روی خط خبر

منبع: cheshmeyesepid
امتیاز: 5 5

ایستاده... از وبلاگ «چشمه ی سپید» cheshmeyesepid

ایستاده...

دنیا را رها کردم همچون قاصدکی رها در دست بادهمچون رودی که از سد گذشت و مسیر تازه را از سر گرفتهمچون پرندگان تازه چشم بر دنیای پرواز گشودهرها...رها کردم جاده و مسیر و رفتن را ...سکنا گزیدم!باورت میشوددخترک بلند پرواز پر جنب و جوش، پر شور و خروش ...رها کردمخسته شدم ...نه اینکه نتوانم...نخواهم... نه...!تو نخواستی.... و من تسلیم شدمنه به دلخواه بلکه به اجبار....!نشسته ام کنار جاده زندگی و عابران را می نگرم...با چشمانی پر از ....نمی دانم با ید حسرت بخورم ،متاسف باشم و یا راضی به قسمت؟با کدام خودم را راضی کنم؟با کدام پاسخ این سوالات دل سرکش را رام نمایم؟تو بگو..تو که خود این دل را سرشتی بگو..تو خود اب و گل سرشتی بگو...چه کنم؟یا سوالات را جوابی در خور پاسخ بگو و این اسب تازی را رام نما یا از اساس از من بگیر تفکر اندیشیدن به این همه ابهام وخواسته و توانایی را ...گاه با خود می اندیشم چرا من ...چرا در من این همه از وجودت به ودیعه نهادی که از به کمال نرسیدنش در این کالبد حقیر ملول باشم و شرمنده!تو که من را شایسته این همه دیدی چرا مسیرم را هموار نمی نمایی و چون کوه پشتم نمی ایستی که ...که فرو نریزم از این همه مصائب...که خسته باشم از این دایره دوار تکراری...من کجای قلبت بودم آن زمان که در پشت در ایستاده بودی ، تو که صدایم را می شنیدی ودر برایم نمی گشودی!تو کجا بودی؟من کجا بودم؟جمله ای دیگر بر لوح دلم نیست...من مانده ام و من...تویی و بزرگی وجود که ازلی ست،که از وسعت سخاوت و بخشش و گذشتش موجودات قاصرند!!!آری موجودی حقیر چون من چه در خور توجه وجودی چون شما!!!من ایستاده ام...سالهاست...گویی ایستاده مرده ام...!!! 

دنیا را رها کردم همچون قاصدکی رها در دست بادهمچون رودی که از سد گذشت و مسیر تازه را از سر گرفتهمچون پرندگان تازه چشم بر دنیای پرواز گشودهرها...رها کردم جاده و مسیر و رفتن را ...سکنا گزیدم!باورت میشوددخترک بلند پرواز پر جنب و جوش، پر شور و خروش ...رها کردمخسته شدم ...نه اینکه نتوانم...نخواهم... نه...!تو نخواستی.... و من تسلیم شدمنه به دلخواه بلکه به اجبار....!نشسته ام کنار جاده زندگی و عابران را می نگرم...با چشمانی پر از ....نمی دانم با ید حسرت بخورم ،متاسف باشم و یا راضی به قسمت؟با کدام خودم را راضی کنم؟با کدام پاسخ این سوالات دل سرکش را رام نمایم؟تو بگو..تو که خود این دل را سرشتی بگو..تو خود اب و گل سرشتی بگو...چه کنم؟یا سوالات را جوابی در خور پاسخ بگو و این اسب تازی را رام نما یا از اساس از من بگیر تفکر اندیشیدن به این همه ابهام وخواسته و توانایی را ...گاه با خود می اندیشم چرا من ...چرا در من این همه از وجودت به ودیعه نهادی که از به کمال نرسیدنش در این کالبد حقیر ملول باشم و شرمنده!تو که من را شایسته این همه دیدی چرا مسیرم را هموار نمی نمایی و چون کوه پشتم نمی ایستی که ...که فرو نریزم از این همه مصائب...که خسته باشم از این دایره دوار تکراری...من کجای قلبت بودم آن زمان که در پشت در ایستاده بودی ، تو که صدایم را می شنیدی ودر برایم نمی گشودی!تو کجا بودی؟من کجا بودم؟جمله ای دیگر بر لوح دلم نیست...من مانده ام و من...تویی و بزرگی وجود که ازلی ست،که از وسعت سخاوت و بخشش و گذشتش موجودات قاصرند!!!آری موجودی حقیر چون من چه در خور توجه وجودی چون شما!!!من ایستاده ام...سالهاست...گویی ایستاده مرده ام...!!!

در صورتیکه پست با عنوان ایستاده... دارای محتوای نامناسب میباشد بر روی گزینه درخواست حذف مطلب کلیک نمائید تا از دسترس خارج گردد.