روی خط خبر

منبع: dastinevesht
امتیاز: 5 5

مرور خاطـرات :: دســت نوشــت از وبلاگ دســت نوشــت dastinevesht

مرور خاطـرات :: دســت نوشــت

بهایی بودن.دورا دور میشناختمشون،سالها پیش تو شمال همسایه ی ما بود البته همسایه خونه ی اجاره ایمون تو شمال...بچه هاشون 5شنبه و جمعه میرفتن یه مدرسه مخصوص خودشون برای تقویت احکام خودشون.امام زمانشون یه پیرمرد ریشی بود که انگار عکسشم زده بودن تو خونشون.سگ قشنگ ول بود تو خونشون(چقدر متاسف میشم شیعه سگ میاره داخل خونه) پراز محبت،پراز لطف،پر از عاطفه...مگه میشد چیزی گفت درموردشون به کسی،آخه اصلا فرقه شون فرقه محبتِ لامصب.خلاصه چیزی میگفتی شروع میکردن به اینکه، آره!رفتارشونو ببین!چققدر انسانی ان،اونا خداشون خدای ماست،میگن قبول داریم خدارو قرآن رو ولی اسلام رو نه!قانون خودشونو دارن دیگه. یه بار مقابل یه شخصی در ازای تعریفش پرسیدم:گفت خدا رو قبول داره؟ جواب داد: آره بابا پرسیدم: گفت قرآن رو هم قبول داره؟ جواب داد:پس چییییی معصومه جان گفتم:نمیشه. با تمسخر ولبخند جواب داد:چرا!میشه عزیزم  گفتم: آخه خدا تو قرآن گفته،دین پذیرفته شده نزد من اسلام است.پس خدا رو قبول نداره،قرآن هم قبول نداره، وگرنه اسلام می آورد. چیزی نگفت، اون لحظه فقط سکوت کرد، شاید چون آدم لجوج بی منطقی نبود.یک سال گذشت، وقتی دیدیم همو گفت: اون بهایی ها رفتن آمریکا.خونه رو با وسیله فروخته بودن، اما وسیله هام بردن، انگار جای دیگه مجدد فروختن،خدایی انصاف نداشتن چقدر خطرناک بودن تمام این مدت، این همه مهربونی و این همه بی انصافی!!!

بهایی بودن.دورا دور میشناختمشون،سالها پیش تو شمال همسایه ی ما بود البته همسایه خونه ی اجاره ایمون تو شمال...بچه هاشون 5شنبه و جمعه میرفتن یه مدرسه مخصوص خودشون برای تقویت احکام خودشون.امام زمانشون یه پیرمرد ریشی بود که انگار عکسشم زده بودن تو خونشون.سگ قشنگ ول بود تو خونشون(چقدر متاسف میشم شیعه سگ میاره داخل خونه)پراز محبت،پراز لطف،پر از عاطفه...مگه میشد چیزی گفت درموردشون به کسی،آخه اصلا فرقه شون فرقه محبتِ لامصب.خلاصه چیزی میگفتی شروع میکردن به اینکه، آره!رفتارشونو ببین!چققدر انسانی ان،اونا خداشون خدای ماست،میگن قبول داریم خدارو قرآن رو ولی اسلام رو نه!قانون خودشونو دارن دیگه.یه بار مقابل یه شخصی در ازای تعریفش پرسیدم:گفت خدا رو قبول داره؟جواب داد: آره باباپرسیدم: گفت قرآن رو هم قبول داره؟جواب داد:پس چییییی معصومه جانگفتم:نمیشه.با تمسخر ولبخند جواب داد:چرا!میشه عزیزم گفتم: آخه خدا تو قرآن گفته،دین پذیرفته شده نزد من اسلام است.پس خدا رو قبول نداره،قرآن هم قبول نداره، وگرنه اسلام می آورد.چیزی نگفت، اون لحظه فقط سکوت کرد، شاید چون آدم لجوج بی منطقی نبود.یک سال گذشت، وقتی دیدیم همو گفت: اون بهایی ها رفتن آمریکا.خونه رو با وسیله فروخته بودن، اما وسیله هام بردن، انگار جای دیگه مجدد فروختن،خدایی انصاف نداشتن چقدر خطرناک بودن تمام این مدت، این همه مهربونی و این همه بی انصافی!!!

در صورتیکه پست با عنوان مرور خاطـرات :: دســت نوشــت دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.