روی خط خبر

  • jomenevisi
  • جمعه سیصد و سی و پنجم: درخت

منبع: jomenevisi
امتیاز: 5 5

جمعه سیصد و سی و پنجم: درخت از وبلاگ | جمعه نویسی | jomenevisi

جمعه سیصد و سی و پنجم: درخت

مولای ِ من ... سلام ...سی و یک ساله بودم که اولین جمعه به اضطرار و اضطراب، نوشتن را آغاز کردم و امروز سی هشت سالگی تمام شد! انگار همین دیروز بود که پسرک محصلی بازیگوش و سرگرم شیطنت های نوجوانی، بی خیال و بی خبر در مراسم فاطمیه ای دوم شرکت کرده بود آنهم نه مانند همه گرم و پرشور بلکه دور از دیگران و شاید ناباور، به دیوار انتهای سالن تکیه داد بود و در تاریکی حرفهای مداح را گوش میداد و در دلش می گفت، واقعا راست است آنچه می گویند؟گاه انبار کاهی به یک جرقه شعله ور می شود و فقط خداوندگار عالم می داند که چگونه، در چه وقت و با چه حیله ای بر خرمن آدمیان جرقه اندازد! حالا بیش از نیم عمر در این سودا گذشته است که میدانم خبری هست اما خام تر از آنم که بدانم چه خبری است. حضرت ِصاحبسیصد و سی و پنجمین هفته مقارن با ششم اردیبهشت نود و هشت به اتمام رسید و میلاد شما در این هفته بود. خاطره عجیبی دارم از روز نیمه شعبان. با پسرک و مادرش و دوست راه بلدی در تپه های اطراف تهران قدم میزدیم که دیدم حجمی از چوب را روی هم چیده اند. پرسیدم اینها را برای چه جمع کردند و پاسخ شنیدم که اینها قرار بود در کوره زغال شوند. ظاهرا باران شبهای قبل چوب ها را خیس کرده بود و برای سوزاندن مهیا نبودند. چوب ها را تماشا میکردم که دیدم روی یک تنه بریده شده در فاصله چند قدمی گودال ِکوره، چند جوانه کوچک سبز شده. به زحمت چوب را از زیر الوارها بیرون آوردم و به ماشین رساندم و مهمان خانه ما شدآقاجاناین عجیب نیست که آن چوب بریده جوانه های بیشتری داده و در خانه ما کاشته شده است. خبر هم ندارم که آیا ریشه خواهد داد یا نه، اما انگار در این تکه چوب پیامی نهفته بود. انگار با تمام جانش از خدا خواسته بود که فرصت دوباره ای داشته باشد و من مانند یک قاصد از چند ده کیلومتر دورتر راهی شدم تا از میان یک برهوت که ساعتی یکبار ماشینی از آن میگذرد چشمم به جوانه ای بیفتد و بردارم و تیمارش کنم تا شاید ریشه دهد و خداوندی که خُلقش اجابت است و صدای چوب بریده ای را می شنود آیا انسان ِبریده ای را فراموش خواهد کرد؟جناب ِاماندوستدارم آنگونه بمیرم که پس از رفتن، پشت سرم را هم نگاه نکنم. آنقدر دل شسته و دست رُفته از دنیا که کارم به پس از خودم نباشد. همیشه فکر میکنم وصیت نامه سبکی خواهم داشت تا یحتمل چیزی ندارم که به کسی بگویم و ببخشم. وصیتم آن است که جای خواندن سطرهای من، وصیت ِجداعلی علی خطاب به آقای ِحُسن، حسن بن علی را بخوانند که بشری نمی تواند برای انسانی دیگر، بیش از آنچه که علی برای حسن گفته وصیت بنویسد. اما شاید، اگر بخواهم وصیتی بنویسم، در باب این درخت باشد. دلم میخواهد تنومند و افراشته شود و وصیت کنم بالای گورم کاشته شود. نه برای آنکه با مردمان ِ پس از خودم حرفی داشته باشم، بلکه برای خدایم می خواهم. دوست دارم آن روز که در چند قدمی کوره هستم، شهادت دهد که به حرمت یک جوانه کوچک، از راه کوره منصرفش کرد و فرصت بالیدن داد. آیا سالها جوشش قلبی من برای شما را به قدر جوانه ای می پذیرد؟آقای ِکاملسالهای اول می پنداشتم که راه، راه ِیک روز و یک ماه و یکسال است. هفته های اول جمعه نویسی میپنداشتم که چند مشق باید سپری شود که می شود، یکی دو سالی که گذشته بود نوشتم که هرچه باید انجام میدادم انجام دادم و زهی خیال باطل! حالا که عمری گذشته است می بینم که «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها» و چه قدر انسان، دیرپز است!چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه موج خون فشان داردحالا گردنه های سهمگینی طی شده آنچنان که وقتی به پشت سر نگاه میکنم، بغض و ترس و وحشت و امید و شوق و شکر، همه باهم در دلم قل قل می زند و میدانم که از انبوه راه پیش رو، جز چند قدم مختصر را سپری نکرده ام. و امسال، واپسین سال دهه چهارم زندگی است و یکسال بیشتر تا آستانه چهل سالگی باقی نمانده. چهل سالگی انگار سوی ِآدمی مشخص می شود. ممکن است به مقصد نرسیده باشد اما جهت مشخص است و بعید است که بعد از آن جهت دگرگون شود. آقای ِمن، جهت مرا به رضایت خودتان مقدر فرمایید که اگر عمر به شما ختم نشود، دنیا و عقبا را باهم باخته ام 

مولای ِ من ... سلام ...سی و یک ساله بودم که اولین جمعه به اضطرار و اضطراب، نوشتن را آغاز کردم و امروز سی هشت سالگی تمام شد! انگار همین دیروز بود که پسرک محصلی بازیگوش و سرگرم شیطنت های نوجوانی، بی خیال و بی خبر در مراسم فاطمیه ای دوم شرکت کرده بود آنهم نه مانند همه گرم و پرشور بلکه دور از دیگران و شاید ناباور، به دیوار انتهای سالن تکیه داد بود و در تاریکی حرفهای مداح را گوش میداد و در دلش می گفت، واقعا راست است آنچه می گویند؟گاه انبار کاهی به یک جرقه شعله ور می شود و فقط خداوندگار عالم می داند که چگونه، در چه وقت و با چه حیله ای بر خرمن آدمیان جرقه اندازد! حالا بیش از نیم عمر در این سودا گذشته است که میدانم خبری هست اما خام تر از آنم که بدانم چه خبری است. حضرت ِصاحبسیصد و سی و پنجمین هفته مقارن با ششم اردیبهشت نود و هشت به اتمام رسید و میلاد شما در این هفته بود. خاطره عجیبی دارم از روز نیمه شعبان. با پسرک و مادرش و دوست راه بلدی در تپه های اطراف تهران قدم میزدیم که دیدم حجمی از چوب را روی هم چیده اند. پرسیدم اینها را برای چه جمع کردند و پاسخ شنیدم که اینها قرار بود در کوره زغال شوند. ظاهرا باران شبهای قبل چوب ها را خیس کرده بود و برای سوزاندن مهیا نبودند. چوب ها را تماشا میکردم که دیدم روی یک تنه بریده شده در فاصله چند قدمی گودال ِکوره، چند جوانه کوچک سبز شده. به زحمت چوب را از زیر الوارها بیرون آوردم و به ماشین رساندم و مهمان خانه ما شدآقاجاناین عجیب نیست که آن چوب بریده جوانه های بیشتری داده و در خانه ما کاشته شده است. خبر هم ندارم که آیا ریشه خواهد داد یا نه، اما انگار در این تکه چوب پیامی نهفته بود. انگار با تمام جانش از خدا خواسته بود که فرصت دوباره ای داشته باشد و من مانند یک قاصد از چند ده کیلومتر دورتر راهی شدم تا از میان یک برهوت که ساعتی یکبار ماشینی از آن میگذرد چشمم به جوانه ای بیفتد و بردارم و تیمارش کنم تا شاید ریشه دهد و خداوندی که خُلقش اجابت است و صدای چوب بریده ای را می شنود آیا انسان ِبریده ای را فراموش خواهد کرد؟جناب ِاماندوستدارم آنگونه بمیرم که پس از رفتن، پشت سرم را هم نگاه نکنم. آنقدر دل شسته و دست رُفته از دنیا که کارم به پس از خودم نباشد. همیشه فکر میکنم وصیت نامه سبکی خواهم داشت تا یحتمل چیزی ندارم که به کسی بگویم و ببخشم. وصیتم آن است که جای خواندن سطرهای من، وصیت ِجداعلی علی خطاب به آقای ِحُسن، حسن بن علی را بخوانند که بشری نمی تواند برای انسانی دیگر، بیش از آنچه که علی برای حسن گفته وصیت بنویسد. اما شاید، اگر بخواهم وصیتی بنویسم، در باب این درخت باشد. دلم میخواهد تنومند و افراشته شود و وصیت کنم بالای گورم کاشته شود. نه برای آنکه با مردمان ِ پس از خودم حرفی داشته باشم، بلکه برای خدایم می خواهم. دوست دارم آن روز که در چند قدمی کوره هستم، شهادت دهد که به حرمت یک جوانه کوچک، از راه کوره منصرفش کرد و فرصت بالیدن داد. آیا سالها جوشش قلبی من برای شما را به قدر جوانه ای می پذیرد؟آقای ِکاملسالهای اول می پنداشتم که راه، راه ِیک روز و یک ماه و یکسال است. هفته های اول جمعه نویسی میپنداشتم که چند مشق باید سپری شود که می شود، یکی دو سالی که گذشته بود نوشتم که هرچه باید انجام میدادم انجام دادم و زهی خیال باطل! حالا که عمری گذشته است می بینم که «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها» و چه قدر انسان، دیرپز است!چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه موج خون فشان داردحالا گردنه های سهمگینی طی شده آنچنان که وقتی به پشت سر نگاه میکنم، بغض و ترس و وحشت و امید و شوق و شکر، همه باهم در دلم قل قل می زند و میدانم که از انبوه راه پیش رو، جز چند قدم مختصر را سپری نکرده ام. و امسال، واپسین سال دهه چهارم زندگی است و یکسال بیشتر تا آستانه چهل سالگی باقی نمانده. چهل سالگی انگار سوی ِآدمی مشخص می شود. ممکن است به مقصد نرسیده باشد اما جهت مشخص است و بعید است که بعد از آن جهت دگرگون شود. آقای ِمن، جهت مرا به رضایت خودتان مقدر فرمایید که اگر عمر به شما ختم نشود، دنیا و عقبا را باهم باخته ام

در صورتیکه پست با عنوان جمعه سیصد و سی و پنجم: درخت دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.