روی خط خبر

  • dastanesabzevar
  • چاه لپ های او :: حلقه داستانی کویر سبزوار

منبع: dastanesabzevar
امتیاز: 5 5

چاه لپ های او :: حلقه داستانی کویر سبزوار از وبلاگ حلقه داستانی کویر سبزوار dastanesabzevar

چاه لپ های او :: حلقه داستانی کویر سبزوار

چاه لپ های او کوچه ما خاکی بود.هشت متر کوچه که آن زمان برای مازمین فوتبال بزرگی حساب می شد. سر کوچه یک لوله فشاری آب بود،از چدن ساخته بودندش.روی این لوله فشاری دوتا دکمه بزرگ برنجی بود که وقتی فشارشان می دادی از دوظرف لوله آب می ریخت.ما زورمان نمی رسید فشارشان بدهیم زن ها که می آمدند آب ببرند برایمان فشارش می دادند تا ما دهانمان را بچسبانیم به چشمه کوچکی که ازآن اب می ریخت وقلپ قلپ آب بخوریم.همسایه ها تلویزیون نداشتند.رادیو هم فقط قهوه خانه سر خیابان داشت.بافنده ها تلویزیون داشتند.همسایه دیوار به دیوار ما بودند. همسایه ها خیلی بودند. غلامرضا شکاری،عمه بی بی ،که شوهرش آ شیخ بود، آ سید که خانه شان رو به روی ما بود و فرش فروشی داشت.آ شیخ آهنگر بود. غلام رضا شکاری پستچی. بی بی فروغی هم با دخترش توی کوچه ما بودند و باز هم بودند اما من بااین خیلی ها زیاد کاری نداشتم که. دم غروب که می شد زن ها یک آفتابه آب جلوی خانه شان می پاشیدند و می نشستند دور هم به تخمه شکستن و اخبار گفتن، راست و دروغش با خودشان. ماهم یک توپ فوتبال داشتیم،خیلی زور که میزدیم و شوت می کردیم نیم متر می افتاد جلو تر. مادرم آنقدر  تویش  فوت می کرد تا رنگ صورتش می شد لبو. سرش را گره می زد و می چپاند توی لایه ی چرمی توپ. ده من وزن توپ بود، تازه وقت هایی که خیس می شد،بیچاره بودیم. این ها همه توی تابستان بود، زمستان، داستان فرق می کرد. برف می آمد. یک عالمه. آنقدری که از این طرف کوچه ، آن طرف کوچه دیده نمی شد. یک هفته ای تعطیل می شدیم ویک هفته هم مریض از بس برف بازی می کردیم. *** عمه بی بی وخانه دوطبقه ومرضیه دخترش را خیلی دوست داشتم.یک دانه دختر بود و درس می خواند. دختر های دیگر کوچه مان یا قالی بافی می کردند یا می رفتند خیاطی.هر وقت عمه بی بی از مرضه حرف می زد ،شانه هایش را زیر چادر جا به جا می کرد ولحن حرف زدنش عوض می شد: ((رشته طبیعی می خونه.دبیرستانیه.))َّ آن سال ها شش سالم بود و مدرسه نمی رفتم هنوز.بیشتر وقتها  که می رفتم خانه شان، مرضیه خانم  برایم قصه می گفت،قصه هایی که می گفت را خیلی دوست داشتم،قصه ی دختر شاه و پسر وزیر، قصه دیو و دختر،قصه سیاوش را خیلی برایم می گفت اما من چیزی نمی فهمیدم اما خودش وقتی قصه سیاوش با اسب ،نمی دانم سفید یا سیاهش را می گفت،به پنجره خیره می شد. تابستان ها که  می شد دختر بزرگ عمه بی بی ،خواهر بزرگ مرضیه خانم،از تهران می آمدند خانه عمه بی بی . خود عمه بی بی ظهر ها نمی گذاشت من بروم خانه مان. آ شیخ ،شوهر عمه بی بی،که می آمد، دست هایش را می شست و می آمد سر سفره. پسر هایش هم از سر کار می آمدند و دور سفره می نشستند.بیشتر وقت ها  ظهر، آبگوشت داشتند و گاهی هم اشکنه، توی یک تغار آبگوشت می ریختند و همه با دست  از همان تغار سفالی غذا می خوردند.مرضیه خانم یک قاشق برای من می آورد و توی یک پیاله کوچک برایم جدا غذا می ریخت. عمه بی بی خیلی خانه ما می آمد،از همه بهتر برای من وقتی بود که دختر بزرگ عمه بی بی از تهران می آمد.دختری داشتند اسمش فرزانه، کلاس دوم بود، من هنوز مدرسه نمی رفتم،فرزانه که می آمد من دیگر کوچه نمی رفتم برای فوتبال.او می شد خانم خانه و من هم می شدم آقای خانه.صبح از خانه بیرون می رفتم،خانه عمه بی بی.اتاق بالای خانه شان میهمان خانه هم بود و همیشه خالی و خنک. فرزانه اسباب بازی هایش را پهن می کرد.من می شدم آقای خانه و او خانم خانه و دوتا عروسکش می شدند بچه هایمان. من صبح با صدای خروس بیدار می شدم و باید می رفتم وضو می گرفتم و نماز می خواندم. قل هو والله و احد می خواندم "قلفو ولله صمد"،فرزانه ریز می خندید. وقتی می خندید،چشم هایش میخندید و گوشه لپ هایش چال می افتاد، بعد باید چای می خوردم که می خوردم و باید می رفتم سر کار.من معلم بودم، صبح که می رفتم از در بیرون، فرزانه باید خانه را جارو می کرد وناهار درست می کرد و پوشک بچه ها را عوض می کرد و می گفت حالا ظهر شده! و من در می زدم ، در چوبی دو لت را و فرزانه می آمد دم در و می گفت: خوش آمدم.آن وقت من باید می رفتم، دست و صورتم را می شستم و می نشستم کنار سماور و بچه ها را ناز می کردم و بعد فرزانه برایم چایی می ریخت ومن نباید چایی رافوت می کردم ونباید توی نعلبکی چایی می خوردم ونباید هورت می کشیدم.بعد  فرزانه بچه ها را غذا می داد  و می خواباند و  ما با هم ناهار می خوردیم  وفرزانه برایم تعریف می کرد که از صبح چه کرده وچه نکرده و بعد متکا های نو عمه بی بی را می گذاشتیم و می خوابیدیم.متکاهای عمه بی بی قدشان وسنگینی شان اندازه من وفرزانه بود. من  نباید خر و پف  می کردم.بعد بیدار می شدیم و با فرزانه بچه ها را بغل می کردیم و می رفتیم پارک که همان پایین خانه عمه بی بی بود،دور حوض خانه عمه بی بی می چرخیدیم وزیر درخت زردآلو شان، نزدیک بوته گل سرخ، می نشستیم و من باید بچه ها را تاب بازی می بردم و سرسره بازی و فرزانه هم تخمه می خورد و نگاهمان می کرد و می خندید، بعدش می آمدیم خانه و باز باید من نماز می خواندم. شام که می خوردیم، فرزانه باز هم متکا ها را می گذاشت و بچه ها را روی پایش می خواباند و من باید آرام بچه ها را یکی یکی برمی داشتم و سر جا هایشان، می خواباندم، و بعد من و فرزانه  دستمان را می انداختیم گردن هم و آنقدر حرف می زدیم تا خوابمان  ببرد.الکی می خوابیدیم. ***  دیروز  فرزانه مرد!  پدر و مادرم می گفتند: " اون سه سال از تو بزرگ تره" اما من فرزانه را می خواستم. روزی که رفتیم خواستگاری، فرزانه چایی آورد و به من که رسید، ریز خندید و چشم هایش خندیدند و گوشه دو تا لپش چال افتاد. او پرستار بود و من معلم.من که از سر کار می آمدم تازه او شیفت داشت و وقت هایی که او خانه بود من سر کار بودم. بچه ها تا ظهر کودکستان بودند و بعد مدرسه و بعد دانشگاه و الان هم سر خانه و زندگیشان هستند. *** اما واقعا یک وقت هایی خوابمان می برد. مادرم و مادر فرزانه می آمدند بیدارمان می کردند تا ببرندمان خانه خودمان و چقدر ما از این بیداری بدمان میآمد. تمام.

چاه لپ های اوکوچه ما خاکی بود.هشت متر کوچه که آن زمان برای مازمین فوتبال بزرگی حساب می شد. سر کوچه یک لوله فشاری آب بود،از چدن ساخته بودندش.روی این لوله فشاری دوتا دکمه بزرگ برنجی بود که وقتی فشارشان می دادی از دوظرف لوله آب می ریخت.ما زورمان نمی رسید فشارشان بدهیم زن ها که می آمدند آب ببرند برایمان فشارش می دادند تا ما دهانمان را بچسبانیم به چشمه کوچکی که ازآن اب می ریخت وقلپ قلپ آب بخوریم.همسایه ها تلویزیون نداشتند.رادیو هم فقط قهوه خانه سر خیابان داشت.بافنده ها تلویزیون داشتند.همسایه دیوار به دیوار ما بودند. همسایه ها خیلی بودند. غلامرضا شکاری،عمه بی بی ،که شوهرش آ شیخ بود، آ سید که خانه شان رو به روی ما بود و فرش فروشی داشت.آ شیخ آهنگر بود. غلام رضا شکاری پستچی. بی بی فروغی هم با دخترش توی کوچه ما بودند و باز هم بودند اما من بااین خیلی ها زیاد کاری نداشتم که. دم غروب که می شد زن ها یک آفتابه آب جلوی خانه شان می پاشیدند و می نشستند دور هم به تخمه شکستن و اخبار گفتن، راست و دروغش با خودشان. ماهم یک توپ فوتبال داشتیم،خیلی زور که میزدیم و شوت می کردیم نیم متر می افتاد جلو تر. مادرم آنقدر تویش فوت می کرد تا رنگ صورتش می شد لبو. سرش را گره می زد و می چپاند توی لایه ی چرمی توپ. ده من وزن توپ بود، تازه وقت هایی که خیس می شد،بیچاره بودیم. این ها همه توی تابستان بود، زمستان، داستان فرق می کرد. برف می آمد. یک عالمه. آنقدری که از این طرف کوچه ، آن طرف کوچه دیده نمی شد. یک هفته ای تعطیل می شدیم ویک هفته هم مریض از بس برف بازی می کردیم.***عمه بی بی وخانه دوطبقه ومرضیه دخترش را خیلی دوست داشتم.یک دانه دختر بود و درس می خواند. دختر های دیگر کوچه مان یا قالی بافی می کردند یا می رفتند خیاطی.هر وقت عمه بی بی از مرضه حرف می زد ،شانه هایش را زیر چادر جا به جا می کرد ولحن حرف زدنش عوض می شد:((رشته طبیعی می خونه.دبیرستانیه.))َّآن سال ها شش سالم بود و مدرسه نمی رفتم هنوز.بیشتر وقتها که می رفتم خانه شان، مرضیه خانم برایم قصه می گفت،قصه هایی که می گفت را خیلی دوست داشتم،قصه ی دختر شاه و پسر وزیر، قصه دیو و دختر،قصه سیاوش را خیلی برایم می گفت اما من چیزی نمی فهمیدم اما خودش وقتی قصه سیاوش با اسب ،نمی دانم سفید یا سیاهش را می گفت،به پنجره خیره می شد. تابستان ها که می شد دختر بزرگ عمه بی بی ،خواهر بزرگ مرضیه خانم،از تهران می آمدند خانه عمه بی بی . خود عمه بی بی ظهر ها نمی گذاشت من بروم خانه مان. آ شیخ ،شوهر عمه بی بی،که می آمد، دست هایش را می شست و می آمد سر سفره. پسر هایش هم از سر کار می آمدند و دور سفره می نشستند.بیشتر وقت ها ظهر، آبگوشت داشتند و گاهی هم اشکنه، توی یک تغار آبگوشت می ریختند و همه با دست از همان تغار سفالی غذا می خوردند.مرضیه خانم یک قاشق برای من می آورد و توی یک پیاله کوچک برایم جدا غذا می ریخت. عمه بی بی خیلی خانه ما می آمد،از همه بهتر برای من وقتی بود که دختر بزرگ عمه بی بی از تهران می آمد.دختری داشتند اسمش فرزانه، کلاس دوم بود، من هنوز مدرسه نمی رفتم،فرزانه که می آمد من دیگر کوچه نمی رفتم برای فوتبال.او می شد خانم خانه و من هم می شدم آقای خانه.صبح از خانه بیرون می رفتم،خانه عمه بی بی.اتاق بالای خانه شان میهمان خانه هم بود و همیشه خالی و خنک. فرزانه اسباب بازی هایش را پهن می کرد.من می شدم آقای خانه و او خانم خانه و دوتا عروسکش می شدند بچه هایمان. من صبح با صدای خروس بیدار می شدم و باید می رفتم وضو می گرفتم و نماز می خواندم.قل هو والله و احد می خواندم "قلفو ولله صمد"،فرزانه ریز می خندید. وقتی می خندید،چشم هایش میخندید و گوشه لپ هایش چال می افتاد، بعد باید چای می خوردم که می خوردم و باید می رفتم سر کار.من معلم بودم، صبح که می رفتم از در بیرون، فرزانه باید خانه را جارو می کرد وناهار درست می کرد و پوشک بچه ها را عوض می کرد و می گفت حالا ظهر شده! و من در می زدم ، در چوبی دو لت را و فرزانه می آمد دم در و می گفت: خوش آمدم.آن وقت من باید می رفتم، دست و صورتم را می شستم و می نشستم کنار سماور و بچه ها را ناز می کردم و بعد فرزانه برایم چایی می ریخت ومن نباید چایی رافوت می کردم ونباید توی نعلبکی چایی می خوردم ونباید هورت می کشیدم.بعد فرزانه بچه ها را غذا می داد و می خواباند و ما با هم ناهار می خوردیم وفرزانه برایم تعریف می کرد که از صبح چه کرده وچه نکرده و بعد متکا های نو عمه بی بی را می گذاشتیم و می خوابیدیم.متکاهای عمه بی بی قدشان وسنگینی شان اندازه من وفرزانه بود. من نباید خر و پف می کردم.بعد بیدار می شدیم و با فرزانه بچه ها را بغل می کردیم و می رفتیم پارک که همان پایین خانه عمه بی بی بود،دور حوض خانه عمه بی بی می چرخیدیم وزیر درخت زردآلو شان، نزدیک بوته گل سرخ، می نشستیم و من باید بچه ها را تاب بازی می بردم و سرسره بازی و فرزانه هم تخمه می خورد و نگاهمان می کرد و می خندید، بعدش می آمدیم خانه و باز باید من نماز می خواندم. شام که می خوردیم، فرزانه باز هم متکا ها را می گذاشت و بچه ها را روی پایش می خواباند و من باید آرام بچه ها را یکی یکی برمی داشتم و سر جا هایشان، می خواباندم، و بعد من و فرزانه دستمان را می انداختیم گردن هم و آنقدر حرف می زدیم تا خوابمان ببرد.الکی می خوابیدیم.*** دیروز فرزانه مرد! پدر و مادرم می گفتند:" اون سه سال از تو بزرگ تره"اما من فرزانه را می خواستم. روزی که رفتیم خواستگاری، فرزانه چایی آورد و به من که رسید، ریز خندید و چشم هایش خندیدند و گوشه دو تا لپش چال افتاد. او پرستار بود و من معلم.من که از سر کار می آمدم تازه او شیفت داشت و وقت هایی که او خانه بود من سر کار بودم. بچه ها تا ظهر کودکستان بودند و بعد مدرسه و بعد دانشگاه و الان هم سر خانه و زندگیشان هستند.*** اما واقعا یک وقت هایی خوابمان می برد. مادرم و مادر فرزانه می آمدند بیدارمان می کردند تا ببرندمان خانه خودمان و چقدر ما از این بیداری بدمان میآمد.تمام.

در صورتیکه پست با عنوان چاه لپ های او :: حلقه داستانی کویر سبزوار دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.