پژوهشگری است که در این مورد کار کرده، می نویسد و تحقیق می کند؛ کارش هم خوب است دیگر چرا نزد من آمده ای؟- دیدن شما که یکی از آرزوهای من بود، ولی می توانم نام فردی را که فرمودید بدانم؟- بله آقای ... صبر کن یک لحظه. فراموش کردم. آقای ... آهان مسرّت ... حسین مسرّت.جوان سراپا داغ شد. سوزش کف پایش را به وضوح حس کرد، کمی این پا و آن پاشد و سرش را پایین انداخت، انگار از گونه هایش آتش می بارید.- خوب، چرا ساکت شدی جوان؟ ایشان را نمی شناسی؟ می خواهی نشانی اش را به تو بدهم و سفارش کنم نزدش بروی تا بهتر و راحت تر راهنمایی ات کند؟جوان، جوشش آبی گرم را در چشمانش حس کرد. دیدگانش تار شد، چشم به استاد افشار دوخت و با شرم لبخند زد.- چیه؟ حرف خنده داری زدم؟ پس چرا چیزی نمی گویی؟ نکند مسرّت را می شناسی؟- مسرّت خودم هستم جناب استاد.استاد افشار جا خورد. از جا بلند شد و خوب به جوان نگاه کرد. قطرۀ اشک جاری شده بر گونۀ جوان، او را از پشت میز بیرون کشاند. به سمتش رفت و گفت:- چی؟ مسرّت تویی؟ یعنی کسی که مدتی است ما را پای مقاله هایش می نشاند تویی؟ عجب! من فکر می کردم مسرّت، یک مرد جا افتاده و باتجربه است؛ تو که خیلی جوان هستی!!استاد افشار، دستی بر شانۀ مسرّت جوان زد و خطاب به دوست همراهش گفت:- می بینی اصفهانیان، این جوان، خود مسرّت است. باور می کنی؟؟- نمی دانم چه بگویم جناب استاد!استاد افشار، دست حسین مسرّت را گرفت و با خود پشت میز کارش برد. صندلی ای به او تعارف کرد و گفت:- زودتر می گفتی چه کسی هستی جوان. اگر ساعت ها همین طور جلو من می ایستادی، نمی توانستم حدس بزنم مسرّت هستی. خوب کردی آمدی. باید دربارۀ تحقیقات جدیدت و آخرین مقاله ای که از تو در «ندای یزد» چاپ شده با هم صحبت کنیم.*کاریز فرهنگ:183-185.

در صورتیکه پست با عنوان دیدار با دوست* دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.