روی خط خبر

  • heeva
  • چون که هر خواستنی عین توانایی نیست... :: چرک نویس هیوا

منبع: heeva
امتیاز: 5 5

چون که هر خواستنی عین توانایی نیست... :: چرک نویس هیوا از وبلاگ چرک نویس هیوا heeva

چون که هر خواستنی عین توانایی نیست... :: چرک نویس هیوا

زنگ زدم به بابا پرسیدم کجاست؟ گفت درمانگاه و هنوز نوبت عمه نشده و احتمالا کار تا یک ساعت دیگر هم طول میکشد. امروز قرار است جواب آزمایش هایش را نشان بدهد و اکوی قلب بگیرد.چند چیز که نمی دانم چیست پایین آمده و می گویند که خوب است اما هنوز به دکتر نشان نداده اند.عمه ام خیلی ذوق داشت. حوصله درس نداشتم.وب گردی کردم. در واقع چند وب پیدا کرده ام که نوشته هایش بهم آرامش می دهد. نمی دانم زمان چگونه گذشت اما صدای بالا رفتن در پارکینگ به گوش رسید و این یعنی دختر عمه و پدرم آمدند. دختر عمه ام تا فردا خانه ی ماست تا صبح برود تاییدیه نمی دانم چه را برای نسخه های شیمی درمانی عمه ام بگیرد. اول دختر عمه ام آمد و دیدم پلاستیکی پر از مدارک دارد.یکی از بدترین تجارب سرطان انباشته شدن پلاستیک مدارک و آزمایشاتی هست که آدم هیچ ازش نمی فهمد،فقط میداند که یک مرگش هست. .. هر چه به عکس ها و آزمایشات کوفت و زهر مار نگاه میکنی نمیدانی چه چیز آن ها را از نرمال بودن خارج کرده و باید صبر کنی تا پزشک توضیح دهد.تهش هم میدانی که پزشک همه چیز را نگفته و بیماری را در حد فهم کج و کوله ی بیمار از بیماری توصیف کرده و امید می دهد!مانند کودکی که زمین می افتد و مادر میگوید زمین بد!پلاستیک را ازش گرفتم تا مدارک را نگاه کنم. اما می دانستم که نباید زیاد کنکاش کنم ،چون مامان خوشش نمی آید. از وقتی افسردگی گرفتم دوست دارد اصلا به این چیز ها فکر نکنم تا حالم بدتر نشود. روزی هم که خبر بیماری عمه ام را شنیدم کلی با من صحبت کرد که نباید رویت تاثیر بگذارد.چون میداند چقدر عمه ام را دوست دارم ! بارها به عمه ام گفته ام که در حقت جفا شده عمه شدی!تو باید خاله ام می شد. بگذریم. پلاستیک را باز کردم و پرسیدم دکتر چه گفت؟ با شدت دردی که از گریه میگذرد و به تلخ خند می رسد گفت دریچه ی قلبش هم گشاد هست!دکتر گفت ببینیم چه شود اگر لازم بود باید دریچه را تعویض کند !هیوا!خسته شدم!دیگر حوصله ی این زندگی را ندارم!دوست دارم بمیرم! مدارک را توی پلاستیک گذاشتم.از وقتی که شنیدم عمه ام بیمار است کرم غم از درون دارد متلاشی ام میکند. اما چه کنم ...؟به دختر عمه ام نیرو میدهم.دیگر نخواستم توی پلاستیک کنکاش کنم. چون بدین معنا بود که من هم استرس دارم!من هم نگرانم!دوست نداشتم این احساس را انتقال دهم.. . ساعتی گذشت و شام خوردیم ...  وقتی دختر عمه ام در آشپزخانه بود دست در پلاستیک کردم. اکوی قلب بیرون آمد.نگاهی به نتیجه انداختم. اندکی از چیزهای پزشکی سَرم می شود. فقط چشمم به واژه ی بُلد شده ی SEVERE  که همین طور پر رنگ و با حروف بزرگ نوشته شده بود افتاد. هیچی پس!قمر در عقرب است اوضاع !ادامه ندادم و نتیجه آزمایش را گذاشتم سرجایش... آب که از سر بگذرد چه یک وجب باشد چه ده وجب.... اگر قرار بر خوب شدن باشد می شود و اگر نه خیر... فعلا که انسانیم و درگیر جبر تقدیر... با خودم میگویم ای کاش در توانم بود کاری برای خوب شدنش کنم... مصمم تر شدم برای راهم... و از آن ساعت با خود تکرار میکنم : "سرطان" خانمان سوز است...

زنگ زدم به بابا پرسیدم کجاست؟ گفت درمانگاه و هنوز نوبت عمه نشده و احتمالا کار تا یک ساعت دیگر هم طول میکشد.امروز قرار است جواب آزمایش هایش را نشان بدهد و اکوی قلب بگیرد.چند چیز که نمی دانم چیست پایین آمده و می گویند که خوب است اما هنوز به دکتر نشان نداده اند.عمه ام خیلی ذوق داشت.حوصله درس نداشتم.وب گردی کردم. در واقع چند وب پیدا کرده ام که نوشته هایش بهم آرامش می دهد.نمی دانم زمان چگونه گذشت اما صدای بالا رفتن در پارکینگ به گوش رسید و این یعنی دختر عمه و پدرم آمدند. دختر عمه ام تا فردا خانه ی ماست تا صبح برود تاییدیه نمی دانم چه را برای نسخه های شیمی درمانی عمه ام بگیرد.اول دختر عمه ام آمد و دیدم پلاستیکی پر از مدارک دارد.یکی از بدترین تجارب سرطان انباشته شدن پلاستیک مدارک و آزمایشاتی هست که آدم هیچ ازش نمی فهمد،فقط میداند که یک مرگش هست. .. هر چه به عکس ها و آزمایشات کوفت و زهر مار نگاه میکنی نمیدانی چه چیز آن ها را از نرمال بودن خارج کرده و باید صبر کنی تا پزشک توضیح دهد.تهش هم میدانی که پزشک همه چیز را نگفته و بیماری را در حد فهم کج و کوله ی بیمار از بیماری توصیف کرده و امید می دهد!مانند کودکی که زمین می افتد و مادر میگوید زمین بد!پلاستیک را ازش گرفتم تا مدارک را نگاه کنم. اما می دانستم که نباید زیاد کنکاش کنم ،چون مامان خوشش نمی آید. از وقتی افسردگی گرفتم دوست دارد اصلا به این چیز ها فکر نکنم تا حالم بدتر نشود. روزی هم که خبر بیماری عمه ام را شنیدم کلی با من صحبت کرد که نباید رویت تاثیر بگذارد.چون میداند چقدر عمه ام را دوست دارم ! بارها به عمه ام گفته ام که در حقت جفا شده عمه شدی!تو باید خاله ام می شد. بگذریم. پلاستیک را باز کردم و پرسیدم دکتر چه گفت؟ با شدت دردی که از گریه میگذرد و به تلخ خند می رسد گفت دریچه ی قلبش هم گشاد هست!دکتر گفت ببینیم چه شود اگر لازم بود باید دریچه را تعویض کند !هیوا!خسته شدم!دیگر حوصله ی این زندگی را ندارم!دوست دارم بمیرم!مدارک را توی پلاستیک گذاشتم.از وقتی که شنیدم عمه ام بیمار است کرم غم از درون دارد متلاشی ام میکند. اما چه کنم ...؟به دختر عمه ام نیرو میدهم.دیگر نخواستم توی پلاستیک کنکاش کنم. چون بدین معنا بود که من هم استرس دارم!من هم نگرانم!دوست نداشتم این احساس را انتقال دهم.. .ساعتی گذشت و شام خوردیم ... وقتی دختر عمه ام در آشپزخانه بود دست در پلاستیک کردم. اکوی قلب بیرون آمد.نگاهی به نتیجه انداختم. اندکی از چیزهای پزشکی سَرم می شود. فقط چشمم به واژه ی بُلد شده ی SEVERE که همین طور پر رنگ و با حروف بزرگ نوشته شده بود افتاد. هیچی پس!قمر در عقرب است اوضاع !ادامه ندادم و نتیجه آزمایش را گذاشتم سرجایش...آب که از سر بگذرد چه یک وجب باشد چه ده وجب....اگر قرار بر خوب شدن باشد می شود و اگر نه خیر...فعلا که انسانیم و درگیر جبر تقدیر...با خودم میگویم ای کاش در توانم بود کاری برای خوب شدنش کنم...مصمم تر شدم برای راهم...و از آن ساعت با خود تکرار میکنم :"سرطان" خانمان سوز است...

برچسب ها:

در صورتیکه پست با عنوان چون که هر خواستنی عین توانایی نیست... :: چرک نویس هیوا دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.

اخبار گوناگون