روی خط خبر

  • gahneveshthayman
  • 24_کودکانه های من سارا فاطمه۲ :: نوشته های من

منبع: gahneveshthayman
امتیاز: 5 5

24_کودکانه های من سارا فاطمه۲ :: نوشته های من از وبلاگ نوشته های من gahneveshthayman

24_کودکانه های من سارا فاطمه۲ :: نوشته های من

(این قسمت، ادامه قسمت قبل نیست)کلاس اول که تمام شد، نامه نوشتن رو یاد گرفته بودیم... (الان حسرت میخورم چرا نگه نداشتم، و از طرفی با این جمله که تو چه میدونستی عاقبت جداییست خودمو آروم میکنم://) میرفتیم پشت بام و برای هم نامه می نوشتیم... متن نامه هاشون  هنوز که هنوزه یادمه تینای عزیز سلام، امیدوارم حالت کنار خانواده ات خوب باشد.امیدوارم همیشه در درس هایت موفق باشی.. تینا جان اگر با حرف هایم تورا ناراحت کردم مرا ببخش. تو در قلب من جا داری. خداحافظ تا نامه بعدی ♡ نامه هارو که در حضور هم توی سالن می نوشتیم بهم میدادیم و بدو بدو میرفتیم خونمون میخوندیمو بعد با لبخند بر میگشتیم توی سالن همدیگه رو محکم بغل می کردیم.... تابستان عالی بود یعنی عالی به معنای واقعی ماه رمضان ما نمی تونستیم روزه بگیریم....(کوچیک بودیم^-^) پول هامون رو روی هم می گذاشتیم میرفتیم خرید(چیپس پفک لواشک برای فاطمه و سارا بیسکوییت مادر شکلات و کرانچی برای من) ظرف هم میاوردیم و اونا رو میریختیم توی ظرف هامون، میرفتیم پشت بام و با صدای اذان مثل والدینمون افطار میکردیم مامان فاطمه غش میکرد از خنده میگفت شما ۳ تا خیلی عجیب هستید و گاهی توی سفره افطار ما از غذا هاش می گذاشت... من و فاطمه کم و بیش نماز می خوندیم ولی سارا نه... عید فطر هم مثل بزرگتر ها باهم روبوسی کردیم و  دعا کردیم نماز روزه هامون قبول باشه بعد عید فطر دیدیم مامان هامون داره واسمون کفش و کیف مدرسه میخره رفتیم کلاس دوم، باز هم من تنها و اون دو تا باهم... دیدم تنهایی نمیشه واسه خودم یه دوست پیدا کردم اسمش مبینا بود... البته فقط دوست مدرسه ایی بود و توی راه همراهیم میکرد... فاطمه اسم منو گذاشته بود  تیتیش مامانی-_- چرا؟ چون من تمام ۶ ساعت دور از خونه رو بدون اینکه یک واو جا بیفته به مامانم می گفتم... کلاس دوم با صحبت های معاون و.... توی صف متوجه شدم من یک دخترم که نیاز به مراقبت دارم و مامانم باید بدونه چه بر من گذشته تا گاهی کمکم کنه و گاهی حمایتم کنه(تا الانم همینطوری هستم، حتی بعضی از نوشته های توی وبلاگ و اتفاقات رو واسه مامانم میگم! شما هم با فاطمه موافقید که من تیتیش مامانی هستم؟) سارا نظری نداشت آخه اونم به مامانش میگفت ولی فاطمه نه!  مامانش هم نمی پرسید و اونم معتقد بود مگه من توی مدرسه و راه چیکار میکنم میرم درس می خونم و بعدم بر میگردم:/ البته این گزارش دادن من بر میگرده به اتفاقی که برام توی یک ظهر خلوت افتاد>-< (قابل گفتن نیست و امیدوارم اون مرد اگه تا الان نترکیده، بترکه:/) کلاس دوم هم با نوشتن مشق هامون توی پشت بام گذشت و تابستون متوجه تغییر اخلاق سارا شدیم... سارا ساکت شده بود... سارا توی حالت عادی خیلی تودار بود و حالا که افسرده شده بود اصلا نمی شد ازش حرفی بیرون کشید... چند وقت بعدش اسباب کشی کردن و بی صدا و خداحافظی رفتن.... جای خالی سارای عزیزم حس میشد... اون خیلی عزیز بود... البته برای من، اون درک داشت....زبون منو فاطمه رفته بود... کلاس سوم منو فاطمه باهم افتادیم...بالاخره توی یک کلاس و یک شیفت.... فاطمه توی مدرسه زیاد محل نمیداد و من متوجه حرف های سارا که میگفت فاطمه توی مدرسه عوض میشه شدم! اون دوستای بزرگتر از خودش داشت... حرف هاشون که راجب دوست پسر و پسر خوشگل بود رو درک نمی کردم! وقتی هم می پرسیدم که خوب یعنی چی خوب خوشگله که خوشگله به ما چه راستی درس علومو چیکار کردین می خندیدن لقب هایی نثارم میکردن:/ جای خالی سارا خیلی خیلی حس میشد... دوستی عمیق منو فاطمه توی ۳ ماه تابستون بود، حوصله قهر و کینه نداشتم... توی مدرسه جدا و توی سه ماه تعطیلی کنار هم و من فاطمه توی ۳ ماه تابستون همیشه توی ذهنم بود نه فاطمه ۹ ماه مدرسه... یعنی توی ذهنم فاطمه رو ۹ ماه می فرستادم مسافرت و ۳ ماه از مسافرت برش میگردوندم با فاطمه می نشستیم روی پله ها و اون تعریف میکرد از مزاحمت های پسر ها... منم همینجوری نگاهش میکردم... اونم که میدید من توی این خط ها نیستم حرف رو به مد لباس و خواننده ها و آهنگ های جدید تغییر میداد... با اینکه توی خط مد هم نیستم ولی استقبالم بیشتر بود... عید نوروز رفتیم تهران خونه عموم... آیلین تب شدید کرد و بابام و پسر عمه ام بردنش بیمارستان... عصر بود که پسر عمه خسته برگشت و گفت زن دایی بیایید که شمارو ببرم شما بالای سر آیلین باشید دایی برگرده.. گفتم میشه منم بیام؟ صدای کلفتشوبلند کرد گفت نهههه گفتم آخه اصلا من میخوام بیام  گفت برو بچه... چقدر حرص خوردم که از من بزرگتره نمیتونم یه مشت محکم توی سرش بکوبم مامانم هم نگران از حرف اون استقبال کرد و منو خونه عمو تنها گذاشت.. خونه عمو رو دوست نداشتم... پسر عمو ها بدجنس بودن و همیشه اذیتم میکردن تیکه میپروندن... دختر عمو هم که هم سن من نبود عمو زن عمو هم که دنبال کار های خودشون بودن... رفتم یه گوشه خونه نگران آیلین و دلتنگ فاطمه و غمگین بخاطر تنهایی نشستم و سرمد گذاشتم روی پاهام... دختر عمو نگران اسممو صدا میکرد... گفتم اینجام  گفت وای نمیری الهی فکر کردم رفتی توی کوچه نیست که لجبازی... یهو گفت واییی گریه میکنی گفتم نه گفت آهان فکر کردم گریه میکنی گفتم میشه زنگ بزنم به عمه گفت آره بزار  رفت تلفنو آورد  عمه رو دوست داشتم و حس کردم اگه زنگ بزنم تنهایی رو حس نکنم عمه باهام حرف زد و آرومم کرد و من از دهنم در رفت که آیلین بیمارستان عمه طفلک چقدر نگران شد.. یهو گفت عمه جان فاطمه اینجاست باهاش حرف میزنی گفتم آره آره حتما فاطمه گفت سلام خوبی منم دلتنگ گفتم فاطمهههههه سلام منم خوبم آره تو خوبی  نگرانی و دلتنگی همه کاری کردن که اشکام جاری بشن... فاطمه تا خواست جواب بده یهو یکی از پسر عمو ها سیم تلفنو کشید... حوصله کل کل نداشتم تلفن رو گذاشتم سر جاش و رفتم توی اتاق دختر عمو دراز کشیدم خوابم برد.... اون سفر اصلا بهم خوش نگذشت، اصلا از عمو زاده هام خوشم نمیومد ۴ پسر تخس که یکی از من یک ماه بزرگتر بود و بقیه کوچیک تر بودن ولی اطاعت داداششون رو میکردن... دختر عمو هم همسن آیلی بود و به من محل نمی گذاشت:/ واسه فاطمه هدیه ایی خریدمو بعد یک هفته عذاب آور برگشتیم... موقع دیدن فاطمه انگار دنیا رو بهم داده بودن ولی... ولی فاطمه کلا هرچی زمان می گذشت عوض می شد... یه جوری که نمی تونم توصیف کنم:/ و منم چقدر آهو بودم که همیشه دنبالش بودم و دوستش داشتم..

(این قسمت، ادامه قسمت قبل نیست)کلاس اول که تمام شد، نامه نوشتن رو یاد گرفته بودیم...(الان حسرت میخورم چرا نگه نداشتم، و از طرفی با این جمله که تو چه میدونستی عاقبت جداییست خودمو آروم میکنم://)میرفتیم پشت بام و برای هم نامه می نوشتیم...متن نامه هاشون هنوز که هنوزه یادمهتینای عزیز سلام،امیدوارم حالت کنار خانواده ات خوب باشد.امیدوارم همیشه در درس هایت موفق باشی..تینا جان اگر با حرف هایم تورا ناراحت کردم مرا ببخش.تو در قلب من جا داری.خداحافظ تا نامه بعدی ♡نامه هارو که در حضور هم توی سالن می نوشتیم بهم میدادیم و بدو بدو میرفتیم خونمون میخوندیمو بعد با لبخند بر میگشتیم توی سالن همدیگه رو محکم بغل می کردیم....تابستان عالی بود یعنی عالی به معنای واقعی😍ماه رمضان ما نمی تونستیم روزه بگیریم....(کوچیک بودیم^-^)پول هامون رو روی هم می گذاشتیم میرفتیم خرید(چیپس پفک لواشک برای فاطمه و سارا بیسکوییت مادر شکلات و کرانچی 😍برای من)ظرف هم میاوردیم و اونا رو میریختیم توی ظرف هامون، میرفتیم پشت بام و با صدای اذان مثل والدینمون افطار میکردیم😊😶مامان فاطمه غش میکرد از خنده میگفت شما ۳ تا خیلی عجیب هستید و گاهی توی سفره افطار ما از غذا هاش می گذاشت...من و فاطمه کم و بیش نماز می خوندیم ولی سارا نه...عید فطر هم مثل بزرگتر ها باهم روبوسی کردیم و دعا کردیم نماز روزه هامون قبول باشه😏بعد عید فطر دیدیم مامان هامون داره واسمون کفش و کیف مدرسه میخره 😒رفتیم کلاس دوم، باز هم من تنها و اون دو تا باهم...دیدم تنهایی نمیشه واسه خودم یه دوست پیدا کردم اسمش مبینا بود...البته فقط دوست مدرسه ایی بود و توی راه همراهیم میکرد...فاطمه اسم منو گذاشته بود تیتیش مامانی-_-چرا؟چون من تمام ۶ ساعت دور از خونه رو بدون اینکه یک واو جا بیفته به مامانم می گفتم...کلاس دوم با صحبت های معاون و.... توی صف متوجه شدم من یک دخترم که نیاز به مراقبت دارم و مامانم باید بدونه چه بر من گذشته تا گاهی کمکم کنه و گاهی حمایتم کنه(تا الانم همینطوری هستم، حتی بعضی از نوشته های توی وبلاگ و اتفاقات رو واسه مامانم میگم! شما هم با فاطمه موافقید که من تیتیش مامانی هستم؟🤔)سارا نظری نداشت آخه اونم به مامانش میگفت ولی فاطمه نه! مامانش هم نمی پرسید و اونم معتقد بود مگه من توی مدرسه و راه چیکار میکنم میرم درس می خونم و بعدم بر میگردم:/البته این گزارش دادن من بر میگرده به اتفاقی که برام توی یک ظهر خلوت افتاد>-<(قابل گفتن نیست😧😵 و امیدوارم اون مرد اگه تا الان نترکیده، بترکه:/)کلاس دوم هم با نوشتن مشق هامون توی پشت بام گذشت و تابستون متوجه تغییر اخلاق سارا شدیم...سارا ساکت شده بود...سارا توی حالت عادی خیلی تودار بود و حالا که افسرده شده بود اصلا نمی شد ازش حرفی بیرون کشید...چند وقت بعدش اسباب کشی کردن و بی صدا و خداحافظی رفتن....جای خالی سارای عزیزم حس میشد...اون خیلی عزیز بود...البته برای من، اون درک داشت....زبون منو فاطمه رفته بود...کلاس سوم منو فاطمه باهم افتادیم...بالاخره توی یک کلاس و یک شیفت....فاطمه توی مدرسه زیاد محل نمیداد و من متوجه حرف های سارا که میگفت فاطمه توی مدرسه عوض میشه شدم!اون دوستای بزرگتر از خودش داشت...حرف هاشون که راجب دوست پسر و پسر خوشگل بود رو درک نمی کردم!وقتی هم می پرسیدم که خوب یعنی چی خوب خوشگله که خوشگله به ما چه راستی درس علومو چیکار کردین می خندیدن لقب هایی نثارم میکردن:/جای خالی سارا خیلی خیلی حس میشد...دوستی عمیق منو فاطمه توی ۳ ماه تابستون بود، حوصله قهر و کینه نداشتم...توی مدرسه جدا و توی سه ماه تعطیلی کنار هم و من فاطمه توی ۳ ماه تابستون همیشه توی ذهنم بود نه فاطمه ۹ ماه مدرسه...یعنی توی ذهنم فاطمه رو ۹ ماه می فرستادم مسافرت و ۳ ماه از مسافرت برش میگردوندم 😁با فاطمه می نشستیم روی پله ها و اون تعریف میکرد از مزاحمت های پسر ها...منم همینجوری نگاهش میکردم...اونم که میدید من توی این خط ها نیستم حرف رو به مد لباس و خواننده ها و آهنگ های جدید تغییر میداد...با اینکه توی خط مد هم نیستم ولی استقبالم بیشتر بود...عید نوروز رفتیم تهران خونه عموم...آیلین تب شدید کرد و بابام و پسر عمه ام بردنش بیمارستان...عصر بود که پسر عمه خسته برگشت و گفت زن دایی بیایید که شمارو ببرم شما بالای سر آیلین باشید دایی برگرده..گفتم میشه منم بیام؟صدای کلفتشوبلند کرد گفت نههههگفتم آخه اصلا من میخوام بیام گفت برو بچه...چقدر حرص خوردم که از من بزرگتره نمیتونم یه مشت محکم توی سرش بکوبم😶مامانم هم نگران از حرف اون استقبال کرد و منو خونه عمو تنها گذاشت..خونه عمو رو دوست نداشتم...پسر عمو ها بدجنس بودن و همیشه اذیتم میکردن تیکه میپروندن...دختر عمو هم که هم سن من نبود عمو زن عمو هم که دنبال کار های خودشون بودن...رفتم یه گوشه خونه نگران آیلین و دلتنگ فاطمه و غمگین بخاطر تنهایی نشستم و سرمد گذاشتم روی پاهام...دختر عمو نگران اسممو صدا میکرد...گفتم اینجام گفت وای نمیری الهی فکر کردم رفتی توی کوچه نیست که لجبازی...یهو گفت واییی گریه میکنیگفتم نهگفت آهان فکر کردم گریه میکنیگفتم میشه زنگ بزنم به عمهگفت آره بزار رفت تلفنو آورد عمه رو دوست داشتم و حس کردم اگه زنگ بزنم تنهایی رو حس نکنم عمه باهام حرف زد و آرومم کرد و من از دهنم در رفت که آیلین بیمارستان عمه طفلک چقدر نگران شد..یهو گفت عمه جان فاطمه اینجاست باهاش حرف میزنیگفتم آره آره حتمافاطمه گفت سلام خوبیمنم دلتنگ گفتم فاطمهههههه سلام منم خوبم آره تو خوبی نگرانی و دلتنگی همه کاری کردن که اشکام جاری بشن...فاطمه تا خواست جواب بده یهو یکی از پسر عمو ها سیم تلفنو کشید...حوصله کل کل نداشتم تلفن رو گذاشتم سر جاش و رفتم توی اتاق دختر عمو دراز کشیدم خوابم برد....اون سفر اصلا بهم خوش نگذشت، اصلا از عمو زاده هام خوشم نمیومد ۴ پسر تخس که یکی از من یک ماه بزرگتر بود و بقیه کوچیک تر بودن ولی اطاعت داداششون رو میکردن...دختر عمو هم همسن آیلی بود و به من محل نمی گذاشت:/واسه فاطمه هدیه ایی خریدمو بعد یک هفته عذاب آور برگشتیم...موقع دیدن فاطمه انگار دنیا رو بهم داده بودن ولی...ولی فاطمه کلا هرچی زمان می گذشت عوض می شد...یه جوری که نمی تونم توصیف کنم:/و منم چقدر آهو بودم که همیشه دنبالش بودم و دوستش داشتم..

در صورتیکه پست با عنوان 24_کودکانه های من سارا فاطمه۲ :: نوشته های من دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.