روی خط خبر

  • heeva
  • چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... :: چرک نویس هیوا

منبع: heeva
امتیاز: 5 5

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... :: چرک نویس هیوا از وبلاگ چرک نویس هیوا heeva

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... :: چرک نویس هیوا

به دنیا آمد ! و من حال عجیبی داشتم! نمی دانستم! حسادت بود یا چه! آخر آنقدر به مادرش نزدیک بودم که می ترسیدم دیگر مرا دوست نداشته باشد! احساس می کردم از آن روز زندگی اش رنگ و بویی تازه به خود می گیرد و شاید فکر کردن گه گاهش به من لا به لای بوی قرمه سبزی که برای ناهار خانواده ی جدید سه نفره اش بار گذاشته گم شود! و من زنده ام به این فکر کردن های گه گاه! قبل تر ها که گاهی از سر شلوغی تمرین نمی کردم می گفت دیشب هنگام خواب با خود حرص می خوردم که فردا باید دعوایش کنم و بگویم بیشتر تمرین کند! و من در دلم قند آب می شد! روزی که مانتوی آبی اش را پوشید و آمد و گفت این مانتو را پوشیدم چون هیوا دوستش دارد! و من کماکان می ترسم!‍ میترسم که دیگر هیچ وقت یادش نباشد من آن مانتو را دوست داشتم! نه این که عمدا باشد ها! نه ! اصلا! آدم وقتی بچه دار می شود یک سر می شود و هزار سودا! نمی دانم ! نمی دانم این حس چیست! مگر من که هستم که درباره ی زندگی شخصی او نظر دهم و بگویم وقتی فهمیدم داری بچه دار می شوی گریه کردم! یا در دلم همش می گفتم ای کاش دختر باشد! و هزاران فکر دیگر که اگر کسی بشنود می گوید این دختر دیوانه است! اصلا به او چه ربطی دارد! می دانی چیست؟! وابستگی بد دردی است ! عادت کردن بد است! من هیچ وقت با شرایط جدید و کلا هیچ چیز جدید کنار نمی آیم! از روزمرگی بیزارم اما بنده ی هیجان هم نیستم! انگاری یادم رفته است که تمام ما روزی به دنیا می آییم و روزی از دنیا می رویم و در این فاصله باید فقط حرکت کنیم.... فقط حرکت... زندگی این است! تو هم روزی بچه دار خواهی شد و طبعا او را درک خواهی کرد‍! آنچنان برای ملاقاتش در بیمارستان استرس داشتم که برای بزرگترین امتحان زندگی ام نداشتم! از صبح هنگام حرف زدن تته پته می کردم و از شانس بدم از کابوس های شب قبلش ساعت پنج صبح بیدار بودم! لحظه موعود فرا رسید و رفتم بیمارستان! احساس می کنم از وقتی نوزاد معصومش را دیدم آنچنان شادی ای در وجودم جوانه زد که این افکار قفسی شد برای رشد آن جوانه ! به خودم گفتم رها کن این افکار را و لذت ببر! لذت ببر از مادر شدنش! از احساس مادرانه اش! از زنی قدرتمند که قرار است این زندگی را روز به روز به جلو بکشاند و تلاش کند!از کودکی که از وجودی منشاء گرفته که تو این چنان به وجودش زنده ای! این کودک پاره ی تن اوست! روی تخت دراز کشیده بود. با دردی که به او توان حرف زدن را نمی داد! و اما تا مرا دید با صدای آرام و گرفته و ناله مانندی با لبخند روی لبش گفت: هنوز هم دوستت دارم ها!!! و من خجالت کشیدم! با تمام وجود! به خاطر تمام افکاری که داشتم! به این که یادم رفته بود هیچ گاه عشق یک زن قدرتمند تقسیم نمی شود ! بلکه چند برابر می شود! پ.ن : قدمت مبارک ای عشق 3> پ.ن : نوشتن عجب قدرتی دارد! خالی شدم! خالی! قدرتمند ادامه می دهم!

به دنیا آمد !و من حال عجیبی داشتم! نمی دانستم! حسادت بود یا چه!آخر آنقدر به مادرش نزدیک بودم که می ترسیدم دیگر مرا دوست نداشته باشد!احساس می کردم از آن روز زندگی اش رنگ و بویی تازه به خود می گیرد و شاید فکر کردن گه گاهش به من لا به لای بوی قرمه سبزی که برای ناهار خانواده ی جدید سه نفره اش بار گذاشته گم شود!و من زنده ام به این فکر کردن های گه گاه!قبل تر ها که گاهی از سر شلوغی تمرین نمی کردم می گفت دیشب هنگام خواب با خود حرص می خوردم که فردا باید دعوایش کنم و بگویم بیشتر تمرین کند! و من در دلم قند آب می شد!روزی که مانتوی آبی اش را پوشید و آمد و گفت این مانتو را پوشیدم چون هیوا دوستش دارد!و من کماکان می ترسم!‍میترسم که دیگر هیچ وقت یادش نباشد من آن مانتو را دوست داشتم! نه این که عمدا باشد ها! نه ! اصلا! آدم وقتی بچه دار می شود یک سر می شود و هزار سودا!نمی دانم ! نمی دانم این حس چیست! مگر من که هستم که درباره ی زندگی شخصی او نظر دهم و بگویم وقتی فهمیدم داری بچه دار می شوی گریه کردم! یا در دلم همش می گفتم ای کاش دختر باشد! و هزاران فکر دیگر که اگر کسی بشنود می گوید این دختر دیوانه است! اصلا به او چه ربطی دارد!می دانی چیست؟! وابستگی بد دردی است ! عادت کردن بد است! من هیچ وقت با شرایط جدید و کلا هیچ چیز جدید کنار نمی آیم! از روزمرگی بیزارم اما بنده ی هیجان هم نیستم! انگاری یادم رفته است که تمام ما روزی به دنیا می آییم و روزی از دنیا می رویم و در این فاصله باید فقط حرکت کنیم.... فقط حرکت...زندگی این است! تو هم روزی بچه دار خواهی شد و طبعا او را درک خواهی کرد‍! آنچنان برای ملاقاتش در بیمارستان استرس داشتم که برای بزرگترین امتحان زندگی ام نداشتم! از صبح هنگام حرف زدن تته پته می کردم و از شانس بدم از کابوس های شب قبلش ساعت پنج صبح بیدار بودم!لحظه موعود فرا رسید و رفتم بیمارستان!احساس می کنم از وقتی نوزاد معصومش را دیدم آنچنان شادی ای در وجودم جوانه زد که این افکار قفسی شد برای رشد آن جوانه !به خودم گفتم رها کن این افکار را و لذت ببر! لذت ببر از مادر شدنش! از احساس مادرانه اش! از زنی قدرتمند که قرار است این زندگی را روز به روز به جلو بکشاند و تلاش کند!از کودکی که از وجودی منشاء گرفته که تو این چنان به وجودش زنده ای! این کودک پاره ی تن اوست! روی تخت دراز کشیده بود. با دردی که به او توان حرف زدن را نمی داد!و اما تا مرا دید با صدای آرام و گرفته و ناله مانندی با لبخند روی لبش گفت: هنوز هم دوستت دارم ها!!!و من خجالت کشیدم! با تمام وجود! به خاطر تمام افکاری که داشتم! به این که یادم رفته بود هیچ گاه عشق یک زن قدرتمند تقسیم نمی شود ! بلکه چند برابر می شود!پ.ن : قدمت مبارک ای عشق 3>پ.ن : نوشتن عجب قدرتی دارد! خالی شدم! خالی! قدرتمند ادامه می دهم!

برچسب ها:

در صورتیکه پست با عنوان چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... :: چرک نویس هیوا دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.